"فقط یه شوخی بود"
کمی کنجکاوی پشت
"همینطوری پرسیدم"
قدری احساسات پشت
"به من چه اصلا"
مقداری خرد پشت
"چه میدونم"
و اندکی درد پشت
"اشکالی نداره"
بعدا اضافه شد...
سر ناهار بر می گرده بهم می گه که دیگه وادارم نمی کنه برم ماموریتی که دوست ندارم اونم با این هواپیماهها... و نگاه من عین آدمیه که از خواب انگار بیدار شده میگم جان ،و اون میگه امده تو اتاقم که باهام حرف بزنه ولی قبل از باز کردن دهانش داد زدم نه! من رو میگی از یه طرف می خوام آب بشم برم تو زمیان که بلد فکر کردم واز طرف دیگر می خوام از خنده بترکم... که مدیر مالیمون میگه، قیافه ات مثل اونایی هست که کسی رو از دست دادن... بهشون میگم که یکی از دوستام دکترا تشخیص بیماری دادن و یه توضیح کوتاهی می دم که از همه طرف اسم و آدرس دکترای متخصص جاری میشه...
•• خیلی با مدیرمون حال می کنم انگار نه انگار که رییس یه شرکت بزرگ مواد غذایی که حدود 90% تولیداتش صادر میشه هستش... بعضی وقتها دیدم که خودش میره برای بچه ها چایی و قهوه میریزه (البته قهوه ای هم که دم می کنه خیلی خوشمزه است!) از اون مدیرایی که مَرده با اینکه داره درآستانه ورشکستگی قدم می زنه باز هم به خاطر دوماه مونده به عید کارکنانش رو تعدیل نمی کنه و به اونایی که می خواد تعدیلشون کنه گفته که برای اردیبهشت به بعد دنبال کار بگردن...