۱۴۰۰/۰۲/۰۹

خالی ‏خالی،نه ‏خالی ‏خال ‏خالی...

دقیقا یازده روزه که پدرم فوت کرده.
تو این مدت خیلی با خودم فکر کردم. گریه کمی تونستم بکنم، و دوستانی سعی کردند که باعث گریه ام بشوند.
اما یک شبی که با دو تا از دوستان مشغول باده نوشی بودم به این فکر کردم که من بچه مذهبی چی شد که به اینجا رسیدم که حتی نماز لیله الدفن رو هم نخوندم!!!
و به این نتیجه رسیدم ترس مداوم باعث میشه که آدم کنده بشه.
یه زمانی محرم‌ها من کل دهه رو توی هیئت های مختلف بودم، از عزاداری گرفته تا آبدارخانه و آشپزخانه و توزیع غذاها و... 
یه زمانی هرشب قبل از خواب دعای توسل می‌خوندم و...
یه زمانی جوشن شب‌های احیا حکم قرآن رو داشت...
یه زمانی ماه رمضان قرآن ختم می‌کردم...
یه زمانی...
و همه اینها رو الان که فکر می‌کنم از ترس بودند، از ترس عذاب خالق، از ترس نرسیدن به رحمت خالق، از ترس خالی بودن...
کم کم داستانهای روایت شده و ماجراها و دعاها رنگ خودشون رو باختند و کم کم همه این ماجرا یه جورایی حس انجام وظیفه بهم می‌دادند. کارهایی که اگر انجام نمی‌دادم انگار کم داشتم!کم کم با دنیای غیر مذهبی آشنا شدم، با روابط خارج از خانواده دختر و پسر، سکس بدون ازدواج، با مشکربات مختلف، با گل و با پارتی‌هایی که تهش همه مست بدون توجه به بغلیشون افتادند، با زندگی‌ای که متفاوت بود و رنگ دیگری داشت...
یادمه اولین سالی که سه روز آخر محرم هیچ کدوم از مراکز سابق نرفتم با هاله و بهنام و چندتا از بچه ها قرار داشتیم و فقط هاله و بهنام اومدن و برنامه مشورب خوری و... برپا شدش (اونم شب تاسوعا، میشه شب هشتم!) خوش گذشت ولی وقتی که هاله و بهنام رفتند توی هم و تنهام گذاشتند باز هم اون حس ترس از خالی بودن و چی شدش که اینطوری شدش به جونم افتاد.
عصر تاسوعا ازشون جدا شدم و با یک بطری مشروب رفتم توی شرکت یکی از فامیل که کلیدش رو برای خودم ساخته بودم برای وقت مبادا و اونجا شب رو به صبح رسوندم! شب عجیبی گشتنگی از یه طرف مستی از طرف دیگه و خواب وضعیت ناجور و خاطرات نزدیک و دور... یادمه خیلی گریه کردم. فرداش زنگ زدم به دوستی و رفتیم با هم چندتا ناهار عاشورا رو گرفتیم و عصرش هم رفتم خونه...
دوسال بعدش محرم محدود شدش به شب تاسوعا(هشتم شب) تا عصر عاشورا به هیئت‌ و آشپزخانه هیئت و توزیع غذا گذشت ولی دیگه اون حسی که فکر می‌کردم خالص و خاص است، نبودش، انگار کاری بود فقط که باید به بهترین نحو انجام می‌دادم.
این روزا با اون شب‌ها خیلی فکر کردم، به پدری که در ظاهر توی همون داستا‌ن‌های مذهبیش بود و می‌دیدی پسرش از اون داستان‌های مذهبی دور شده و ناراحت می‌شد ولی به انتخابم احترام می‌گذاشت...
همه این‌ها رو نوشتم که بگم ترس خالی بودن و تنها بودن خیلی سخته، چه اون دوران و چه الان خالی‌ام.
یه دیالوگی فیلم انترستلار داره(اواخرش) در مورد تنهایی بتونم پیداش کنم همین زیر می‌نویسمش...
همون...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

يك تذكر كوچك براي آسان شدن ارائه نظر:
اگر دوستاني كه ايميل و يا آدرس اينترنتي دارند لطف مي كنند و كامنت مي گذارند،لطفاً نام و آدرس اينترنتي خودشان را بگذارند كساني هم كه وبلاگ ندارند به كمك همان گزينه آخر نيز مي توانند كامنت بگذارند،فقط اگر جزو دوستان هستند نام كوچك و يا فاميلي خود را نيز بگذاريد.برايم اهميت دارد كه كداميك از دوستان چه نظري مي دهند. با توجه به ابنکه بلاگر امکان ارسال نظر خصوصی ندارد، در صورت تمایل به ارسال خصوصی نظر در ابتدای آن کلمه خصوصی را ذکر کنید تا آن را تایید برای نمایش نکنم.
با سپاس و تشکر