۱۴۰۱/۰۳/۰۸

داستان آبادان

توی راهروی پاساژ تقریبا دارم میدوم که برسم به مغازه‌م. دیرم شده باید سفارش مشتری رو زودتر می‌فرستادم. درِ شیشه‌ای مغازه رو پشت سرم میبندم. یهو صدای عجیبی توی سرم می‌پیچه. صدای هوهو میاد، دیوارها میلرزن. زلزله، لابد زلزله اومده. دستمو روی سرم میذارم. آوار میریزه روی سرم. زمین و زمان و سقف و دیوارها بهم میریزند.
چشمامو باز میکنم. پاهام زیر خروارها بتن و آجر گیر کردن. کمرم، سرم، دستام، تمام بدنم درد میکنه. هیچی نمی‌بینم، تاریکه. تاریکِ تاریک. خاک رفته توی دهنم، توی بینیم، توی چشمام، گوشام همه جام خاک رفته. دهنم مزه گِل میده. سرفه میکنم. درد توی قفسه سینه‌م می‌پیچه. دستمو به زور از لای سنگ و آجر بیرون میارم و صورتمو تا جایی که بتونم پاک میکنم. دستمو به دور و برم می‌کشم. همه‌جا سنگه و خاک. انگار یه تیرآهن بالای سرمه. پس این بوده که نذاشته بمیرم، خوبه، خوبه که زنده‌ام حتما کسی میاد کمکم.
قفسه سینه‌م درد میکنه. خاکها رو کنار میزنم دست میکشم روی قلبم، دستم خیس میشه. این چیه؟ چرا چسبناکه؟ خونه؟ واقعا خونریزی دارم؟ میترسم، بیشتر از قبل میترسم. داد میزنم: کمک، کمک کنین. صدام لای خاک و سیمان و آهن، گم میشه. باید بلند شم باید خودمو نجات بدم. هیچ جا رو نمی‌بینم. با دست آزادم دست دیگه‌مو از زیر آوار بیرون میکشم. یه چیزی دستمو می‌بُره. دست می‌کشم روی زخم، نه زیاد عمیق نیست میشه تحمل کرد. دارم سعی می‌کنم پاهامو بکشم بیرون. پاهامو حس نمی‌کنم، حتما بخاطر اینه که مدتی زیر این وزن سنگین بوده، درست میشه. پاهام تکون نمیخورن اصلا نمیدونم پاهام کجا و تو چه وضعیتی هستن. ایستاده‌ام؟ نشسته‌ام؟ زانو زدم؟ نمیدونم. پاهامو حس نمیکنم. میترسم، نفس نفس میزنم. خاک بیشتری میره توی ریه‌هام. باید سنگا رو کنار بزنم تا پاهامو پیدا کنم، بدون پا نمیتونم برم بیرون. دست میکشم رو سینه‌م زخمم خونریزی نمیکنه. خون و خاک مخلوط و گِل شدن. دست میکشم رو سنگهای تیز و زبر. یه قلوه سنگ برمیدارم و پرت میکنم جلوم. سنگ برمیگرده و میخوره بغل گوشم. یعنی جایی که توش گیر افتادم انقدر کوچیکه؟ به زور خودمو میکشم و سعی میکنم توی تاریکی با دستام محیطم رو بشناسم. واقعا دور تا دورم بسته اس؟ مگه میشه؟ باز هم دست میکشم. چند تا تکه سنگ میافته روی بدنم. بدنم؟ من فقط کمر به بالا بدن دارم، بقیه‌ش زیر خاکه. درد به قفسه سینه و دست مجروحم برمی‌گرده. مثه اینکه واقعا این زیر گیر افتادم. داد میزنم، کمک میخوام، ضجه میزنم، زار میزنم. هیچکس نیست، واقعا هیچکس نیست؟ خسته‌ام. نباید بخوابم باید بیدار باشم تا وقتی کسی رسید، داد بزنم که پیدام کنن. چشمام بسته میشن.
دریا آرومه، خیلی آروم. روی آب دراز میکشم دستامو باز میکنم. گرما و نور خورشید میافته روی صورتم. سرمو میبرم عقب، گوشامو تو آب فرو میکنم. صدای خش‌خش ماسه و صدای نفسهام توی گوشم پیچیده‌اند.
کسی سیلی زد به صورتم؟ چشمامو باز میکنم چیزی نمی‌بینم. سینه‌م چقدر سنگین شده. من از کمر به بالا توی خاک بودم چرا، چرا رفتم زیر خاک؟ گردنم به سختی میتونه حرکت کنه، دست راستم تو هوا مونده دست چپم کو؟ نمیتونم سنگها رو جابجا کنم، حفره‌ای که توش اسیرم به اندازه سَرَمه.
انقدر وزن و فشار روی سینه‌مه که به سختی میتونم نفس بکشم، شایدم هوایی نیست که بکشم تو ریه‌هام. یه نفس عمیق میکشم، ریه‌م میسوزه. داد میزنم: کمک، من اینجام، کمکم کنین، کمک. هر چه توان دارم تو ریه‌ها و حنجره‌م میریزم. گوش میدم. گاهی از جایی تکه سنگی میافته. باز هم فریاد میزنم. کسی نیست.
شاید مُردم. شاید فکر میکنم زنده‌ام. شاید مردم و دفنم کردن و توی قبر زنده شدم.
چشمامو باز میکنم. فشار قبر بیشتر شده، به سختی نفس میکشم. نمیدونم چند ساعته، چند روزه، چند ساله که اینجام. من نباید بخوابم نباید بیهوش بشم. به مادرم فکر میکنم، به خواهر کوچیکم، برادرم که قراره آخر تابستون داماد بشه. صدای کل کشیدن زنها گوشمو پر میکنه. صدای سنج و دمام میاد. صدای هلهله میاد. زنها کِل میکشن. زنها کل میکشن. زنها کل میکشن. زنها کل میکشن....

نوشته ای در توئیتر
https://twitter.com/SiminDokhtz

۱۴۰۰/۰۹/۲۰

همه دلبرکان دلبر من

امشب می خواهم در مورد افرادی که در دوره ای عنوان دوست دختر بهشون دادم صحبت کنم. و خصوصیات و مواردی که از نظرم این افراد در دوره ای خاص شدند و پس از مدتی از دایره ای که در آن قرار داشتند خارج شدند یا خارجشان کردم و برخی در دیگر دوایر و برخی دیگر کلا خارج شدند. اولین این جمع اگر بتوان آن عنوان را بهش داد دختری بود جذاب به اسم س.ب این اولین برخورد مستقل من با دختر بود و از این اولین چیز خاصی ایجاد نشد، ولی احساسی که توی من ایجاد شده بود باعث می شود که اولین این گروه قرار بگیرد. اولین آشنایی من با س.ب کلاس کنکوری بود که بعد از افسردگی ناشی از عدم قبولی در کنکور رفتم برای تقویت دروس عمومی و به دلیل دیر اقدام کردن مجبور شدم در دوره های فشرده آموزش کنکور زبان شرکت کنم و کلاسی مختلط بود و دو نفر از دختران جمع ارمنی و یکی همین س.ب و یک دختر خانمی با سنی بالاتر و من و یک پسر دیگر که در اواسط دوره از دوره خارج شد. عمر رابطه من و س.ب بیشتر از 5الی 6 ماه نشد و بیشتر به کلاس ها و حضور در کافه در دوران سرد و پارک در دوران گرم نزدیک محل کلاس ها و به صورت کلاسی نبود. که پس از کنکور و یک دورهمی کوتاه در همان کافه محل قرار ها ارتباطات ادامه پیدا نکرد و همه چیز تمام شد. دومین این جمع دختری بود که یک سال و شش ماه بعد پس از ثبت نام دانشگاه و حضور در اولین محل کارم با او آشنا شدم، دختری که چند سال بزرگتر از من بود و استارت یک رابطه تقریبا بلند مدت به صورت مجموع بدون در نظر گرفتن مقاطع جدایی بود. ن.م دختری بود که ابتدا سر یک موضوع احساسی و در موضوع قطع رابطه با دوست پسرش با او آشنا شدم و اولین نتیجه این رابطه بیمارگونه با توجه به عدم تجربه من خروج من از محیط کارم بود که همزمان شده بود با یک سری از تعدیلات که منم خارج شدم. اما رابطه به صورت مقطعی ادامه دار بود و حدود پنج الی شش سال طول کشید. در این رابطه در مقاطعی من سلطه طلب بودم و در مقاطعی ن.م رابطه بطور کلی موارد آموزنده زیادی برای من داشت به خاطر این رابطه درمان رفتم و در این رابطه اولین سکس آنال و اولین سکس اینترکورس و تقریبا اولین همه چیز را تجربه کردم. این رابطه هم زمان شد با خیلی از اولین آشنایی های من با موارد مختلف و شرکت در جمع ها و گروه های مختلف که آینده من را شکل داد. الان که از اون دوران گذشته می تونم بگم ن. م فردی بود که اولین تجربه دوست داشتن و دوست داشته شدن را باهاش تجربه کردم و اولین فردی بود که اولین تنفرم از جنس دختر را تجربه کردم. در دوران این رابطه خیلی مسائل پیش آمد و اولین برخورد من با والدین دوست دخترم نیز برخی از مسائل بود.نمی تونم بگم تجربه های کسب شده در این رابطه چقدر در آینده من مفید بود ولی برای این تجربه هزینه های زیادی را دادم. بعد از تمام شدن رابطه بعد از مدت ها چند باری دیدمش و چند باری ازش خبر گرفتم و آخرین خبرم این بود که لاتاری برنده شده و به آمریکا مهاجرت کرده است. سومین این جمع دختری از یکی از جمع های وبلاگی بود به نام ز.ت که اولین تجربه من سوتی من و اولین برخورد خانواده من با دوست دختر را با او تجربه کردم و برخورد مناسبی هم نبود. ز.ت دختری با خانواده ای کاملا مذهبی ولی با تفکری کاملا مدرن بود. رابطه با ز.ت من را با ادبیات خاص و گویندگی و... آشنا کرد و در این دوران مراجعه به دانشگاه های علوم انسانی و برخورد با اساتید این دانشگاه ها و دانشکده ها شروع شد. پس از برخورد خانواده با ز.ت و مسائل آن تا مدت ها تلاش کردم ز.ت را دوباره ببینم و رابطه را ترمیم کنم ولی نشد چرا که در آن برخورد من کاملا منفعل عمل کردم و از نظر احساسی بسیار صدمه خورد. اما از نظر علاقه می توانم بگویم ز.ت اولین عشق من بود و تا مدت ها این عشق وجود داشت. متن ها احساسی و شروع ادیبات عاشقانه خاص در من حاصل این دوران است. پس از ز.ت باز هم در جمع های وبلاگی می رفتم و به مرور آن جمع ها هم جمع شدند و تمام شدند. شاید وقتی در مورد آن دوران و اتفاقاتی که در آن دوران داشتم بنویسم. در دوران آشنایی با ز.ت اولین ورود من به خدمت و خروج و ورود به ارشد بود که با تمام شدن دوران ز.ت، یکی از دلایل خروجم از خدمت و پیگیری معافیت که منجر به معافیت از رزم شد این بود که بتونم با ز رابطه ای بسازم ولی موثر نبود. و ز تنها یک دوست عادی برایم باقی ماند. چهارمین این جمع دختری بود با خصوصیات خاص، خیلی داستان گرا و تا حد زیادی تخیلی، به نام س.ک که تقریبا چند ماه پس از تمام شدن رابطه با ز.ت با او وارد رابطه شدم دوتا از دوستان در شبکه های اجتماعی موجود معرف بودند و شروع رابطه به پیشنهاد و معرفی این دو دوست اتفاق افتاد، س. دختری بود که تقریبا هیچ رابطه خاصی باهم نداشتیم نمی تونستم، یه جورایی در جمع های مذکور که ناشی از آشنایی در یکی از شبکه های اجتماعی بود با هم بودیم و هر دو سرکار میرفتیم و با این موضوع عملا با اینکه ارشد میخواندم و سرکار میرفتم و خیلی از مسائل دیگر عمر زیادی نداشت و تقریبا می تونم بگم این رابطه حدودا اندازه یک ترم ارشد طول کشید و پس از پایان این رابطه بود که از ترم سوم ارشد انصراف دادم و تصمیم گرفتم به خدمت اعزام بشوم. نکته ای که در اینجا باید ذکر کنم پایان این رابطه هیچ ربطی به اینکه از ارشد انصراف دادم نبود و به نوعی اطمینان از پایان رابطه با ز.ت و شاید لج بازی با خودم باعث شد که این تصمیم مهم را بگیرم. چند وقت پس از آن رابطه وارد رابطه با دختری که تقریبا هشت الی نه سال از خودم کوچیکتر بود شدم. رابطه ای که بیشتر بیمارگونه بود و به نوعی احساسات پدرانه من رو تحریک میکرد. این دوران دوستی کوتاه و حدودا چهار ماه طول کشید نکته مهم این رابطه این بود که بخشی از بیماری های رابطه من را نمایان کرد وباعث شد برخی از افرادی که میشناختم در رابطه دخالت بکنند که این موضوع باعث خروج من از روابط در شبکه های اجتماعی مرتبط و ... بود. با پایان یافتن این رابطه من وارد یک سری روابط اجتماعی باز شدم که زمینه ساز موارد خاص و مختلف در آینده شد. روابطی که من را با موارد زیادی آشنا کرد و باعث شد با گل و مشروب و... آشنا بشم. همچنین در این دوران با توجه به پس انداز درآمد قبلی و آزاد بودن وقت یکی از اتفاقات مهم مسافرت های من به بخش های مختلف ایران به صورت انفرادی و وسایل حمل و نقل عمومی بود. س.خ دختری از خانواده ای متصل به وزارت امور خارجه بود که به خاطر فعالیت های پدرش مدت زمان زیادی را خارج از کشور زندگی کرده بود ولی محدودیت های خانواده باعث شده بود که کلا فراری باشد. ششمین رابطه من در دوران خدمت و آموزشی شروع شد و شروع روابط مسلسلی من بود. این رابطه در حقیقت از همان جمع ها اومد بیرون و هم زمان با یک نفر شروع شد که با شروع آن نفر دوم کنار رفت. نفرم دوم که در زمان شروع (زمینه سازی و آشنایی!) صحبت های زیادی با هم داشتیم ن.ذ بود ولی به دلایل زیادی که اصلی ترین و مهمترینش فاصله شهری من و ن بود ولی من و آ.پ در یک شهر بودیم. با اینکه قلبا دوست داشتم با ن وارد رابطه بشم ولی مسافت و همچنین برخی از اخلاق های خاص ن باعث شد که وارد رابطه با آ بشم و این رابطه اولین و تنها رابطه با یک فردی بزرگتر از خودم بود. آ یک فردی بزرکتر از من با محدودیت های خاص ولی روابط آزاد بود که تعهدی به رابطه نداشت. پایان رابطه من با آ از دید من خیلی تراژدیک بود و در روز تولدش با اینکه کل تولدش (کیک و ...) را در کافه یکی از دوستان مشترک گرفته بودم ولی او با دوستان خاص خودش بود و بدون توجه به من و عصبانی شدن من رابطه کاملا قطع شد.(البته من نیز همچنان بخشی از مشکلات رابطه ای خودم را همراه خودم داشتم!). هفتمین رابطه من با آ.ج بود که به خاطر فهمیدن موضوع اختلاف من و آ با من وارد رابطه شد و این رابطه عملا با اینکه برای دیدن و با او بودن به شهرشون رفته بودم بیشتر از یکی دو ماه طول نکشید لازم به ذکر است در تمام مدت رابطه با هر دوی این نفرات من در حال خدمت بودم و مشکلات و فشارهای خدمت را به این داستان ها باید اضافه کرد. یکی از بهترین خاطرات من خاطره جاده ای است که در مسیر برگشت از شهر آ به تهران داشتم (این مسیر را تنها بودم ولی بسیار لذت بخش بود) آ.س خصوصیات خاصی داشت که مهمترین آن ها فمنسیت بودن و وسواسی بودن زیادش بود بطوری که روابط جنسی ای که داشتیم عملا بالا به پایین بود و لذت خاصی نداشت. هشتمین رابطه من با ن.ت بود دختری در یکی از شبکه های اجتماعی با او آشنا شده بودم. دلیل شروع رابطه من و ن را یادم نمیاد ولی نکته مهم این رابطه این بود که ن دختری بود که بیش از حد به نظرات دیگران اهمیت می داد و نمیخواست رابطه من و او عیان شود با اینکه خواهرش از رابطه ما مطلع بود ولی حتی از او هم رابطه را مخفی می کرد. دو نکته در رابطه با ن وجود داشت اول اینکه در شهری دیگر سکونت داشت و برای رفت و آمد به تهران محدودیت داشت و وقتی تهران بود با دوستان مشترک زیادی قرار میگذاشت که در اون جمع ها من باید مخفی می بودم و به عنوان یک دوست عین بقیه رفتار می کردم. این برای من خیلی اذیت کننده بود بطوری که یک شب قرار بود او با من باشد به خاطر اینکه یکی از بچه ها دعوتش کرده بود خونه خودشون (خونه مجردی داشت و اون و خواهرش و یکی دیگر از دوستان اوکی داده بودند) برنامه رو پیچوند و همه چیز عملا تمام شد. یک بار دیگر هم قرار بود من و ن با یکی از دوستان و دوست دخترش و دختری دیگر تعطیلات تاسوعا و عاشورا با هم باشیم ولی به خاطر بودن دوستان مشترک داستان را پیچوند و بدترین تعطیلات ممکن را برای من رقم زد بطوری که اون دختر دیگر هم نیومد و من و اون دونفر با هم جمع شدیم ولی شب اول(شب شروع تعطیلات) عملا من تنها ماندم و اون دو نفر به اتاق رفتند!!! و شب دوم به خاطر اینکه بیشتر تحقیر نشوم در دفتر شب خود را صبح کردم مشروب تنهایی خوردم.... پایان رابطه من هم زمان با شروع رابطه نهم و اصلی ترین رابطه من بود. داستان از این قرار بود که قرار بود ن را ببینم و رابطه را تمام کنیم ولی ن پیچوند و بدون اطلاع به من اومد تهران و من فهمیدم! و به دروغ ادعا کردم اومدم شهرشون و تلفنی همه چیز را تمام کردم و با ف رابطه خود را کامل و رسمی شروع کردم. نهمین رابطه من به نوعی اصلی ترین و طولانی ترین رابطه من است و در این رابطه خیلی چیز ها را تجربه کردم. شروع آن یک قرار با ف.ن در کافه ای نزدیک به پادگان و کیکی بود که پخته بودم. ن برای مصاحبه کاری اومده بود تهران و پیش دوستش سکونت داشت و در مدت دو روز سکونتش دوبار دیدمش و صحبت های اولیه قدیمی و صحبت های اون موقع و... شروع رابطه را استارت زد. البته بگم که من به خاطر روابط قبلی از رابطه می ترسیدم و نمیخواستم وارد رابطه بشم ولی از اجتناب ناپذیر نمی توان اجتناب کرد و اگر با ف وارد رابطه نمی شدم نمی دونم آینده ام چگونه رقم می خورد ولی می دانم که شروع رابطه با ف برای من شروع فصل جدیدی از زندگی بود. ف دختری خوب با اخلاق های خاص بود، با این که من اولین تجربه دوست پسرش بودم و خیلی نابلد بود ولی احساس خوبی باهاش داشتم. از حدود یک سال پس از شروع رابطه ف ساز ازدواج را کوک کرد که بنا به بسیاری از دلایل نمیخواستم کلا ازدواج کنم ولی آخر سر بعد از دو سه سال تصمیم گرفتم با ف ازدواج بکنم و این خواسته منجر شد که ف را به خانواده معرفی بکنم و با خانواد ف آشنا بشم. در مورد ف اینجا زیاد نمی نویسم و باید یک وقت دیگه یه پست کامل در موردش رابطه و احساسم بهش بنویسم همین قدر بگم که ازدواج من و ف اتفاق نیوفتاد و بعد از مدتی رابطه به یک رابطه سمی تبدیل شد و یعد از مدتی دیگر سم رابطه از بین رفت و یک رابطه ای که نمیدونم چی بهش میگن جای همه چیز رو گرفت. الان من و ف دوست دختر و دوست پسری هستیم که ابراز احساس بهم داریم و تقریبا اکثر تایم هایی که سرکار نیستم رو با ف می گذرونم. ممکنه این موضوع در آینده (حدود 9 ماه دیگه) تغییر بکنه و کمتر بشه ولی سعی میکنم که تا وقتی که ف بهم نیاز داره باهاش باشم.ممکنه از نظر اون و یا دیگران این موضوع اشتباه باشه ولی این تصمیمی هستش که من گرفتم و تا آخرش هستم.(تا هر چقدر هم بتونم بابتش هزینه میدم!) چون تنها دختری هستش که حتی با وجود تمامی مشکلات و مسائل و واکنش ها حس میکنم واقعا دوستش دارم.

۱۴۰۰/۰۸/۱۴

در جستجوی لبخند

دیشب بعد از بیش از ۶ ماه خوابش رو دیدم. خوابی که وقتی بیدار شدم هم هنوز توی ذهنم بود.
خواب دیدم ظاهرش مثل همون دورانی بود که می‌شناختمش و یادم بود.، حالت چهره، لبخند و...
توی ماشین بودیم، یک نفر راننده بود و جلو کنار دست راننده نشسته بود، خواهرم و خاله کوچیکه و مادرم هم بودند...
ظاهرا قرار بود بریم رستورانی که دوستش داشت و یک صحبتی توی ماشین مبنی بر اینکه اون رستوران خوب نیست و غیره داشتیم خودش صحبتی نمی‌کرد، یادمه که آخر سر تصمیم اینکه کجا بریم با من شد و منم گفتم همونی که بابا میگه.
رفتیم رسیدیم، یک رستوران چند طبقه، فضای جلوش جذاب بود، راننده خودش پیاده شد، بابا هم پیاده شد و رفتند میز بگیرند خاله کوچيکه و خواهرم در حال غرغر بودند. مادرم هم نمی دونم کجا رفت!!!
یادمه رفتم بالا نشسته بود پشت یه میز ۶ نفره، میگفت راننده رو هم‌بگو بیاد که راننده رفته بود یه میز دیگه که یهو ۳ تا گولاخ اومدن پشت میزی که ما نشسته بودیم نشستند.
اول با صحبت سعی کردم بلندشون کنم وقتی بلند نشدند یک دادی زدم که از صدای خودم از خواب پریدم.
تنها نکته این خواب لبخندی بود که روی لبای پدرم بود.
حتی وقتی داشتم با اون گولاخا دعوا می‌کردم و داد می‌زدم...
دلم براش تنگ شده... :( 

۱۴۰۰/۰۳/۱۵

قسم به شما که هر چقدر بنویسم؛ نمیرسم به شما… ‏

توی این چند وقته خیلی به این موضوع که کی رفیقم هستش و کی دوستم و کی حتی دشمن فکر کردم.
افراد از نظر ذهنی برای من در چند دسته (فرای جنسیتشان) طبقه بندی می‌شوند.
نزدیکترین دسته به خودم رفیق نام نهاده‌ام که روشون حساب باز می‌کنم و تاحدی امین می دونمشون، بعد دوست که هستند وقت نیاز، بعد دشمن و بعد آشنا که افرادی هستند که هستند فقط بعد آخرین طبقه افراد عادی...
یک دسته خیلی خاص هم از دسته رفیق جدا می‌شوند که به مرور بهشون اعتماد می‌کنم و حرف‌هام رو بهشون میزنم...
از بین آدم‌هایی که می‌شناسم و روزی اسم دوست و رفیق رو روشون گذاشته بودم چند نفرشون هستند که بیشتر از همه باهاشون ارتباط داشتم به مرور زمان و انتخاب‌های طبیعی اون رفیقان به دوستان و دشمنان و افراد عادی تبدیل شدند ولی بعض‌ها هنوز در ذهنم در همان جایگاهی که داشتند مانده بودند و گاهی مثل خوره روحم را می‌خوردند که چرا خودشان حضور ندارند و فقط اسمی و خاطره‌ای مانده...
رفیقی دارم/داشتم به اسم "طف" این آدم رو خیلی به عنوان یک فرد باهوش و توانمند قبول داشتم، فردی که به دلایل نتونسته بود کار فردی راه‌اندازی بکنه و به دلیل ارتباطای که داشت و داره اون اوایل جزوی از برنامه‌ریزی‌های ذهنی فردی بود که حتما باهاش یه کسب و کار راه می‌انداختم. کم‌کم با گذشت سال‌ها از اون جایگاه توانمندی ذهنی‌ای که ازش انتظار می‌رفت خیلی نتزل کرد و این اواخر در سر یه کاری با توجه به نتایج کار (دوستی از دوستانش بهش یک کاری رو داده که حقوق و شرایط کاریش محشر بود، اما این طف عزیز اینقدر ریده تودی کار و اون دوستش هم کنارش ریده که کلا کار بگا رفته) کلا از اینکه باهاش کاری رو راه‌اندازی بکنم منصرف شدم.
وسط نوشت: کاری که این دوست من باید می‌کرد در حقیقت این بوده که اون دوستش رو توی مسیر کاریش مدیریت می‌کرده ولی توانایی این کار رو نداشته و از اول کار کلا شعارهای اون دوستش رو برداشته و ریده...
این طف، رفیق عزیز زن و بچه داره و از وقتی باهاش آشنا شدم با یه نفر نیز آشنا و دوست بوده که در بخشی از این دوران من نیز با اون نفر آشنا شدم و با ادعای علاقه زیاد به اون آدم شروع کرد به خراب کردن زندگی‌ای که داشت و الان هم وسط کار زاییده( تقریبا همه پولهایی که در این راه داره خرج می‌کنه رو از خانواده‌اش داره می‌گیره و ادعا هم داره!) این آدم رو هر وقت می‌بینم در حال شکایت از مسیر جدایی، اون دوستش، خانواده و محل کارش هستش. خودش قائل به تساوی است به شرطی که همه انتظارات و منافع خودش تامین بشه وگرنه کلا زیر همه چیز می‌زنه، روی این آدم با توجه به خصوصیات اخلاقی‌ای که داده اصلا حساب باز نمی‌تونم بکنم...
رفیق دیگری دارم/داشتم به نام "حف" این رفیق ما برعکس اون یکی رفیق خیلی فنی و آچار به دست هستش و سرش شلوِغه هم اینکه ازدواج کرده با دختر یه دندون پزشک که هزینه‌هاش بالاست و هم با توجه به اینکه توی کار ماشین و خرید و تعمیر و فروش ماشین هستش از هر ۱۰۰ باری که می‌دیدمش ۹۵ بار تا کمر توی موتور یا زیر ماشینی رفته و داره کاری می‌کنه و همیشه انتظار داره برم دیدنش و اون کارش رو بکنه و منم نگاهش کنم...
این رفیقمون ادعای رفاقتش یه تایمی کون آسمون رو پاره کرده بود ولی توی مسئله‌ای وارد شد و دخالت کرد که فرستادمش توی کتگوری دوستان ولی خودش فکر می‌کنه هنوز رفیقه، خودم هم نمی‌دونم این موضوع رو که رفیق هستش یا نه ولی با توجه به تعریف اصلا دیگه روش حساب باز نمی‌تونم بکنم...
دوستی رفیق نمای دیگری داشتم و دارم به اسم "ای" این ادم از نظر کاری خیلی جاها بوده و مسیر دوستی و رفاقت من با این آدم خط پیوسته‌ای نبوده و قطع و وصل زیاد شده، باهاش یه تایمی خیلی درباره موضوعات سیاسی و اقتصادی صحبت می‌کنم و می‌کردم ولی با توجه سوابق و رفتارهای فعلیش اصلا نمیشه رو این آدم حساب کرد، بطوری که الان بیش از یکساله در پایان مکالمه‌ها میگه که یه روز میگم‌بیای خونه بشینیم راحت حرف بزنیم و منم میگم اوکی خبر از تو و میره که خبر بده تا تماس بعدی که میتونه ۱ روز بعد باشه یا یک ماه بعد... 
رفیقی داشتم به اسم "من" این رفیق برخلاف بقیه رفقا از نظر خط مشی سیاسی و اعتقادی فاصله داشتیم باهم ولی از نظر انسانیت عالی بود. با این آدم به مرور که خط مشی شغلیمون از هم فاصله گرفت و ازدواج کرد و به دلیل مشغله‌های زیاد کم کم فاصله گرفتم و دور شدم. شفاف ترین خاطره‌ام از این فرد وقتیه که توی یکی از کلاس‌های دانشگاه زیر تخته نشسته بودم و باهاش در مورد دوست دخترم درد و دل می‌کردم...
رفیقی داشتم و دارم به اسم "فن" این فرد برخلاف بقیه دختره و یه زمانی دوست دخترم بود و بعد ماجراها به ازدواج رسید و نشد و رابطه بگای سگ رفت، دوران خوش و ناخوش زیادی داشتیم ولی دقیقا قبل از بگا رفتن رابطه اون زمانی که همه چیز داشت به سمت بهتر شدن میرفت توی خونه‌اش شریک شدم (خونه مستقل داشت و هم خونه اش رو فرستادیم رفت) که فشار بهش نیاد ولی اتفاقی افتاد که الان تنها خط ارتباطی با صاحبخونه منم و یه چندسالی هست توی این اوضاع اقتصادی اجاره ۹۷ رو داره میده و همه چیز شکننده است، این رفیقمون ه؛ هفته اعلام می‌کنه میخواد مستقل بشه و من از زندگیش باید برم بیرون ولی اینقدر پیچیدگی داره ماجراها که تا تکلیف خونه معلوم نشه فعلا توی زندگی‌هم هستیم بطور کلی بخشی ازلوازم خونه و بخشی از رهن خونه مال من هستش و با توجه به میزان درگیریم و اینکه صاحبخونه من رو میشناسه نمیشه کامل کنار بکشم تسویه نساب نکردیم، از رطف دیگه اونجا در اکثر مواقع محل فرار من از خونه است که اروم بشم و اگه نباشه در ایده آل ترین حالت باید برم کافه، این هم که گاهی با هم سکس داریم شاید تاثیر داشته باشه ولی سکسش به هزینه‌های مالی و فکری و احساسی‌ای که اونجا دارهواصلا نمی‌ارزد...
یه رفیق دیگه داشتم و دارم به اسم "نک" این رفیق ما هم مثل نفر قبل دختره و یه زمانی قرار بود رابطه رو به سطح دوست دختر و پسر تغییر بدیم ولی با توجه به مسافت فی مابینمون و مشکلات اوشون و اینکه چندین بار (حداقل ۴ بارش رو یادمه) در زمانی که من در وسط فشارهای مالی و غیره بودم با هزینه های گزاف رفتم دیدنش و اون هر بار به بهانه‌ای پیچوندتم و بار آخر حتی که رفتم با دوست پسرش اومدن و از فضا و مشروب من استفاده کردن و من تا صبح با صدای سکس اینا بیدار بودم (چیزی که قرار بود بین من و اون بیوفته) همچین اتفاقی نیوفتاد بعدها که اومدن تهران و چندباری دوست پسرش رو دیدم یک دوستی‌ای بینمان پدید آمد و با توجه به مسایل مختلف تصمیم گرفتم به عنوان دوست و رفیق معمولی روی خط مرز دوست و رفیق نگهشون دارم، با گذشت زمان برخی از رفتارهای نک باعث شد به این نتیجه برسم که چه خوب که نشد...

این کل افراد و رفقای من که باهاشون ارتباط داشتم و دارم هنوز ولی هیچ‌کدومشون اونجایی که میخوام باشن نیستن...
به قول شاعر
کجای این شب؛ شب بی اعتبار گریه کنم؟!
به روی امنیتِ شانه ی کدام رفیق؟

۱۴۰۰/۰۲/۰۹

خالی ‏خالی،نه ‏خالی ‏خال ‏خالی...

دقیقا یازده روزه که پدرم فوت کرده.
تو این مدت خیلی با خودم فکر کردم. گریه کمی تونستم بکنم، و دوستانی سعی کردند که باعث گریه ام بشوند.
اما یک شبی که با دو تا از دوستان مشغول باده نوشی بودم به این فکر کردم که من بچه مذهبی چی شد که به اینجا رسیدم که حتی نماز لیله الدفن رو هم نخوندم!!!
و به این نتیجه رسیدم ترس مداوم باعث میشه که آدم کنده بشه.
یه زمانی محرم‌ها من کل دهه رو توی هیئت های مختلف بودم، از عزاداری گرفته تا آبدارخانه و آشپزخانه و توزیع غذاها و... 
یه زمانی هرشب قبل از خواب دعای توسل می‌خوندم و...
یه زمانی جوشن شب‌های احیا حکم قرآن رو داشت...
یه زمانی ماه رمضان قرآن ختم می‌کردم...
یه زمانی...
و همه اینها رو الان که فکر می‌کنم از ترس بودند، از ترس عذاب خالق، از ترس نرسیدن به رحمت خالق، از ترس خالی بودن...
کم کم داستانهای روایت شده و ماجراها و دعاها رنگ خودشون رو باختند و کم کم همه این ماجرا یه جورایی حس انجام وظیفه بهم می‌دادند. کارهایی که اگر انجام نمی‌دادم انگار کم داشتم!کم کم با دنیای غیر مذهبی آشنا شدم، با روابط خارج از خانواده دختر و پسر، سکس بدون ازدواج، با مشکربات مختلف، با گل و با پارتی‌هایی که تهش همه مست بدون توجه به بغلیشون افتادند، با زندگی‌ای که متفاوت بود و رنگ دیگری داشت...
یادمه اولین سالی که سه روز آخر محرم هیچ کدوم از مراکز سابق نرفتم با هاله و بهنام و چندتا از بچه ها قرار داشتیم و فقط هاله و بهنام اومدن و برنامه مشورب خوری و... برپا شدش (اونم شب تاسوعا، میشه شب هشتم!) خوش گذشت ولی وقتی که هاله و بهنام رفتند توی هم و تنهام گذاشتند باز هم اون حس ترس از خالی بودن و چی شدش که اینطوری شدش به جونم افتاد.
عصر تاسوعا ازشون جدا شدم و با یک بطری مشروب رفتم توی شرکت یکی از فامیل که کلیدش رو برای خودم ساخته بودم برای وقت مبادا و اونجا شب رو به صبح رسوندم! شب عجیبی گشتنگی از یه طرف مستی از طرف دیگه و خواب وضعیت ناجور و خاطرات نزدیک و دور... یادمه خیلی گریه کردم. فرداش زنگ زدم به دوستی و رفتیم با هم چندتا ناهار عاشورا رو گرفتیم و عصرش هم رفتم خونه...
دوسال بعدش محرم محدود شدش به شب تاسوعا(هشتم شب) تا عصر عاشورا به هیئت‌ و آشپزخانه هیئت و توزیع غذا گذشت ولی دیگه اون حسی که فکر می‌کردم خالص و خاص است، نبودش، انگار کاری بود فقط که باید به بهترین نحو انجام می‌دادم.
این روزا با اون شب‌ها خیلی فکر کردم، به پدری که در ظاهر توی همون داستا‌ن‌های مذهبیش بود و می‌دیدی پسرش از اون داستان‌های مذهبی دور شده و ناراحت می‌شد ولی به انتخابم احترام می‌گذاشت...
همه این‌ها رو نوشتم که بگم ترس خالی بودن و تنها بودن خیلی سخته، چه اون دوران و چه الان خالی‌ام.
یه دیالوگی فیلم انترستلار داره(اواخرش) در مورد تنهایی بتونم پیداش کنم همین زیر می‌نویسمش...
همون...

۱۳۹۹/۱۲/۱۵

پیام‌رسان ‏داخلی

جایی نوشته بودند: یه بار استاد بهم نمره‌های کلاس و رمز سایت رو داد گفت برو نمره‌ها رو بزار توی سایت برای خودت هم هر چند می‌خوای بزار، من حتی اون درس را هم افتادم...
حالا حکایت پیامرسان های داخلیست.
فیلترینگ پشتیبانیشون کرده...
یه عالمه بودجه و کمک هزینه...
یه عالمه قانون و اجباد کمکشون اومدن....
ولی هیچکدومشون به نتیجه نرسید...

۱۳۹۹/۱۱/۲۳

خوب، بد، زشت

یه استادی داشتم که می گفت:
تو ایران ما طرحای خوبی داریم، آدمهای خوبی هم داریم که می زاریم سر اون طرحهای ولی مشکل کار اینجاست که اون آدمهای خوب اون طرحهای خوب را به بد ترین شکل ممکن اجرا می کنن و این است خصوصیت خاص ما ایرانی ها!

۱۳۸۹/۱۱/۲۲

آخرین پست

سلام
این آخرین پست من تو این آدرس هستش، بعد از فیلتر شدن این آدرس(و بقیه ساب دومین های بلاگر) تصمیم گرفتم که نقل مکان کنم...
http://lemiroir.blog.com
این آدرس جدید من هستش و تو این آدرس پذیرای شما...

مساحت

یه آقایی که دکترای ریاضی محض داشته، هر چقدر دنبال کار می گرده بهش کار نمیدن!! خلاصه بعد از کلی تلاش، متوجه میشه شهرداری تعدادی رفتگر بی سواد استخدام می کنه!!
میره شهرداری خودش رو معرفی می کنه و مشغول به کار میشه...!

بعد از دو سه ماه میگن همه باید در کلاسهای نهضت شرکت کنید! این بنده خدا هم شرکت می کنه!!
یه روز معلم محترم در کلاس چهارم، ایشون رو می بره پای تخته تا مساحت یک شکلی رو حساب کنه! تو این فکر بوده که انتگرال بگیره یا نه که می بینه همه دارن داد می زنن:
انتگرال بگیر...!!!

• دیگه خسته شدم از بس درس خوندم، انگار کار دیگه ای نیست انجام بدم...
دیشب حساب کردم دیدم که تا الان 26 سال گذشته و بعد از ارشد و سربازی یه 5 سالی هم بهش اضافه میشه یعنی میشه 31 سال تازه باید چند سال هم کار کنم تا بتونم یه خونه ای چیزی بخرم برای ازدواج و ... (که حدودا حساب کردم 10 سال میشه) که میشه 41 سالگی بعد از آن هم باید حدود 10 سال هم کار کنم تا بازنشست بشم که میشه حدودا 61 ساله... دیدم اون موقع اگه زنده باشم تازه شاید بتونم برم سراغ چیزهایی که دوست دارم...


-------------------------------
الان شندیم حسنی مبارک رفت شرم الشیخ... این هم رفت...

ماجرا این است

ترانه : مرحوم سید حسن حسینی آهنگساز : علیرضا کهن دیری خواننده: محمد اصفهانی
ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت جای ارزشهای ما را عرضه ی کالا گرفت احترام «یاعلی» در ذهن بازوها شکست دست مردی خسته شد، پای ترازوها شکست فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد زیر بارانهای جاهل سقف تقوا نم کشید سقفهای سخت، مانند مقوا نم کشید با کدامین سحر از دلها محبت غیب شد؟ ناجوانمردی هنر، مردانگیها عیب شد؟ خانه ی دلهای ما را عشق خالی کرد و رفت ناگهان برق محبت اتصالی کرد و رفت سرسرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت باغهای سینه ها از سروها خالی شدند عشقها خدمگزار پول و پوشالی شدند از نحیفی پیکر عشق خدایی دوک شد کله ی احساسهای ماورایی پوک شد آتشی بیرنگ در دیوان و دفترها زدند مهر «باطل شد» به روی بال کفترها زدند اندک اندک قلبها با زرپرستی خو گرفت در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت غالبا قومی که از جان زرپرستی میکنند زمرهی بیچارگان را سرپرستی میکنند سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست لنگی این قافله تا بامداد محشر است! از همان دست نخستین کجرویها پا گرفت روح تاجرپیشگی در کالبدها جان گرفت کارگردانان بازی باز با ما جر زدند پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد روزگار کینه پرور عشق را از یاد برد باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد سالکان را پای پرتاول ز رفتن خسته شد دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد سازهای سنتی آهنگ دلسردی زدند ناکسان بر طبلهای ناجوانمردی زدند تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت آسمان از سینه ها خورشید خود را پس گرفت رنگ ولگرد سیاهیها به جانها خیمه زد روح شب در جای جای آسمانها خیمه زد صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سرکشید شد سیهمست و برای آسمان خنجر کشید این زمان شلاق بر باور حکومت میکند در بلاد شعله، خاکستر حکومت میکند تیغ آتش را دگر آن حدت موعود نیست در بساط شعله ها آهی به غیر از دود نیست دود در دود و سیاهی در سیاهی حلقه زن گرد دلها هالههایی از تباهی حلقه زن اعتبار دستها و پینه ها در مرخصی چهرها لوح ریا، آیینه ها در مرخصی از زمین خنده خار اخم بیرون میزند خنده انگار از شکاف زخم بیرون میزند طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل محض جز بهندرت، دفتر لبخندها تعطیل محض خندههای گاه گاه انگار ره گم کردهاند یا که هقهق ها تقیه در تبسم کردهاند منقرض گشته است نسل خندههای راستین فصل فصل بارش اشک است و شط آستین آنچه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است پوزخند آشکار و گریهی پنهانی است گرچه غیر از لحظهای بر چهرهها پاینده نیست پوزخند است این شکاف بیتناسب، خنده نیست مثل یک بیماری مرموز در باغ و چمن خندههای از ته دل ریشهکن شد، ریشهکن الغرض با مالهی غم دست بنایی شگفت ماهرانه حفرهی لبخندها را گل گرفت اشکهای نسل ما اما حقیقی میچکند از نگین چشمهای خون، عقیقی میچکند //// ماجرا این است: مردار تفرغن زنده شد شاخههای ظاهرا خشکیده از بن زنده شد آفتابی نامبارک نفسها را زنده کرد بار دیگر اژدهای خشک را جنبنده کرد قبطیان فتنهگر جا در بلندی کردهاند ساحران با سامریها گاوبندی کردهاند! من ز پا افتادن گلخانهها را دیدهام بال ترکشخوردهی پروانهها را دیدهام انفجار لحظهها، افتادن آوا، ز اوج بر عصبهای رها پیچیدن شلاق موج دیدهام بسیار مرگ غنچههای گیج را از کمر افتادن آلالهی افلیج را در نخاع بادها ترکش فراوان دیدهام گردش تابوتها را در خیابان دیدهام گردش تابوتهای بیشکوه آهنین پر ز تحقیر و تنفر، خالی از هر سرنشین در خیابان جنون، در کوچهی دلواپسی کردهام دیدار با کانون گرم بیکسی! دیدهام در فصل نفرت در بهار برگریز کوچ تدریجی دلها را به حال سینهخیز سروها را دیدهام در فصلهای مبتذل خسته و سردرگریبان – با عصا زیر بغل - تن به مرداب مهیب خستگیها دادهاند تکیه بر دیواری از دلبستگیها دادهاند پیش چنگیز چپاول پشت را خم کردهاند گوشهای از خوان یغما را فراهم کردهاند! ماجرا این است، آری ماجرا تکراری است زخم ما کهنه است اما بینهایت کاری است از شما میپرسم آن شور اهورایی چه شد بال معراج و خیال عرشپیمایی چه شد پشت این ویرانه های ذهن، شهری هست نیست؟ زهر این دلمردگی را پادزهری هست؟ نیست ساقهی امیدها را داس نومیدی چه کرد؟ با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟ هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد؟ در رگ ایمان ما خون صفا را لخته کرد هان چه آمد بر سر شفافی آیینه ها از چه ویران شد ضمیر صافی آیینهها شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟ ای عزیزان! «رستخیز ناگهان» ما چه شد؟ دشت دلهامان چرا از شور یا مولا فتاد از چه طشت انتشار ما از آن بالا فتاد جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است صبحگون از تابش خورشید مولا روشن است طرفه خورشیدی که سر از مشرق گل میزند بین دریا و دلم از روشنی پل میزند طرفه خورشیدی که غرق شور و نورم میکند زیر نور ارغوانیها مرورم میکند اندک اندک تا طپیدنهای گرمم میبرد در دل دریا فرو از شوق و شرمم میبرد «قطرهی سرگشتهی عاشق» خطابم میکند با خطابش همجوار روح آبم میکند تیغ یادش ریشه ی اندوه و غم را میزند آفتاب هستیاش چشم عدم را میزند اینک از اعجاز او آیینهی من صیقلی است طالع از آفاق جانم آفتاب «یاعلی» است «یاعلی» میتابد و عالم منور میشود باغ دریا غرق گلهای معطر میشود چشم هستی آبها را جز علی مولا ندید جز علی مولا برای نسل دریاها ندید موج نام نامیاش پهلو به مطلق میزند تا ابد در سینهها کوس اناالحق میزند قلب من با قلب دریا همسرایی میکند یاد از آن دریای ژرف ماورایی میکند اینک این قلب من و ذکر رسای «یاعلی» غرش بیوقفهی امواج، در دریا «علی» موجها را ذکر حق اینسو و آنسو میکشد پیر دریا کف به لب آورده، یاهو میکشد مثل مرغان رها در اوج میچرخد دلم شادمان در خانقاه موج میچرخد دلم موج چون درویش از خود رفتهای کف میزند صوفی گردابها میچرخد و دف میزند ناگهان شولای روحم اغوانی میشود جنگل انبوه دریاها خزانی میشود کلبه ی شاد دلم ناگاه میگردد خراب باز ضربت میخورد مولای دریا از سراب پیش چشمم باغهای تشنه را سر میبرند شاخه هایی سرخ از نخلی تناور میبرند خارهای کینه قصد نوبهاران میکنند روی پل تابوتها را تیرباران میکنند در مشام خاطرم عطر جنون میآورند بادهای باستانی بوی خون میآورند صورت اندیشهام سیلی ز دریا میخورد آخرین برگ از کتاب آبها، تا میخورد

۱۳۸۹/۱۱/۲۰

دل

جام دلم را به لیلی دادم که بشکند...
ولی افسوس برداشت و در رفت...

۱۳۸۹/۱۱/۱۶

گوسفند

الو! آقا، گوسفند زنده دارين؟
- بعله.
- با قصابه؟
- پس چی؟ خيال کردين خودش تنها مياد؟
- چنده؟
- واسه چی ميخواين؟
- آبگوشت و کله پاچه و چلوکبابش فرق ميکنه؟
- منظورم اينه که نذری ميخواين يا خوراکی؟
- فرقش چيه؟
- اگه نذری باشه قصاب ِسيد ميفرستيم.
- چه فرقی داره؟
- گرونتره.
- چرا گرونتره؟
- واسه اينکه ثوابش بيشتره. نذر زودتر قبول ميشه.
- از کجا می‌فهميم سيده؟
- از اسمش. سيد باشه اسمش مثلاً سيدرضاست يا سيد اصغره. سيد نباشه رضای خاليه يا ميثمه.
- شناسنامه‌شو مياره؟
- آقا ميخواين قصابی کنه براتون يا ميخواين عقدش کنين؟
- آخه ممکنه سيد نباشه؟
- کی سيد نباشه؟
- همين قصابه.
- اختيار داری جوون. گوسفنده ممکنه سيد نباشه، ولی قصابه لاولله. اولاد پيغمبره!
- ميدونم. ولی ميگم اين روزها تقلب زياده.
- باشه!
- ممکنه بعضی‌ها سيد نباشن ولی کلک بزنن بگن سيديم.
- امکان نداره. ميرن جهنم! شما اصلاً اون دنيارو دست کم نگيرين. عربی بلدی؟
- نه. چطور مگه؟
- ميخواستم يک آيه‌ی عربی برات بخونم حساب کار دستت بياد.
- حالا بخون. بعضی کلمه‌هاشو ميفهمم.
- نه بابا، فايده نداره.
- نه آقا خواهش ميکنم بخون!
- نه ديگه. آخه منم همشو حفظ نيستم. خلاصه ميگه در جهنم گناهکارها عذاب ميشن. حوری و غلمان هم بهشون تعلق نميگيره.
- بالأخره گوسفند چنده؟
- چندتا ميخواين؟
- يه دونه.
- چندتا قصاب ميخواين؟
- مگه چندتا قصاب لازمه؟
- بستگی به خودتون داره.
- فکر ميکردم بستگی به گوسفنده داره.
- نه بابا. اون بيچاره که يکدونه هم از سرش زياده.
- از سر همه‌ی گوسفندا يک قصاب زياده.
- حالا وارد اون بحث نميشيم. يک قصاب ميخواين با يک گوسفند؟
- بعله.
- گفتين قصابش سيد باشه؟
- خيلی قيمتش فرق ميکنه؟
- بستگی داره چه جور سيدی بخواين.
- مگه چندجور سيد دارين؟
- سيد معمولی داريم، سيد طباطبائی هم داريم.
- فرقش چيه؟
- ای آقا. شما ميخوای فرق همه‌چی‌رو بدونی؟ معموليش اونه که فقط پدرش سيد باشه، طباطبائيش اونه که دوبل باشه. پدر و مادرش هردو سيد باشن. قيمتش هم دو برابره ولی خب تخفيف سادات بهش ميخوره.
- ارزونتر چی دارين؟
- سيد لايت داريم که فقط مادرش سيده. خودش فقط شب جمعه سيد حساب ميشه اما توی هفته همون نرخ عامه.
- گوسفنده چی؟
- گوسفنده ديگه!
- منظورم اينه که نميشه چند تا گوسفند بيارين يکيشو انتخاب کنيم؟
- نه داداش. ما چوپون نيستيم، قصابيم. قصاب. سرباز انقلاب!
- پاسداری شما؟
- نه عزيزم. عرض کردم قصاب. سرباز انقلاب!
- از کی تا حالا قصاب ها سرباز انقلاب شدند؟
- از وقتی آقای خاتمی گفت. البته ايشون فقط لاجوردی قصاب اوين رو گفت اما شامل حال همۀ قصاب ها ميشه.
- بالاخره چند تمام ميشه؟
- گوسفند با يک قصاب؟
- بعله.
- سرشو خودتون ميبرين؟
- سر چی رو؟
- گوسفند رو خودتون ذبح ميکنين؟
- پس قصاب واسه چيه؟
- قصاب واسه قصابيه جونم. سر گوسفندو نميبره!
- پی کی ميبره؟
- سلاخ عزيز من!
- فرقش چيه؟
- سلاخ ذبح ميکنه، قصاب لاشه‌رو تکه تکه ميکنه ميفروشه. شعر شاملو رو نشنيدی؟ ميگه "سلاخی زار زار ميگريست. عاشق قناری کوچکی شده بود."؟
- شما شعر شاملو هم بلدی؟
- اختيار داری. پريروز داشتم گزارش ميخوندم ميگفت درصد بالائی از زنان تن فروش تهرانی مدرک دانشگاهی حتی تا سطح کارشناسی دارند . سطح دانش عمومی بالا رفته جونم. فاحشه ‌هارم با سواد کرده. خب ما هم قصابتيم ديگه. چرا سواد نداشته باشيم؟
- از درآمدتون راضی هستين؟
- بد نيست. آخه من دبير آموزش و پرورش هم هستم!
- پس اين شغل دوم شماست.
- نه بابا. اون شغل دوممه!
- يعنی باهاس سلاخ هم سفارش بديم؟
- حالا اگه يک پول اضافه بذارين کف دست قصابه ممکنه سلاخی هم واستون بکنه.
- شما خودت ميای؟
- نه بابا. من منيجرم. البته اگه بخواين ميام ولی نرخم گرونتره.
- سيدی؟
- نه ولی منيجرم. منيجر از نظر جدول استخدامی همرديف سيد حساب ميشه!
- يک گوسفند زنده بيارين ذبح کنين چند درمياد؟
-اولاً ديدم هوس کله پاچه کردی. ميدونين که پوست و روده و کله پاچه شم خودمون برميداريم.
- واسه چی؟
- قانونه!!
- چه قانونيه؟
- قانون مملکتيه!
- پارلمان تصويب کرده؟
- اونشو ديگه نميدونم. بعيد هم نيست. چون از وقتی که من اومده‌م توی اين کار داره اجرا ميشه. حالا قانونش از مجلس گذشته يا آئين نامه داخلی صنف قصابه نميدونم.
- حتماً ماده واحده بردن مجلس با قيد سه فوريت تصويب شده!
- شما ميخوای مسخره کنی، مسخره کن... ولی بهرحال پوست و روده و کله پاچه‌اش مال ماست. طبق قانون!
- چرا مسخره کنم. بالاًخره صد ساله که مملکت ما پارلمان داره. پوست و روده و کله پاچه هم سهم شماست از مشروطيت!
- اِ. با رضا پهلوی هم که فاميل دراومدی! داداش متلک بندازی گوسفند موسفند خبری نيست. قصاب مياد بدون گوسفندها!
- شوخی ميکنم عزيز من. حالا چند کيلو هستش؟
- دفعه اولته انگار.
- يکخرده از دفعه اول هم کمتر!
- عرض به حضور، داشتم ميگفتم، که شما زدی به مشروطيت و موضوع عوض شد. همه جورشو داريم. اگه نذری ميخواين باشه خب هرچی بزرگتر باشه ثوابش بيشتره. اموات بيشتری ازتون آمرزيده ميشه. کوچيک باشه واسه امتحان رانندگی و اينجور چيزا خوبه. اما اگه مريض دارين نذر کردين خوب بشه متوسطش خوبه.
- همون متوسط.
- نذرتون چيه؟
- نميدونم والله... مادرم نذر کرده ولی خودمون ميخوايم بذاريم لای باقالی‌پلو.
- نميشه که. نذر ميکنين باهاس گوشتشو بدين بيرون. نذر پدرم چرب شيکمم؟ باهاس بدين به مستحق. معمولاً هم ما خودمون زحمتشو ميکشيم. با هر بدبختی هست ميندازيم تو ماشين مياريم ميون فقير بيچاره‌ها تخس ميکنيم.
- کيلوئی چند تخس ميکنين؟
- پول از شما نميگيريم. واسه ثوابش ميکنيم.
- منظورم اين نبود.
- پس چی؟
- هيچی. بگذريم.
- آره بگذريم. صرف نداره برات. يعنی برا دک و دنده‌ت!
- چقدر هزينه‌اش ميشه ارباب؟
- ای‌ی‌ی .... دويست سيصد دلار بده ديگه...
- دلار ندارم. پول ايرانی فقط دارم.
- پس مام گوسفند نداريم. پشگلشو فقط داريم!
- اينطور به پول کشورت توهين نکن.
- توهين؟ تازه دارم ارزششو ميبرم بالا. الان کود حيوانی در بازار از ريال گرونتره!
- باشه بابا. يک کاريش ميکنم. وزنش چقدره. کوچيکش چقدره، متوسطش چقدره، بزرگش چقدره؟
- راستش فرقی نميکنه. همه وزنشون يکيه. بستگی داره شما چند کيلوئی بخوای!!
- يعنی چی؟
- يعنی اينکه اينا تروک‌های بيزينس‌مونه. حالا چون شما خيلی کنجکاوی بهت ميگم. کلی نمک ميريزيم لای علفاش. حيوان نمک ميخوره حسابی تشنه‌اش ميشه. اونوقت به ميزان مناسب با سفارشی که مشتری داده، آب می‌بنديم به نافش! وقتی هم ميرسيم قبل از اينکه شاش کنه وزنش ميکنيم تحويل مشتری ميديم ميگيم خدا بده برکت.
- بعد مشتری بدبخت می‌بينه خدا برکت به شاشش داده!
- عوضش گوسفندش کوچيک ميشه! نذرش چيه؟
- چی؟
- ميگم مادر چی نذر کرده؟
- واسه اندازه‌ گوسفند ميگی؟ اونش مهم نيست. شما گوسفند گنده بيار. تشنه هم باشه قبوله. حضرتعباسی آب زياد بهش نده که راهروی مارو به گند نکشه.
- اصلاً ميخوای آبشو توی يک بشکه کنم سوا بيارم. ها ها ها ها!
- اتفاقاً يکی از دوستان ما ترياک ميکشه. به فروشنده‌هه گفته آشغال قاطيش نکن. گفته آشغال‌هارو سوا بده من پولشو بهت ميدم!
- ها ها ها!
- قبول نکرده. گفته بايد قول شرف بدی که قاطيش ميکنی ميکشی! گفته وگرنه بدعادت ميشی ديگه هميشه جنس خالص ميخوای. گفته اينهمه ما زور زديم که مزه اصليش يادتون بره.
- هميشه همينجوره. مردم وقتی يک چيزی‌رو مزه کنن، انتخابات، دمکراسی، به قول عارف ملت ار بداند ثمر، ملت ار بداند ثمر، آزادی را، برکند، برکند، برکند ز بن ريشه‌ی استبدادی را!
- مصراع اولشو دوبار گفته؟
- آره انگار.
- نه آقاجان. خانم گيتی اينجوری خونده‌تش. به خاطر آهنگ.
- من موسيقی وارد نيستم. قصابم.
- خلاصه که حکومتگرها هم مثل موادفروش‌هاند.
- برعکس. موادفروش‌ها مثل حکومتگراند.
- خلاصه ديگه ترياک خالص گير فلک هم نمياد.
- خصوصاً اون ترياکی که کارل مارکس گفته بود!
- اونو که اونقدر آشغال قاطيش کردند که صد رحمت به ترياک تقلبی.
- آره. چه آشغال‌های متنوعی. ....
- آقاجان. چی شد بالآخره؟
- نگفتی خانم والده چی نذر کرده!
- گفتم فرقی نميکنه. شما گوسفند‌رو بيار.
- برای ما فرق ميکنه آقای عزيز.
- چه فرقی ميکنه؟
ميدونی داداش. بعضی‌ها نذرهای عوضی ميکنن کار دست ما ميدن. يک خانمی نذر کرده بود که گوسفند‌رو بگيره پول ما‌رو نده. حالا اون هيچ‌چی، اما کلاً ما بايد متن نذرهارو به وزارت اطلاعات گزارش بديم.
- وزارت اطلاعات؟
- آره. کميسيون نذورات! آخه بعضی نذر...ها مغايرت مذهبی داره. بعضی‌هاش هم برای ضديت با رِژيمه. اينها هم بايد چهارچشمی همه چيرو بپّان نه.. اومديم و يکی، نذرش، گرفت، پيش خدا قبول شد. اينا ميگن البته. چی نذر کرده بوده؟ سقوط رِِژيم....
- عجب!
- جون شما. اعتقاد داشته باشی همينه ديگه.
- پس ولش کن آقا. اصلاً نخواستيم گوسفند.
- نميشه ديگه عزيز. تلفن‌های ما کنترله.
- جدی.
- خيلی جدی.
- ای بابا.
- شما يک کاری بکن. گوسفند‌رو فقط به نيت همون کباب و باقالی پلو بخر.
- من از اولش هم همينو ميخواستم. مادرم ميخواست يک نذر هم قاطيش کنه.
- بهشون بگو يک دفعه ديگه.
- ٱره بابا. همين کارو ميکنم. حوصله‌ی دردسر ندارم.
- دمت گرم.
- حالا بالآخره کی اين گوسفنده وصال ميده؟
- هان؟... گوسفند؟... وصال؟... آره؟....! ..... توضيح‌المسائلی؟...
- چی؟
- خجالت نکش جوون. ما از اين مشتری‌ها هم خيلی داريم. چندتا گوسفند حسابی هم داريم برای همين کار.. آخرشم نذری ميکشيمشون..
- نه جانم. من اهلش نيستم. با حيوانات حرفشو نزن.
- آهان. پس چرا ز اول نميگی عزيز من. اهل حيوانات نيستی. گرفتم. قصاب ماده ميخوای. آره؟ گوسفند هم همراهش نباشه. ای شيطون! بگو عزيزجان.. خجالت نداره. توی اين مملکت ۹۹درصد بيزينس‌ها يکجوری بهمديگه وصله.
- چی ميگی آقا!
- ميگم خجالت نکش. چند سن و سال ميخوای؟ راستی ببينم. اون رفيقت لولی چند ميخره؟ بهش بگو خالص بهش ميدم سناتوری.
- عجب.. پس شما همه‌ی اين کارهارو ميکنيد. روی ديوار فقط نوشته بود «گوسفند زنده با قصاب».
- خودشه عزيز من.. بايد از همون ميفهميدی. سعدی فرمايد «مرد بايد که گيرد اندر گوش – ور نوشته‌ست پند بر ديوار». همه‌ی پيغام‌ها توی همونه. گفتم که. توی اين مملکت ۹۹درصد بيزينس‌ها بهم مربوطه! حالا ميشه يک خواهش ازت بکنم؟
- چه خواهشی؟
- لطف کن اون شماره‌رو به من هم بده آقای عزيز. لازمش دارم.
- کدام شماره‌رو؟
- همون که روی ديوار بود. شما الان عوضی گرفتی. شماره‌ی من‌رو گرفتی. شماره‌ی يک آدم بيکار. يک روزنامه‌نگار باتجربه که نشريه‌اش تعطيل شده و اينجا نشسته با يکی گپ بزنه و دست بندازه و دست بيفته. بعد از اين با دقت شماره بگير هموطن

وفا

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

به جز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم، به دوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

۱۳۸۹/۱۱/۱۲

لحظه های تنهایی

نمی دانم با لحظه ها ، تنهایی خود سرکنم ؛ یا آنکه لحظه ها را شریک درد تنهائی خود گردانم !
قلبم را گوئی چیزی می فشارد و ضربان آنرا با تمام درد و احساسم ، می شنوم . در خود گوئی گم شده ام . دلم می خواهد به چیزی فکر نکنم و یا از هر آنچه که متعلق فکر است فرار کنم .
هر چیز که در فضای اطراف ذهن خود ، در پرواز می بینم ، فقط خسته ام کرده است . می خواهم که از ذهن هم بگریزم و حتی با دل خود هم سر جنگ دارم .
نمی دانم ! آیا می شود ، روزی بیاید ، که از همه چیز و همه کس ببریده باشم ؟! دیگر نه کسی و نه حتی احساس هایم ، مرا در خود فرو نبرده و شاهد ریزش در درون خود نباشم ؟!
خدایا !
به امید ، می مانم ، باشد که روزی به لطفت مرا درهم شکنی و از هر چه غیر است و تو می دانی ، خالی !
فقط می دانم که دوستت دارم ، پس بیا و شهامتم ده تا با هر چه تو را از من می گیرد بستیزم ، که همین است منتهای آرزو ، و ابتدای را ه رهائی بسوی تو .

ترانه ای برای سه نسل

شاعر:زویا زاکاریان
آهنگ ساز:مهرداد آسمانی
خواننده: گوگوش
تنظیم: منوچهر چشم آذر
صلات ظهر مـــــــــــــــــــــرداد
هوای پختـــــــــــــــــــه منـگ
دو تا بچه بی خـــــــــــــــواب
ته یه کوچــــــــــــــــــــه تنـگ
با یه تفنگ چوبــــــــــــــــــی
یه تیرکمـون یه مشت سنگ
میرفتیم جنگ دشمـــــــــــن
کامــــــــان!کیوکیو بنگ بنـگ

چقدر سرخ پوست کشتیــم
تو اون کوچـــــــــه بن بســت
چه فصل ســــــــاده ای بــود
برادر خــــــــــــاطرت هست؟

همــــــــــــــه سرگرم بـــازی
همـــــــــه بی خبر و شــــاد
کسی از روز غصـــــــــــــــــه
خبر اصلا نمیــــــــــــــــــــداد
هوای بچگی هــــــــــــــــــــا
بهـــــــــــــــــــــار مهربونـــی
گذشت و مــــــــا رسیدیـــم
به فصل نــــــــــــــوجوونــــی

شبـای خوش جمعـــــــــــــه
شبای سینمـــــــــــــــــا بود
ستـــــــــــــــــــــاره فرنگـــی
چراغ راه مــــــــــــــــــا بــــود
یکـــــــــــــــی آواز میخونـــــد
مثل الویــــس پریسلـــــــــی
یکی جیمزدیــــــــن میشــــد
واسه زهرا و لیلــــــــــــــــــی

چه بوســــه ها گرفتیـــــــــم
تو اون کوچـــــــــــه بن بست
کتک هم خوب خوردیــــــــم
برادر خـــاطـــــــــــرت هست

بهار بـــود و هنــــــــــــــــوزم
شب جیک جیک مستــــون
هنوزم پرده هــــا بــــــــــــود
رو صــــورت زمستــــــــــــون

گذشت اون شب روشــــــن
شب ستاره و مـــــــــــــــــاه
رسید نسل من و تـــــــــــــو
به اولین بزنگـــــــــــــــــــــــاه
بزنگـــــــــــــــــــــــاه بدی بود
چهل سوی پر آشــــــــــــوب
نه یک همدرس دانــــــــــــــا
نه یک همسفــــــــــــر خوب
یکی رو بــــــــــــــــــاد میبرد
پی میراث شرقـــــــــــــــــی
یکی رو آب میبــــــــــــــــــرد
به مغرب ترقــــــــــــــــــــــی
چقدر ممنوعه خوندیـــــــم
تو زیر زمین بدبــــــــــــــــــو
همه اش بحث و جـدل بود
سر پیام شاملــــــــــــــــــو

تو مسجد شاعــــــــــر چپ
تو کافـــــــــــه مومن مسـت
عجب سرگیجه ای بـــــــــود
برادر خاطـــــــــــرت هست؟

هنوز شبـــــــــــــــای جمعه
شبــــــــــــــــای سینما بود
تب تند گوزنهـــــــــــــــــــــــا
تو کوچه هــــــــــــای ما بود
به یادم هست کـه یک روز
همه جســــــــــور و شیردل
شدیــــــــــــــم آرتیست اول
تو فیلم حق و باطـــــــــــــل

موتور شبنامــــــــــــــه چاقو
رفیـــــــــــــــــــــق مترقـــــی
زن نیمـــــــــــــــــــــــه برهنه
توی حجــــــــــــــــاب شرقی

هوای شور و شــــــــــــر بود
تو اون کوچــــــــــه بن بست
یکی گلولـــــــــــــــه میخورد
یکــــــــــــــی قداره میبست

همه شیفتـــــه و سرمست
تو رویا مــــــــــــونده دربست
چه خواب هــــــــا که ندیدیم
برادر خاطــــــــــــرت هست؟

دیگه یادی نــــــــــــــــــــدارم
از اون جیک جیک مستـــون
بهـــــــــــــار مرد و زمین رفت
به رویت زمستــــــــــــــــــون
شکست کشتی مهتــــــاب
تو گـــــــــــــــــــل موج هیولا
ستــــــــــــاره بود که میرفت
به قعر شب دریــــــــــــــــــــا
دیگه سکوت تــــــــــــــــــارو
کمونچه ی شبـــــــــــــــــانه
حقیقت بـــــــــــود حیقیقت
نه فیلم بود نه ترانــــــــــــــه

تفنگ هــــــــــــــای حقیقی
برادر هــــــــــــــــــای دلتنگ
ببین گــــــــــــــردش چرخ رو
بازم کیو کیــــــــــو بنگ بنگ

شبی صد دفعه مردیـــــــــم
تو اون کوچــــــــــه بن بست
چه فصل وحشتــــــــــی بود
برادر خاطـــــــــــرت هست؟

گذشت اون فصل و ما هــم
گذشتیــــــــــــم با دل سرد
مثل غبـــــــــــــــــــــار اندوه
سوار باد ولـــــــــــــــــــــگرد
از این گودال به اون گـــــــود
از این چاله به اون چـــــــــاه
سفر کردیم رسیدیــــــــــــم
به آخرین بزنگــــــــــــــــــاه

رو خـــــــــاک سست غربت
نشستیــــــم تلخ و سنگین
یکی افتــــــــــــــــــاده از دل
یکی افتـــــــــــــــاده از دین
تو این غربت بیمــــــــــــــــار
تو این بیراه ی تـــــــــــــــــار
نه یک راه بلـــــــــــــدی بود
نه یک قافلـــــــــــــــه سالار
گم و گور رفتــــــــه از دست
تو این بهشت سر مســــت
چه دوزخی چشیدیــــــــــم
برادر خاطـــــــــــرت هست؟

دانلود ترانه
پخش آنلاین



۱۳۸۹/۱۱/۱۱

دعا

شهادت ميدهد نفسم از براي خودم ،اينكه نيست خدا مگر من تنها ، نيست شريك از براي من ، و محمد بنده ي منست و فرستاده ي منست، كسي كه راضي نباشد به قضاء من و صبر نكند به بلاء من و شكر نكند بر نعمت هاي من و قناعت نكند به عطاي من، پس طلب كند پروردگاريرا غير از من وبيرون رود از زير اسمان من .
وكسي كه صبح كند در حاليكه محزون باشد بر دنياي خود ، پس گويا صبح كرده است در حاليكه غضبناك باشد بر من . وكسي كه شكايت كند مصيبتي را كه نازل شود به سوي وي به غير خودم، پس به تحقيق كه شكايت كرده است مرا. و كسي كه داخل شود بر مالداري، پس تواضع كند او را از جهت مال او، ميرود ثلث دين او. و كسيكه ضربه بزند به صورت خود براي ميت پس گويا كه گرفته است نيزه را و مرا مقاتله كرده است با ان نيزه. و كسي كه شكسته باشد چوبيرا بر سر قبر ميت، پس گويا خراب كرده است خانه كعبه مرا به دست خود. وكسي كه پروا نكند از كجا مي خورد ، پس من پروا نمي كنم از هر دريكه خواهم داخل كنم او را در جهنم، و كسي كه نبوده باشد در زياد كردن دين خود ، پس انكس در زيانكاريست، و كسي كه بوده باشد در زيان كاري پس مرگ بهتر است از براي او، و كسيكه عمل كند به ان چيزي كه مي داند زياد مي كنم علم او را به سوي عملش.

• از وبلاگ قدیمی یکی از دوستانم که بنا به دلایلی لینک آن را نمی توانم بدهم، ولی به گفته خودش در آن وبلاگ "از كتابی از زبان حضرت علي است . نصايح و پندهاي زبور ولقمان و احاديث قدسي كه خدا مستقيما به حضرت موسي گفته است."
دیروز می توانست پایان زندگی من باشد.
پس امروز که زنده ام معجزه ای از جانب خداوند است.
در حقیقت دیدن هر روز معجزه ای از جانب اوست.
خدایا تو را شاکرم به خاطر امروزم که به من عطا فرمودی
و به تو قول خواهم داد تا امروز را سرشار از زیبایی سازم
و آن را آنگونه که تو دوست می داری بسازم .

۱۳۸۹/۱۱/۱۰

جايي براي گريستن

اوايل دهه‌ي شصت، وقتي چهارده سالم بود و در شهر كوچكي در جنوب «اينديانا» زندگي مي‌كرديم، پدرم فوت كرد. درست زماني كه من و مادرم براي ديدن بستگان‌مان از شهر خارج شده بوديم، پدر ناگهان دچار حمله‌ي قلبي غيرمنتظره‌اي شد و درگذشت. وقتي به خانه برگشتيم، ديديم پدرم رفته است. هيچ فرصتي نبود كه به او بگوييم «دوستت دارم» يا با او خداحافظي كنيم. او مرده بود، براي هميشه. خواهر بزرگ‌ترم به كالج مي‌رفت و بعد از مرگ پدر، خانه‌ي ما از حالت يك خانواده‌ي شاد و پرجنب و جوش به خانه‌اي تبديل شده بود با دو آدم متحير كه درگير غم خاموش خود بودند.
سعي كردم با غم و تنهايي ناشي از مرگ پدرم، دست و پنجه نرم كنم. در عين حال، بسيار نگران حال مادرم بودم. مي‌ترسيدم مبادا گريه‌ي من به خاطر مرگ پدرم، باعث تشديد ناراحتي او شود. در مقام «مرد» جديد خانواده، احساس مي‌كردم مسئوليت حمايت از او در مقابل ناراحتي‌هاي بزرگ‌تر با من است. به همين دليل، راهي يافتم كه با استفاده از آن، بدون آزردن ديگران بتوانم دلم را خالي كنم. در شهر ما، مردم، زباله‌هايشان را توي مخازن بزرگي كه پشت حياط خانه‌هايشان بود مي‌ريختند. هفته‌اي يك‌بار، يا آن‌ها را مي‌سوزاندند يا رفتگرها آن‌ها را جمع مي‌كردند. هر شب بعد از شام، داوطلبانه زباله را بيرون مي‌بردم. يك كيسه‌ي بزرگ دستم مي‌گرفتم و دور خانه مي‌گشتم و تكه‌هاي كاغذ يا هر چيزي كه پيدا مي‌كردم، توي آن مي‌ريختم، بعد به كوچه مي‌رفتم و زباله‌ها را توي مخزن مي‌ريختم. سپس ميان سايه‌ي بوته‌هاي تاريك پنهان مي‌شدم و آن‌قدر همان‌جا مي‌ماندم تا گريه‌ام تمام شود. بعد از آن‌كه به خودم مي‌آمدم و مطمئن مي‌شدم كه مادرم نمي‌پرسد چه كار مي‌كرده‌ام، به خانه برمي‌گشتم و براي خواب آماده مي‌شدم.
اين ترفند، چند هفته‌اي ادامه پيدا كرد. يك شب بعد از شام، وقتي زمان كار فرا رسيد، زباله‌ها را جمع كردم و به مخفيگاه هميشگي‌ام توي بوته‌ها رفتم، ولي زياد نماندم. وقتي به خانه برگشتم، رفتم سراغ مادرم تا ببينم كاري هست كه بتوانم برايش انجام بدهم يا نه. تمام خانه را گشتم تا بالاخره پيدايش كردم. توي زيرزمين تاريك، پشت ماشين لباس‌شويي داشت تنهايي گريه مي‌كرد. غمش را پنهان مي‌كرد تا مرا ناراحت نكند.
نمي‌دانم كدام درد بزرگ‌تر است؛ دردي كه آن را بي‌پرده تحمل مي‌كني يا دردي كه به خاطر ناراحت نكردن كسي كه دوستش داري، توي دلت مي‌ريزي و تاب مي‌آوري. اما مي‌دانم كه آن شب توي زيرزمين، ما همديگر را در آغوش كشيديم و بدبختي‌مان را - كه هر كدام‌مان را به جاهايي دور و تنها كشيده بود - گريستيم. ديگر بعد از آن، هيچ وقت نياز به تنها گريستن پيدا نكرديم.

تيم گيبسون
سينسيناتي، اوهايو

۱۳۸۹/۱۱/۰۸

همیشه

یادمان باشد که
همیشه ذره ای حقیقت پشت هر
"فقط یه شوخی بود"
کمی کنجکاوی پشت
"همینطوری پرسیدم"
قدری احساسات پشت
"به من چه اصلا"
مقداری خرد پشت
"چه میدونم"
و اندکی درد پشت
"اشکالی نداره"
وجود دارد

۱۳۸۹/۱۱/۰۷

ما خود گمشدگان خودیم !(تو خود حجاب خودی از میان برخیز - حافظ)

روزگاری من
بدنبال غریبی
در بیابان خیالم
دشت و صحرا
طی نمودم !
هر کجا رفتم
هر کجا جستم
آنچه را جستم
کس گم گشته انسان دیگر بود ،
و او تنها نشانی
در خودم می داد .
خسته بودم
جستجویم گنگ و مبهم مینمود
راه بی پایان و
انتظار
تنها معنی بود و نبودم بود .
گاه سوسویی از دور
می کشاندم با شوق
لیک او نیز
مرا به خودم
نشان از غریبم می داد .

ایستادم ؛
پا توان رفتن ،
چشم توان دیدن
و ذهن دیگر تحمل خیال را نداشت ؟
به خود برگشتم ؛
چه می جستم ؟ !
نشانش کدامین بود ؟
و مرا کدامین ، درد دوا می کرد ؟!
چشم بر هر چه غیر بود ،
و در بر هرغریبه خیال بستم .
غریبه ام یافتم ؛
کجا ؟ !
آنجا که خود بودم .
دل حریم یار کردم
و دیگر به غیر و سراب نسپردم
که من خود غریب خودم بودم ...............


محمد صالحی 11 / 10 / 75