در باره محتوای وبلاگ

در محتوای این وبلاگ تلاش می کنم مواردی را منعکس کنم که فکرم رو به خودم مشغول کرده(این موارد می تواند شامل ایمیل دوستی باشد، یا اتفاقی خاص و یا مطلبی خاص) و از بیان این موارد هیچ گونه اهداف سیاسی، یا توهین به شخص یا عقیده خاصی را ندارم و پیشاپیش از مورد یا موارد سهوی توهین به عقیده و نظر شخصی شما ست و در متن پستها وجود دارد پوزش می طلبم.
مطالب این جا شاید نوشته خودم نباشد، اگر منبع خاصی داشتم برای آن حتما آن را ذکر می کنم، مطالبی هم که خودم می نگارم که معلوم است...
واضح است که هرگونه برداشت سیاسی یا نظرات توهین آمیز به شخص یا عقیده ای خاص نظر شخص نویسنده نمی باشد.

۱۳۸۹/۱۱/۲۲

آخرین پست

سلام
این آخرین پست من تو این آدرس هستش، بعد از فیلتر شدن این آدرس(و بقیه ساب دومین های بلاگر) تصمیم گرفتم که نقل مکان کنم...
http://lemiroir.blog.com
این آدرس جدید من هستش و تو این آدرس پذیرای شما...

مساحت

یه آقایی که دکترای ریاضی محض داشته، هر چقدر دنبال کار می گرده بهش کار نمیدن!! خلاصه بعد از کلی تلاش، متوجه میشه شهرداری تعدادی رفتگر بی سواد استخدام می کنه!!
میره شهرداری خودش رو معرفی می کنه و مشغول به کار میشه...!

بعد از دو سه ماه میگن همه باید در کلاسهای نهضت شرکت کنید! این بنده خدا هم شرکت می کنه!!
یه روز معلم محترم در کلاس چهارم، ایشون رو می بره پای تخته تا مساحت یک شکلی رو حساب کنه! تو این فکر بوده که انتگرال بگیره یا نه که می بینه همه دارن داد می زنن:
انتگرال بگیر...!!!

• دیگه خسته شدم از بس درس خوندم، انگار کار دیگه ای نیست انجام بدم...
دیشب حساب کردم دیدم که تا الان 26 سال گذشته و بعد از ارشد و سربازی یه 5 سالی هم بهش اضافه میشه یعنی میشه 31 سال تازه باید چند سال هم کار کنم تا بتونم یه خونه ای چیزی بخرم برای ازدواج و ... (که حدودا حساب کردم 10 سال میشه) که میشه 41 سالگی بعد از آن هم باید حدود 10 سال هم کار کنم تا بازنشست بشم که میشه حدودا 61 ساله... دیدم اون موقع اگه زنده باشم تازه شاید بتونم برم سراغ چیزهایی که دوست دارم...


-------------------------------
الان شندیم حسنی مبارک رفت شرم الشیخ... این هم رفت...

ماجرا این است

ترانه : مرحوم سید حسن حسینی
آهنگساز : علیرضا کهن دیری
خواننده: محمد اصفهانی
ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت
جای ارزشهای ما را عرضه ی کالا گرفت
احترام «یاعلی» در ذهن بازوها شکست
دست مردی خسته شد، پای ترازوها شکست
فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد
زیر بارانهای جاهل سقف تقوا نم کشید
سقفهای سخت، مانند مقوا نم کشید
با کدامین سحر از دلها محبت غیب شد؟
ناجوانمردی هنر، مردانگیها عیب شد؟
خانه ی دلهای ما را عشق خالی کرد و رفت
ناگهان برق محبت اتصالی کرد و رفت
سرسرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت
صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت
باغهای سینه ها از سروها خالی شدند
عشقها خدمگزار پول و پوشالی شدند
از نحیفی پیکر عشق خدایی دوک شد
کله ی احساسهای ماورایی پوک شد
آتشی بیرنگ در دیوان و دفترها زدند
مهر «باطل شد» به روی بال کفترها زدند
اندک اندک قلبها با زرپرستی خو گرفت
در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت
غالبا قومی که از جان زرپرستی میکنند
زمرهی بیچارگان را سرپرستی میکنند
سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست
لنگی این قافله تا بامداد محشر است!
از همان دست نخستین کجرویها پا گرفت
روح تاجرپیشگی در کالبدها جان گرفت
کارگردانان بازی باز با ما جر زدند
پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند
چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد
طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد
روزگار کینه پرور عشق را از یاد برد
باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد
سالکان را پای پرتاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد
سازهای سنتی آهنگ دلسردی زدند
ناکسان بر طبلهای ناجوانمردی زدند
تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت
آسمان از سینه ها خورشید خود را پس گرفت
رنگ ولگرد سیاهیها به جانها خیمه زد
روح شب در جای جای آسمانها خیمه زد
صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سرکشید
شد سیهمست و برای آسمان خنجر کشید
این زمان شلاق بر باور حکومت میکند
در بلاد شعله، خاکستر حکومت میکند
تیغ آتش را دگر آن حدت موعود نیست
در بساط شعله ها آهی به غیر از دود نیست
دود در دود و سیاهی در سیاهی حلقه زن
گرد دلها هالههایی از تباهی حلقه زن
اعتبار دستها و پینه ها در مرخصی
چهرها لوح ریا، آیینه ها در مرخصی
از زمین خنده خار اخم بیرون میزند
خنده انگار از شکاف زخم بیرون میزند
طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل محض
جز بهندرت، دفتر لبخندها تعطیل محض
خندههای گاه گاه انگار ره گم کردهاند
یا که هقهق ها تقیه در تبسم کردهاند
منقرض گشته است نسل خندههای راستین
فصل فصل بارش اشک است و شط آستین
آنچه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است
پوزخند آشکار و گریهی پنهانی است
گرچه غیر از لحظهای بر چهرهها پاینده نیست
پوزخند است این شکاف بیتناسب، خنده نیست
مثل یک بیماری مرموز در باغ و چمن
خندههای از ته دل ریشهکن شد، ریشهکن
الغرض با مالهی غم دست بنایی شگفت
ماهرانه حفرهی لبخندها را گل گرفت
اشکهای نسل ما اما حقیقی میچکند
از نگین چشمهای خون، عقیقی میچکند
////
ماجرا این است: مردار تفرغن زنده شد
شاخههای ظاهرا خشکیده از بن زنده شد
آفتابی نامبارک نفسها را زنده کرد
بار دیگر اژدهای خشک را جنبنده کرد
قبطیان فتنهگر جا در بلندی کردهاند
ساحران با سامریها گاوبندی کردهاند!
من ز پا افتادن گلخانهها را دیدهام
بال ترکشخوردهی پروانهها را دیدهام
انفجار لحظهها، افتادن آوا، ز اوج
بر عصبهای رها پیچیدن شلاق موج
دیدهام بسیار مرگ غنچههای گیج را
از کمر افتادن آلالهی افلیج را
در نخاع بادها ترکش فراوان دیدهام
گردش تابوتها را در خیابان دیدهام
گردش تابوتهای بیشکوه آهنین
پر ز تحقیر و تنفر، خالی از هر سرنشین
در خیابان جنون، در کوچهی دلواپسی
کردهام دیدار با کانون گرم بیکسی!
دیدهام در فصل نفرت در بهار برگریز
کوچ تدریجی دلها را به حال سینهخیز
سروها را دیدهام در فصلهای مبتذل
خسته و سردرگریبان – با عصا زیر بغل -
تن به مرداب مهیب خستگیها دادهاند
تکیه بر دیواری از دلبستگیها دادهاند
پیش چنگیز چپاول پشت را خم کردهاند
گوشهای از خوان یغما را فراهم کردهاند!
ماجرا این است، آری ماجرا تکراری است
زخم ما کهنه است اما بینهایت کاری است
از شما میپرسم آن شور اهورایی چه شد
بال معراج و خیال عرشپیمایی چه شد
پشت این ویرانه های ذهن، شهری هست نیست؟
زهر این دلمردگی را پادزهری هست؟ نیست
ساقهی امیدها را داس نومیدی چه کرد؟
با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟
هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد؟
در رگ ایمان ما خون صفا را لخته کرد
هان چه آمد بر سر شفافی آیینه ها
از چه ویران شد ضمیر صافی آیینهها
شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟
ای عزیزان! «رستخیز ناگهان» ما چه شد؟
دشت دلهامان چرا از شور یا مولا فتاد
از چه طشت انتشار ما از آن بالا فتاد
جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است
صبحگون از تابش خورشید مولا روشن است
طرفه خورشیدی که سر از مشرق گل میزند
بین دریا و دلم از روشنی پل میزند
طرفه خورشیدی که غرق شور و نورم میکند
زیر نور ارغوانیها مرورم میکند
اندک اندک تا طپیدنهای گرمم میبرد
در دل دریا فرو از شوق و شرمم میبرد
«قطرهی سرگشتهی عاشق» خطابم میکند
با خطابش همجوار روح آبم میکند
تیغ یادش ریشه ی اندوه و غم را میزند
آفتاب هستیاش چشم عدم را میزند
اینک از اعجاز او آیینهی من صیقلی است
طالع از آفاق جانم آفتاب «یاعلی» است
«یاعلی» میتابد و عالم منور میشود
باغ دریا غرق گلهای معطر میشود
چشم هستی آبها را جز علی مولا ندید
جز علی مولا برای نسل دریاها ندید
موج نام نامیاش پهلو به مطلق میزند
تا ابد در سینهها کوس اناالحق میزند
قلب من با قلب دریا همسرایی میکند
یاد از آن دریای ژرف ماورایی میکند
اینک این قلب من و ذکر رسای «یاعلی»
غرش بیوقفهی امواج، در دریا «علی»
موجها را ذکر حق اینسو و آنسو میکشد
پیر دریا کف به لب آورده، یاهو میکشد
مثل مرغان رها در اوج میچرخد دلم
شادمان در خانقاه موج میچرخد دلم
موج چون درویش از خود رفتهای کف میزند
صوفی گردابها میچرخد و دف میزند
ناگهان شولای روحم اغوانی میشود
جنگل انبوه دریاها خزانی میشود
کلبه ی شاد دلم ناگاه میگردد خراب
باز ضربت میخورد مولای دریا از سراب
پیش چشمم باغهای تشنه را سر میبرند
شاخه هایی سرخ از نخلی تناور میبرند
خارهای کینه قصد نوبهاران میکنند
روی پل تابوتها را تیرباران میکنند
در مشام خاطرم عطر جنون میآورند
بادهای باستانی بوی خون میآورند
صورت اندیشهام سیلی ز دریا میخورد
آخرین برگ از کتاب آبها، تا میخورد

لینک دانلود
پخش آنلاین

۱۳۸۹/۱۱/۱۶

وفا

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

به جز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم، به دوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

۱۳۸۹/۱۱/۱۲

لحظه های تنهایی

نمی دانم با لحظه ها ، تنهایی خود سرکنم ؛ یا آنکه لحظه ها را شریک درد تنهائی خود گردانم !
قلبم را گوئی چیزی می فشارد و ضربان آنرا با تمام درد و احساسم ، می شنوم . در خود گوئی گم شده ام . دلم می خواهد به چیزی فکر نکنم و یا از هر آنچه که متعلق فکر است فرار کنم .
هر چیز که در فضای اطراف ذهن خود ، در پرواز می بینم ، فقط خسته ام کرده است . می خواهم که از ذهن هم بگریزم و حتی با دل خود هم سر جنگ دارم .
نمی دانم ! آیا می شود ، روزی بیاید ، که از همه چیز و همه کس ببریده باشم ؟! دیگر نه کسی و نه حتی احساس هایم ، مرا در خود فرو نبرده و شاهد ریزش در درون خود نباشم ؟!
خدایا !
به امید ، می مانم ، باشد که روزی به لطفت مرا درهم شکنی و از هر چه غیر است و تو می دانی ، خالی !
فقط می دانم که دوستت دارم ، پس بیا و شهامتم ده تا با هر چه تو را از من می گیرد بستیزم ، که همین است منتهای آرزو ، و ابتدای را ه رهائی بسوی تو .

ترانه ای برای سه نسل

شاعر:زویا زاکاریان
آهنگ ساز:مهرداد آسمانی
خواننده: گوگوش
تنظیم: منوچهر چشم آذر
صلات ظهر مـــــــــــــــــــــرداد
هوای پختـــــــــــــــــــه منـگ
دو تا بچه بی خـــــــــــــــواب
ته یه کوچــــــــــــــــــــه تنـگ
با یه تفنگ چوبــــــــــــــــــی
یه تیرکمـون یه مشت سنگ
میرفتیم جنگ دشمـــــــــــن
کامــــــــان!کیوکیو بنگ بنـگ

چقدر سرخ پوست کشتیــم
تو اون کوچـــــــــه بن بســت
چه فصل ســــــــاده ای بــود
برادر خــــــــــــاطرت هست؟

همــــــــــــــه سرگرم بـــازی
همـــــــــه بی خبر و شــــاد
کسی از روز غصـــــــــــــــــه
خبر اصلا نمیــــــــــــــــــــداد
هوای بچگی هــــــــــــــــــــا
بهـــــــــــــــــــــار مهربونـــی
گذشت و مــــــــا رسیدیـــم
به فصل نــــــــــــــوجوونــــی

شبـای خوش جمعـــــــــــــه
شبای سینمـــــــــــــــــا بود
ستـــــــــــــــــــــاره فرنگـــی
چراغ راه مــــــــــــــــــا بــــود
یکـــــــــــــــی آواز میخونـــــد
مثل الویــــس پریسلـــــــــی
یکی جیمزدیــــــــن میشــــد
واسه زهرا و لیلــــــــــــــــــی

چه بوســــه ها گرفتیـــــــــم
تو اون کوچـــــــــــه بن بست
کتک هم خوب خوردیــــــــم
برادر خـــاطـــــــــــرت هست

بهار بـــود و هنــــــــــــــــوزم
شب جیک جیک مستــــون
هنوزم پرده هــــا بــــــــــــود
رو صــــورت زمستــــــــــــون

گذشت اون شب روشــــــن
شب ستاره و مـــــــــــــــــاه
رسید نسل من و تـــــــــــــو
به اولین بزنگـــــــــــــــــــــــاه
بزنگـــــــــــــــــــــــاه بدی بود
چهل سوی پر آشــــــــــــوب
نه یک همدرس دانــــــــــــــا
نه یک همسفــــــــــــر خوب
یکی رو بــــــــــــــــــاد میبرد
پی میراث شرقـــــــــــــــــی
یکی رو آب میبــــــــــــــــــرد
به مغرب ترقــــــــــــــــــــــی
چقدر ممنوعه خوندیـــــــم
تو زیر زمین بدبــــــــــــــــــو
همه اش بحث و جـدل بود
سر پیام شاملــــــــــــــــــو

تو مسجد شاعــــــــــر چپ
تو کافـــــــــــه مومن مسـت
عجب سرگیجه ای بـــــــــود
برادر خاطـــــــــــرت هست؟

هنوز شبـــــــــــــــای جمعه
شبــــــــــــــــای سینما بود
تب تند گوزنهـــــــــــــــــــــــا
تو کوچه هــــــــــــای ما بود
به یادم هست کـه یک روز
همه جســــــــــور و شیردل
شدیــــــــــــــم آرتیست اول
تو فیلم حق و باطـــــــــــــل

موتور شبنامــــــــــــــه چاقو
رفیـــــــــــــــــــــق مترقـــــی
زن نیمـــــــــــــــــــــــه برهنه
توی حجــــــــــــــــاب شرقی

هوای شور و شــــــــــــر بود
تو اون کوچــــــــــه بن بست
یکی گلولـــــــــــــــه میخورد
یکــــــــــــــی قداره میبست

همه شیفتـــــه و سرمست
تو رویا مــــــــــــونده دربست
چه خواب هــــــــا که ندیدیم
برادر خاطــــــــــــرت هست؟

دیگه یادی نــــــــــــــــــــدارم
از اون جیک جیک مستـــون
بهـــــــــــــار مرد و زمین رفت
به رویت زمستــــــــــــــــــون
شکست کشتی مهتــــــاب
تو گـــــــــــــــــــل موج هیولا
ستــــــــــــاره بود که میرفت
به قعر شب دریــــــــــــــــــــا
دیگه سکوت تــــــــــــــــــارو
کمونچه ی شبـــــــــــــــــانه
حقیقت بـــــــــــود حیقیقت
نه فیلم بود نه ترانــــــــــــــه

تفنگ هــــــــــــــای حقیقی
برادر هــــــــــــــــــای دلتنگ
ببین گــــــــــــــردش چرخ رو
بازم کیو کیــــــــــو بنگ بنگ

شبی صد دفعه مردیـــــــــم
تو اون کوچــــــــــه بن بست
چه فصل وحشتــــــــــی بود
برادر خاطـــــــــــرت هست؟

گذشت اون فصل و ما هــم
گذشتیــــــــــــم با دل سرد
مثل غبـــــــــــــــــــــار اندوه
سوار باد ولـــــــــــــــــــــگرد
از این گودال به اون گـــــــود
از این چاله به اون چـــــــــاه
سفر کردیم رسیدیــــــــــــم
به آخرین بزنگــــــــــــــــــاه

رو خـــــــــاک سست غربت
نشستیــــــم تلخ و سنگین
یکی افتــــــــــــــــــاده از دل
یکی افتـــــــــــــــاده از دین
تو این غربت بیمــــــــــــــــار
تو این بیراه ی تـــــــــــــــــار
نه یک راه بلـــــــــــــدی بود
نه یک قافلـــــــــــــــه سالار
گم و گور رفتــــــــه از دست
تو این بهشت سر مســــت
چه دوزخی چشیدیــــــــــم
برادر خاطـــــــــــرت هست؟

دانلود ترانه
پخش آنلاین



۱۳۸۹/۱۱/۱۱

دعا

شهادت ميدهد نفسم از براي خودم ،اينكه نيست خدا مگر من تنها ، نيست شريك از براي من ، و محمد بنده ي منست و فرستاده ي منست، كسي كه راضي نباشد به قضاء من و صبر نكند به بلاء من و شكر نكند بر نعمت هاي من و قناعت نكند به عطاي من، پس طلب كند پروردگاريرا غير از من وبيرون رود از زير اسمان من .
وكسي كه صبح كند در حاليكه محزون باشد بر دنياي خود ، پس گويا صبح كرده است در حاليكه غضبناك باشد بر من . وكسي كه شكايت كند مصيبتي را كه نازل شود به سوي وي به غير خودم، پس به تحقيق كه شكايت كرده است مرا. و كسي كه داخل شود بر مالداري، پس تواضع كند او را از جهت مال او، ميرود ثلث دين او. و كسيكه ضربه بزند به صورت خود براي ميت پس گويا كه گرفته است نيزه را و مرا مقاتله كرده است با ان نيزه. و كسي كه شكسته باشد چوبيرا بر سر قبر ميت، پس گويا خراب كرده است خانه كعبه مرا به دست خود. وكسي كه پروا نكند از كجا مي خورد ، پس من پروا نمي كنم از هر دريكه خواهم داخل كنم او را در جهنم، و كسي كه نبوده باشد در زياد كردن دين خود ، پس انكس در زيانكاريست، و كسي كه بوده باشد در زيان كاري پس مرگ بهتر است از براي او، و كسيكه عمل كند به ان چيزي كه مي داند زياد مي كنم علم او را به سوي عملش.

• از وبلاگ قدیمی یکی از دوستانم که بنا به دلایلی لینک آن را نمی توانم بدهم، ولی به گفته خودش در آن وبلاگ "از كتابی از زبان حضرت علي است . نصايح و پندهاي زبور ولقمان و احاديث قدسي كه خدا مستقيما به حضرت موسي گفته است."
دیروز می توانست پایان زندگی من باشد.
پس امروز که زنده ام معجزه ای از جانب خداوند است.
در حقیقت دیدن هر روز معجزه ای از جانب اوست.
خدایا تو را شاکرم به خاطر امروزم که به من عطا فرمودی
و به تو قول خواهم داد تا امروز را سرشار از زیبایی سازم
و آن را آنگونه که تو دوست می داری بسازم .

۱۳۸۹/۱۱/۱۰

جايي براي گريستن

اوايل دهه‌ي شصت، وقتي چهارده سالم بود و در شهر كوچكي در جنوب «اينديانا» زندگي مي‌كرديم، پدرم فوت كرد. درست زماني كه من و مادرم براي ديدن بستگان‌مان از شهر خارج شده بوديم، پدر ناگهان دچار حمله‌ي قلبي غيرمنتظره‌اي شد و درگذشت. وقتي به خانه برگشتيم، ديديم پدرم رفته است. هيچ فرصتي نبود كه به او بگوييم «دوستت دارم» يا با او خداحافظي كنيم. او مرده بود، براي هميشه. خواهر بزرگ‌ترم به كالج مي‌رفت و بعد از مرگ پدر، خانه‌ي ما از حالت يك خانواده‌ي شاد و پرجنب و جوش به خانه‌اي تبديل شده بود با دو آدم متحير كه درگير غم خاموش خود بودند.
سعي كردم با غم و تنهايي ناشي از مرگ پدرم، دست و پنجه نرم كنم. در عين حال، بسيار نگران حال مادرم بودم. مي‌ترسيدم مبادا گريه‌ي من به خاطر مرگ پدرم، باعث تشديد ناراحتي او شود. در مقام «مرد» جديد خانواده، احساس مي‌كردم مسئوليت حمايت از او در مقابل ناراحتي‌هاي بزرگ‌تر با من است. به همين دليل، راهي يافتم كه با استفاده از آن، بدون آزردن ديگران بتوانم دلم را خالي كنم. در شهر ما، مردم، زباله‌هايشان را توي مخازن بزرگي كه پشت حياط خانه‌هايشان بود مي‌ريختند. هفته‌اي يك‌بار، يا آن‌ها را مي‌سوزاندند يا رفتگرها آن‌ها را جمع مي‌كردند. هر شب بعد از شام، داوطلبانه زباله را بيرون مي‌بردم. يك كيسه‌ي بزرگ دستم مي‌گرفتم و دور خانه مي‌گشتم و تكه‌هاي كاغذ يا هر چيزي كه پيدا مي‌كردم، توي آن مي‌ريختم، بعد به كوچه مي‌رفتم و زباله‌ها را توي مخزن مي‌ريختم. سپس ميان سايه‌ي بوته‌هاي تاريك پنهان مي‌شدم و آن‌قدر همان‌جا مي‌ماندم تا گريه‌ام تمام شود. بعد از آن‌كه به خودم مي‌آمدم و مطمئن مي‌شدم كه مادرم نمي‌پرسد چه كار مي‌كرده‌ام، به خانه برمي‌گشتم و براي خواب آماده مي‌شدم.
اين ترفند، چند هفته‌اي ادامه پيدا كرد. يك شب بعد از شام، وقتي زمان كار فرا رسيد، زباله‌ها را جمع كردم و به مخفيگاه هميشگي‌ام توي بوته‌ها رفتم، ولي زياد نماندم. وقتي به خانه برگشتم، رفتم سراغ مادرم تا ببينم كاري هست كه بتوانم برايش انجام بدهم يا نه. تمام خانه را گشتم تا بالاخره پيدايش كردم. توي زيرزمين تاريك، پشت ماشين لباس‌شويي داشت تنهايي گريه مي‌كرد. غمش را پنهان مي‌كرد تا مرا ناراحت نكند.
نمي‌دانم كدام درد بزرگ‌تر است؛ دردي كه آن را بي‌پرده تحمل مي‌كني يا دردي كه به خاطر ناراحت نكردن كسي كه دوستش داري، توي دلت مي‌ريزي و تاب مي‌آوري. اما مي‌دانم كه آن شب توي زيرزمين، ما همديگر را در آغوش كشيديم و بدبختي‌مان را - كه هر كدام‌مان را به جاهايي دور و تنها كشيده بود - گريستيم. ديگر بعد از آن، هيچ وقت نياز به تنها گريستن پيدا نكرديم.

تيم گيبسون
سينسيناتي، اوهايو

۱۳۸۹/۱۱/۸

همیشه

یادمان باشد که
همیشه ذره ای حقیقت پشت هر
"فقط یه شوخی بود"
کمی کنجکاوی پشت
"همینطوری پرسیدم"
قدری احساسات پشت
"به من چه اصلا"
مقداری خرد پشت
"چه میدونم"
و اندکی درد پشت
"اشکالی نداره"
وجود دارد