‏نمایش پست‌ها با برچسب خود نوشته. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خود نوشته. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۱۱/۲۰

دل

جام دلم را به لیلی دادم که بشکند...
ولی افسوس برداشت و در رفت...

۱۳۸۹/۱۱/۰۵

بازی وبلاگی

تقریبا برای اولین بار دارم به دعوت یکی از دوستانم (فندق خانم) برای بازیی پاسخ میدهم، نوع بازی بدین گونه است که باید معیارها و ویژگی های همسر مورد نظرم رو بگم، بازی جالبی هست و به نظرم بهتره از تاریخچه پدیدار شدن این معیارها و اینکه چی بودم و چی شدم شروع کنم. (دقیقا چون نمی دونم باید از کجا شروع کنم از تاریحچه شروع می کنم)
در زمانها دور به دلیل اینکه به روانشناسی و تستهای علمی آن و ریاضیات و منطق آن علاقه ای زیاد داشتم، معیاریم بر مینای اصول روانشناسی و تست های مختلف آن مثل گاردنر و ... و البته نوع بیان منطقی مطلق مطالب مورد نظرم بود!
بعد از آن به این نتیجه رسیدم که این تست معیار ها در عمل ممکن نیست و عملا سر کار هستم چون کسی حاضر نیست بنشیند تستهایی رو بزند که تماما بر مبنای اصول روانشناسی طراحی شده و کنه او را بصورت غیر مستقیم استخراج می کند، این بود که این تستها کنار کذاشتم و شروع به ساختن لیستی از مطلوبیتهایم از خانمهای نزدیکم کردم ،ولی حاصل این کار لسیتی شد که فردی کاملا متضاد را نمایش می داد پس این مورد هم منتفی شد...
در مجموع چند نوع انتخاب دیگر هم بودند ولی چون عملا به گونه ای در انتها در می آمدند که نمی شد کسی را یافت که در آن نتایج مطلوب کسب کنه درست کردن چک لیست و ... را کنار گذاشتم و شروع کردم به ساخت معیاری اجاست که قابلیت تغییر بر مبنای زمان و وضعیت آن موقع را دشاته باشه و در عین حال دارای یک سری اصولی هم باشه...
اصولی که مورد نظرم هست بدون در نظر گرفتن اولویت به صورت زیر است: (منظور از بدون در نظر گرفتن اولویت این است که این معیار ها از نظر من همگی باید صادق باشند!)
  • در اول کار حداقل باطن نشان داده شده توسط فرد مقابل به صورت آدم باشد!
  • به چیزی اعتقاد داشته باشد(دقیقا لازم نیست به همانی معتقد باشد که من هستم)
  • در عین داشتن آگاهی در مورد اعتقاد خود به اعتقاد طرف مقابل و دیگران احترام بگذارد
  • اصالت خانواده و سطح فرهنگی خانواده اش در سطح خانواده خودم باشد(چون در هر صورت مبنای سطح فرهنگی نوع زندگی فرد را نمایش می دهد و به نظرم باید در یک سطح باشیم تفاوت در این مورد احتمال وقوع اختلاف را به وجود می آورد)
  • نوع و طریقه برخورد با خانواده اش و نوع صحبت کردن در باره آنها.
  • رفتارش با گفتارش و زبان بدنش متفاوت نباشد!(قسمت زبان بدن رومیشه بعضا در مورد های مختلف در نظر نگرفت!)
  • داشتن پوشش مناسب و متناسب با موقعیت ها ی مختلف باشد!
  • نوع برخورد در هنگام حسادت و عصبانیت!(این مورد با توجه به اصول بادی لنگوییج و روانشناسی مورد ارزیابی قرار می گیرد)
  • دارای تجربه ارتباط با طرف مقابل باشد ولی نه آنقدر که از حدودی بگذرد! (یعنی چشم وگوش بسته نباشد!)
  • پیشرفت و تغییر را دوست داشته باشد
  • حقایق وجودی خود را پذیرفته باشد و نسبت به بعضی مسایل وجودی خود احساس شرم و پشیمانی نکند!
  • جزء دسته افرادی نباشد که در 70-80% زندگیشان از زندگی متنفرند و احساس دپرسین می کنند!
  • در مورد افراد احساس مالکیت نداشته باشد.
  • در عین حال که از اموال خود محافظت و نگهداری درست می کند، حس خست نداشته باشد.(این اسمیست که خودم روش می گذارم و در حقیقت به معنای این است که احساس تعلقی که از وسیله استفاده نکند و در صورت از بین رفتن آن وسیله زیاد ناراحت و عصبانی نشود!)
  • در همه حال در حال چشم و هم چشمی و مقایسه و حسادت و ... با دیگران نباشد!
  • درمورد یا مواردی هنری یا علمی داشته باشد!
  • در عین احساسی بودن منطقی باشد!!(یعنی در مسایل مهم از منطقش استفاده کند!)
  • سطح توقعات من واو و خانواده اش و خانواده ام متناسب باشد!
  • جزء آن دسته از دخترانی نباشد که به ازدواج به چشم راه فراری از محدودیت های خانوادگی و خانه نگاه می کنند!

این موارد هم با توجه به موقعیت و فرد قابل تغییر است ولی دارای ارجعیت می باشد:
  1. به دلیل آنکه خود من عقیده و دوست دارم که از هر موضوعی سر بیارم و کلا به صورت آدمی باشم که از نظر اطلاعات اقیانوسی باشم، ولی کلا به سه- چهار مورد بیشتر از بقیه موارد علاقه دارم؛ این موارد "کامپوتر، روانشناسی، ریاضی!،مسایل مدیریت " هستندو چون به این نتیجه رسیدم که افرادی که زیاد در موارد ریاضی و روانشناسی داخل می شوند کم و بیش خل می شوند(تجربه ثابت کرده؛ خودم یه دو سه ماهی قاطی بودم اونم به خاطر فهم یک مسئله ریاضی!) ترجیح میدهم که طرف مقابلم کم و بیش از کامپیوتر سر در بیاره (البته منظورم کمی بیشتر از روشن کردن و باز کردن یاهو منسجر!)
  2. از نظر ظاهر ظاهری جذاب داشته باشد، و به نظر خودم حداقل زیبا به نظر برسد، منظور از ظاهر اون چیزی نیست که در موقعیت های گوناگون تغییر م یکند بلکه آنچیزیست که حداقل در طول چند سال ثابت است!
  3. پس از معاشرت و دیدارها باطنش تغییری نکند!
  4. حداقل کمی وقت شناس باشد و ارزش وقت طرف مقابل و خود را بداند!
  5. از نظر تحصیلات حداقل هم سطح باشیم!
  6. از نظر شخصی حداقل سطوح بالای هرم مازلو را درک کرده باشد و جزء انسانهای رشد یافته باشد و دارای بلوغ کاری و روانی (از نظر هرسی!) باشد.
  7. از نظر علایق مادی(مثل نوع رنگ و موسیقی و فلم ...) دوست نداشته باشد افکار را خود به دیگران تحمیل کند.
  8. از نظر افکار سیاسی و فرهنگی و اجتماعی حداقل تناسباتی با هم داشته باشیم...
  9. از نظر کدبانو بودن (در هر صورت باید در خونه ای زندگی کنیم و هر چقدر هم فمینیست باشد در هر صورت باید کارهایی بلد باشد- نه مثل این دختر خانم محترم(لیلا فکر کنم) تو بفرمایید شام این دفعه!) در سطح حداقلی و قابل قبولی باشد!
  10. زندگی ساز باشد (اصطلاحی وجود دارد به نام زندگی ساز بودن ، که مفهومی جامع و عام دارد! یه ترجمه اش این است که پشت هر مرد موفقی زنی وجود دارد!!)
  11. از نظر مادی خانوادگی در یک سطح با شیم!
  12. از نظر روانی از ریف فرزندان خارج شده باشد(مثلا فرزند اول از نظر روانی همیشه معاون است و دوست دارد که حکم دهد یا فرزند آخر معمولا مطیع و درعین حال به علت آخر بودن توقع توجه بیش از حد دارند!)
  13. از نظر سنی در یک سطح باشیم!
  14. حداقل در 3-4 محل کاری کار کرده باشد و طعم مسئولیت و کسئولیت پذیری را چشیده باشد!

در آخر هم می توانم بگویم که بین دوطرف، یک رابطه عاطفی منطقی تشکیل شود!(به این رابطه رابطه عاشقانه منطقی گویند به دلیل آنکه زود روشن نشده و دیر خاموش می گردد! تقریبا مثل آنش زیر خاکستر است!)

در انتها باید اضافه کنم ،این معیار ها تنها بخشی از معیارهای مورد نظر است و به مرور زمان به سمت بهبود مستمر حرکت می کند!
• احتمالا اینجا در ذیل این پست اضافه می کنم...

در ساعت 9:35 تاریخ 1/25/11 اضافه شد:
- در رابطه با کامنت فندق جان باید عرض کنم که واقعیت این است که دیدم در مرحله اول آشنایی اگر کسی تستی مثل گاردنر و آیزتک و کتل و باور های جونز و حمایتهای فردی و مکانیسم های دفاعی بزاره جلوم کمی تا قسمتی ناراحت و عصبی میشم به همین خاطر این موضوع را به مرحله بعد تر که کمی با هم آشنا شده و به عنوان یک معامله دوطرفه با هم این تست ها را بزنیم (یعنی اون بزنه و بعد نتایج خودم از این تست ها را هم به او بدهم!) [در حقیقت خودم را جای طرف مقابلم دیدم اگر در اول کار اینطور بی مقدمه بروم سراغ من درونش ناراحت کننده است!]
موضوع اصلا سایز طرف مقابلم نیست بلکه بیشتر تناسب آن برایم مطرح است!
در رابطه با غرغر هم چون نمیشه از خانمهای محترم غرغر را حذف نمود به همین خاطر اگر غرغرهایش منطقی باشد(!) قابل تحمل می شود و بلکه هم سازنده!
- در انتظار نظر کرگدن خانم دل نازک هستم!

۱۳۸۹/۱۰/۳۰

امروز

حالم گرفته است امروز کلا...
مدیرم امروز سه بار اومده دم در اتاقم و رفته، بعد میره از منشی می پرسه این چشه و اون بنده خدا هم به هر بهونه ای میاد تو دفترم...
حالا واقعا چمه؟! یه دوستم که میشناسمش ولی نمی شناسمش(چون فقط از طریق وبلاگش می شناسمش!) دیشب فهمیدم بیماری سختی داره و از اون موقع تا حالا احساس و افکار ناجوری دارم... دعا می کنم که هیچی نباشه و اصلا تشخیص اشتباه باشه... ولی اون قسمت واقع بین ماجرا میگه اگر اشتباه نبود چی که تو فکرم داد میزنم نه، نباید این طوری بشه... اون کسی بودکه وقتی ناراحت بودم کنارم بود... ممکنه که خودش هم ندونه ولی خاطرش برام خیلی خیلی عزیزه...

•اون دوستم ازدواج کرده ولی باز هم برام عزیزه، مثل خواهر بزرگتری می مونه که وقتی آدم مشکل دارم میرم سمتش و وقتی هم ندارم می دونم هست...

بعدا اضافه شد...

سر ناهار بر می گرده بهم می گه که دیگه وادارم نمی کنه برم ماموریتی که دوست ندارم اونم با این هواپیماهها... و نگاه من عین آدمیه که از خواب انگار بیدار شده میگم جان ،و اون میگه امده تو اتاقم که باهام حرف بزنه ولی قبل از باز کردن دهانش داد زدم نه! من رو میگی از یه طرف می خوام آب بشم برم تو زمیان که بلد فکر کردم واز طرف دیگر می خوام از خنده بترکم... که مدیر مالیمون میگه، قیافه ات مثل اونایی هست که کسی رو از دست دادن... بهشون میگم که یکی از دوستام دکترا تشخیص بیماری دادن و یه توضیح کوتاهی می دم که از همه طرف اسم و آدرس دکترای متخصص جاری میشه...

•• خیلی با مدیرمون حال می کنم انگار نه انگار که رییس یه شرکت بزرگ مواد غذایی که حدود 90% تولیداتش صادر میشه هستش... بعضی وقتها دیدم که خودش میره برای بچه ها چایی و قهوه میریزه (البته قهوه ای هم که دم می کنه خیلی خوشمزه است!) از اون مدیرایی که مَرده با اینکه داره درآستانه ورشکستگی قدم می زنه باز هم به خاطر دوماه مونده به عید کارکنانش رو تعدیل نمی کنه و به اونایی که می خواد تعدیلشون کنه گفته که برای اردیبهشت به بعد دنبال کار بگردن...

۱۳۸۹/۱۰/۲۴

انتظار

حالم اصلا خوب نیست، ممکه دست به کارای احمقانه ای بزنم البته نه کارایی دقیقا، البته تصمیم هایی...
• به خودم قول داده بود که هیچ وقت حالم بد نباشه و همیشه چیزی برای خوب بودن پیدا کنم مخصوصا بعداز خودند یه پست تو وبلاگ ویولت، ولی باور کنین الان نمی تونم چیز خوبی پیدا کنم...
•• عین آدمی شدم که تو بین موجی از آدم که ایستاده و منتظره؛ منتظر یه طوفان یه انفجار، یه چیزی که همه چیز رو حرکت بده...
Ѽ انتظار خیلی سخته... مخصوصا اگه ندونی منتظر چی هستی...

۱۳۸۹/۱۰/۱۵

ببار باران

ببار باران تا اشکهایم را از این نامردمان بپوشانی...
ببار باران تا قطراتت کلیدی شوند بر صندوق بغض فرو خورده ام...
ببار باران تا که شاید این نقاب تیره را از این شهر کنار زند...
ببار باران شاید راهی را بشویی که از آن به او برسم...

۱۳۸۹/۱۰/۱۰

بزرگ شدن...

دلم کسی رو می خواد که می دونم بهش دسترسی وجود نداره...
دلم چیزی رو می خواد که می دونم نیست...
دلم جایی رو می خواد که می دونم بهش نمی تونم برسم...

کلا گاهی وقتها آرزوهایی می کنم که رسیدن بهشون خیلی سخته و گاهی اونقدر بزرگن که امکان رسیدن بهشون غیر ممکن...
دلم نمی خوادآرزوهام رو اندازه خودم کوچیک کنم، می خوام خودم بزرگ بشم، اونقدر که آرزویی برام بزرگ نباشه...
اما...
بزرگ شدن، درد داره، هزینه داره...
و چه هزینه هایی، از هزینهایی مثل ترک عادت و وابستگی ها، تا عمر...
که عمر هزینه ای گران است...

می ترسم شانه هایم توان این فشار را نداشته باشد...
می ترسم افرادی که(الان هم) هستند نگذارند بزرگ شوم...
می ترسم زمانی که بزرگ شدم دیگر وقتی برای لذت بردن از آن نداشته باشم...

• بابی فارل خواننده پاپ هم دیشب در روسیه فوت کرد...

۱۳۸۹/۰۹/۲۳

اتفاق

اول داستان زیر را بخوانید:
برایم سخت بود که متوجه پیری تدریجی مادرم بشوم. او برای خانه‌تکانی نوروز داشت دیوارها را تمیز می‌کرد و روی چهارپایه ایستاده بود. هرچه اصرار کردم تا بگذارد من این کار را بکنم، نپذیرفت؛ مادر است و نگران. زانوهایش می‌لرزیدند. هر بار که خم می‌شد تا دستمال را از من بگیرد، برای اینکه دوباره بتواند بایستد، دستانش را روی زانو می‌گذاشت و با فشار روی آنها بلند می‌شد.
از صبح زود کار کرده بود و دیگر خسته شده بود آهی کشید و گفت: "خدایا خسته شدم بس که همه‌ی عمرم به مستاجری گذشت و خانه‌های مردم را برای پاییز و بهار شستم". گفتم: "مامان امیدوار باش سال دیگه که خانه‌ی خودت را خریدی از تمیز کردنش کیف می‌کنی"
دوباره آه کشید و گفت: "مادر جان هر چیزی زمان خودش لذت دارد وقتی جوان بودم و می‌توانستم خانه‌ی خودم را تمیز کنم، صاحب خانه نشدم در پیری که دیگر دست و پا ندارم چه کیفی دارد."
محکم دستمال را روی دیوار کشید و گفت: "یادت باشه مادر زمان مناسب آن چه را که آرزو داری باید بدست بیاوری وگرنه فایده نداره".

• چند روز بعد از خواندن این داستان، از دوستم SMS ای آمد که از من برای حرفهایش در چند وقت پیش عذر خواهی می کرد...
در پاسخ برایش نوشتم دیگر مهم نیست زمانش گذشت...

۱۳۸۹/۰۹/۱۴

چه گویم که نا گفتنم بهتر است...


به علت فیلتر بودن سرور عکسهای blogger عکس را می توانید اینجا هم ببینید...

امروز صبح برای خودم تصمیم گرفتم که یک مطلب د ررابطه با روز دانشجو که فرداست بنویسم.
ولی چند تا عامل باعث شدند که همه چیزهایی که تو مغزم برای این موضوع شکل داده بودم بهم بریزه... مهمترین این عوامل شنیدن و خوندن راجع به یک موضوعی ست که نمی دونم چا این روزها اینقدر شایع شده...(سعی می کنم خلاصه حرف بزنم!)
یادمه قدیما می گفتن جون پدر و جون دختر و اگه یه خار تو دست دختر بره باباش میمیره ولی امروز دیگه تقریبا مطمئن شدم که این مطلب یا در مورد پدر و دخترهای قدیمی بود( که بعید می دونم با چیزهایی که ازشون شنیدم!) یا کلا دروغه...
حالا اصل ماجرا...
امروز داشتم برای خودم تو نت ول گردی می کردم که از وبلاگ یکی از دوستام به وبلاگی رسیدم که مطالبش برام دردناک بود، در همون لحظه هم یکی از خانم های همکار داشت به اون یکی از خانمها در مورد دوستش حرف میزد شبیه همون اتفاق برای اون هم افتاده بود ،د ر راه اومدن خانه هم یکی از خانمی که جلو نشسته بود داشت دوستش رو دلداری میداد که نگران نباشه و ...
نم یدونم فکر م یکردم ازدواج یه چیزی باید باشه که دونفر به دلخواه خودشون انجام بدن؛ ولی اینطور که من فهمیدم احتمال اینکه دونفر با هم ازدواج کنن و همدیگر رو بخوان داره همین طور کم می شه و دخترا به زور سر سفره عقد پسرها و مردانی می نشینند که هیچ تناسبی به هم ندارند، چه برسه به علاقه... انگار که پدران روشنفکر! امروزی بیشتر می ترسند که دخترشان خانه بماند تا پدران متحجر دیروزی... انگار همین که یه دختر ازدواج کرد تموم شد... نمی دونم شاید پدر اون دختر فکر می کنه که اگه دخترش خونه بمونه ممکنه 1001 مشکل براش پیش بیاد(که فکر نمی کنم اصلا همچین مشکلی داشته باشن) و به زور شوهرش میده؛ اصلا پدر و مادر و خانواده دختر متحجر...
ولی اون طرف سفره دیگه چرا؟ اون پسر یا مردی که اونطرف نشسته چه طور؟! چه طوری راضی می هش با دختر عروسی کنه که م یدونه دوستش نداره؟ چطوری می تونه با فردی سرش رو یک بالشت بزاره که می دونه هیچ علاقه ای به اون مرد نداره؟!؟! اگر ارضای نیازهاش براش مهمه که خیابون پر از عرضه برای این مطلب هستش، راه شرعیش هم که دیگه نگم... برای پخت و پز و رفت و روب و بقیه کارها هم آدم زیاده!
• نمی دونم، نمی تونم درک کنم... اصلا برام قابل درک نیست... کسی می تونه کمک کنه که کمی(فقط کمی) این قسمتش رو درک کنم؟!
•• احساس اون نوکری رو دارم که هر بار دعا می کرد که ارباب بهتری نصیبش بشه و هر بار ارباب بدتری نصبیش میشه آخرین اربابش رو سرش چراغ روشن می کرده، دیگه دعا نم یکرده ازش می پرسن چرا دیگه دعا نمی کنه اربابت بهتر بشه می گه که می ترسم بعدی تو کاسه چشمم چراغ روشن کنه...

۱۳۸۹/۰۹/۱۳

گذشته، حال، آینده

زندگی فقط در لحظه حال اتفاق می افتد
گذشته چیزی جز رسوبات تمام شده نیست
آینده هم هنوز ساخته نشده است
نه گذشته ای وجود دارد نه آینده ای...

۱۳۸۹/۰۹/۱۲

سالروز تولدم مبارک

اشتباه نکنید نه همچین روزی در شناسنامه من به عنوان تولدم ثبت شده نه هیچ یک از وبلاگهای زنده ام را در همچین روزی راه اندازی کرده ام!
حالا موضوع این تیتر به ظاهر بی معنی چیه؟
پارسال در همچین روزهایی رابطه ای تمتم شد، رابطه ای با فردی که دوستش می داشتم.
مگه تموم شدن رابطه با همچین فردی معنای مرگ و نابودی نباید بده؟
درسته باید معنای مرگ بده ولی هنگامی که در دل این مرگ تولدی مجدد صورت بگیره جای پایکبی و شادمانی داره...
حالا قصه این رابطه چیه؟
چندین سال پیش اگه کسی از من می پرسید دوست داری تنهایی جایی بری یا با کسی( منظور با همراهی جنس مخالف و کلا با همراهی هر کسی) انتخاب من همواره تنهایی بود و این یک انتخاب بود(اشتباه نکنید؛ در آن زمان آدم منزوی و گوشه گیری نبودم، بلکه نسبت الان بیشتر با افراد و اجتماع در گیر بودم)تا اینکه زمانه چرخید و دست روزگار مرا با فردی آشنا کرد که باعث تغییر در سیر اتفاقات بیشماری شد؛ فردی که تا بحال( و فکر کنم تا چندین وقت دیگر)اولین و آخرین همراهی بود که داشتم ( و احتمالا خواهم داشت) . این همراهی باعث وقوع اتفاقات ناگوار و خوشگوار بسیاری برای هر دو طرف رابطه بود، و در عین حال ایام زیبایی نیز می آفرید.
اگر پارسال راجع به این رابطه و طرف مقابلم در این راطه پرسشی می شد بسته به حال و هوای آن موقع ام( که بسیار وابسته به این بود که زوجی که یادآور من و او باشد را دیده باشم یا خیر و یا اینکه در موقعیتی باشم که یادآور خاطره ای شاد یا ناراحت کننده از او باشد) مطالبی مختلف بیان می شد... مطالبی که حتی می شد گفت بعضا آنقدر افراطی بودند که او را گاهی فرشته و کاهی شیطان می نمایاند؛ گاهی او ر در مقام سوءاستفاده گر و گاهی در مقام سوءاستفاده شده؛ گاهی مظلوم و گاهی ظالم.
ولی آنچه که اکنون می بینم او نه فرشته بود و نه شیطان؛ نه کاملا بود و نه کاملا خوب...
اگر بخواهم او را الان توصیف کنم نمی توانم کلماتی را بیان کنم چرا که لغات از بیان حقایق عاجزند... تنها چیزی که می تونم بگویم این است که ماجرای بین من او از یک اتفاق ساده شروع و با یک اشتباه مشترک و تقریبا قابل پیش بینی تموم شد؛ اشتباهی ناشی از 4 سال رابطه نسبتا سالم... اشتباهی که از نظر روانشناسی ناشی از طول مدت رابطه بود.
این اشتباه باعث شد که چشمانمان بر روی یکسری حقایق باز و بر روی یک سری از حقایق بسته شود؛ نتیجه و عامل این اشتباه وابستگی به هم بود که این وابستگی باعث میشد که قیودی بشویم بر دست وپای یکدیگر.
بعد از اون اتفاق بود که به جایی رسیدیم که برای دیدار هم لحظه شماری می کردیم ولی هنگام دیدار می خواستیم از هم زودتر جدا شویم! همدیگر را دوست داشتیم ولی در عین حال از هم متنفر بودیم، انگار در محیط دایره ای روی یک قطر قرار گرفته بودیم و هرچه می دویدیم به هم نمی رسیدیم....
در همچین روزهایی بود که من مجددا از انتهای این رابطه متولد شدم تولدی که دردناک بود ولی در عین حال شیرین؛ تولدی که تصور می کنم هر فردی زمانی به آن می رسد و هر فردی به آن نیاز دارد. تولدی که باعث شد طرز زندگی و دیدگاه زندگی من نسبت به زندگی تغییر کرد...
ددر مدت این رابطه به جرات م یتوانم بگویم که اکثر انتظاراتی که دختری از پسری که همراهش است (و بلعکس) را دارد برای او برآورده کردم (و کرد)... کارهایی که فکر نکنم (حداقل خودم ) بتوانم در رابطه ای جدید (اگر بوجود آید) انجام دهم؛ حتی به جرات می توانم بگویم این کارها را شاید برای همسر آینده ام هم نتوانم انجام دهم! شاید این ذات آدمی ست که پس از تولد مجددش نمی تواند کارهایی که در آن دوره انجام می داد را تکرار کند، مخصوصا کارهای...
قبل از این 4 سال و بعد از این 4سال خیلی با هم تفاوت می کنند. تفاوتهایی که که اگرچه در ظاهر ممکن است هویدا نباشد مطمعنا در باطن موجود است؛ که این تفاوتها این 4 سال از زندگی و تجربهای آن را مجددا تکرار ناپذیر می کنند...
پس من امروز را نیز به مانند تولدم تنها جشن می گیرم نه برای اینکه رابطه ام با او تمام شد بلکه برای اینکه با تمام شدن این رابطه دونفر در دوجای متفاوت با درد های متفاوت متولد شدند، یک یمن جدید و دیگری اوی جدید...


• می دانم احتمال اینکه این مطلب را بخواند خیلی کم است ولی همین جا تولد مجدد او را تبریک می گم، باشد که هر کجا هست زندگی دوستدارش باشد...

۱۳۸۹/۰۹/۱۱

اعدام کردن یا اعدام نکردن مسئله این است!

می خواستم این پست رو دیروز بزارم، ولی تصمیم گرفتم دست نگه دارم که تب این ماجرا فروکش کنه... تبی که چند گروه به آن دامن میزدند... گروهای مخالف اعدام، گروهای طرفدار شهلا، گروهای طرفدار لاله و بالاخره گروهای مخالف ناصر که خواهان اعدام ناصر به جای شهلا بودند و خیلی دیگه که فعلا جاش نیست...
من تو این چند ساله نظرات خیلی از این گروهای رو خواندم و تنها در چند تا از آنها نظر گذاشتم؛ چرا که دوست نداشتم خودم را تا معلوم شدن پایان پرونده ای که هشت سال به طول انجامیده و چندین قاضی(کاری به عدالت و نا عدالتی قضات ندارم چون کلا به من ربطی نداره) و بازپرس و غیره روی آنها کار کرده و چندین بار اجرای حکم قطعی آن به علت های مختلف به تعویق افتاده...
روی سخن من در این مطلب بیشتر به سوی صرفداران مخالف اعدام هستش، استدلال این دوستان خیلی جالب است استدلالی که در هر اعدامی گل میکنه و فریاد وانفسا سر می دهند که این کار غیر انسانی و غیر حقوق بشر و ... است؛ مشکل اینه که این افراد دارن تو جایی زندگی می کنن که اسمش ایرانه و دارای یکسری قانون مشخص و نوشته شده است که یکی از این قوانین قانون اعدام هستش! کاری با درست بودن یا غلط بودن اعدام ندارم منظور من این است که اعدام یک قانون هستش و این قانون مبنای بسیاری از احکام زندگی ما قرار داده میشود و خواهد شد. بسیاری از قوانین رو من هم قبول ندارم وسعی می کنم تا اونجا که بشه کاری با کارشون نداشته باشم ولی این گونه اعتراض کردن و این کارا در حال حاضر بنا به بسیاری از دلایل هیچ گونه فایده ای نداره.
* سوالی دارم از این دوستان چرا وقتی کسی، کسی دیگر رو میکشه و حق زندگی یک نفر دیگر رو از اون می گیره نباید حق زندگیش را گرفت؟ اون فرد (مقتول) مگه چه کاری کرده بود که نباید اجازه زندگی داشته باشه؟ اگر پسری دختر شما را به خاطر اینکه جواب رد به او داده بود بکشد، آیا حاضر هستید که از خون دختر خود بگذرید (یه هزاران دلیلی که می آورید!) و با او به مانند یک فرد عادی برخورد کنید بطوری که اگر به خاستگاری دختر دوم شما آمد به خاطر اینکه دخترتان را کشته است از درب خانه تان نرانید؟(می دانم احتمال کمی وجود دارد ولی این نراندن از درب خانه به معنی گذشت از ته قلب است!)
* بعضی از دوستان هم ازقصاص فرد نتیجه میگیرند که برای هر کاری می شود این نوع حکم را تعمیم داد.
حرف جالبیست ولی از نظر من کمی از عقل دور است مثالی می زنم از مبحثی که اکثرا در ریاضی خوانده شده است مبحث شیرین انتگرال!
برای انتگرال گیری فقط از یک قانون (به عنوان نمونه از قانون جزء به جزء) استفاده کرده و همه انتگرالها را به این روش حل می کنید؟
بسیاری از افرادی که در این پرونده نظر داند می گویند که ناصر، شهلا رو گول زده و ازش سوء استفاده می کرده و ... من خودم به شخصه قبول ندارم که کسی بتونه چندین سال گول بخوره و نفهمه مگر اینکه عاقل نباشه؛ اگر ناصر تونسته شهلا رو گول بزنه و چند سال ازش سوءاستفاده بکنه قدرت ناصر می تونسته باشه و تقصیر بجز اغفال او نداره؛ مقصر اصلی در این داستان شهلا و اطرافیان او می شوند که اجازه این اغفال رو به ناصر دادند... بعد ناصر از شهلا سوءاستفاده می کرده؛ آن وقت چرا شهلا زن سوءاستفاده گر را آن هم به آن صورت کشته؟
کسانی می گویند که در کالبد شکافی بدن لیلا اسپرمی از فردی دیگر پیدا شده، این موضوع چند مشکل داره که سوال بر انگیزترین آن از نظر من این است:
یعنی می خواهید بگویید شهلا، لیلا رو کشته چون به ناصر خیانت می کرده؟
یا اینکه
ماجرای پرونده در مورد لیللاست و شهلا این وسط بیگناه است؟

در یک طرف دیگر از ماجرا ناصر را داریم فردی که به قولی زیرکانه به قولی با رشوه و ... از مجازات فرار کرد تو آخرین نظرم هم قاطعانه گفتم عقیده شخصی من این است که
"کلا از کشتن آدمها خوشم نمیاد ولی بعضی از آدمها رو اگه بکشن لطف بزرگی بهشون کردن..."
در اینجا کشتن آقا ناصر خیلی لطف بزرگی بود به ایشون... (اونهایی که من رو میشناسن می دونن منظورم چیه؟!)

این آقا ناصر هم از زیر مجازات در اینجا در رفته ولی بنا به عقیده دینی اون دنیا جوابش رو می بینه یا به قول کارما نتیجه کارش بهش بر می گرده و ... "چيزهاي خوب به نتيجه خوب و چیزهای بد به نتیجه بد ختم مي شوند"
• من خودم جز افرادی هستم که با حکم اعدام مخالفم ولی نه با هر حکم اعدامی به نظر من اون قاچاقچی مواد رو باید اعدام کرد. به نظر من اون فردی که به خودش اجازه می ده به هر دلیلی حق حیات فرد دیگری را بگیرد نباید اجازه زندگی داد. به نظر من ...
------------
بعدا نوشت: بعضی از دوستان مخالف اعدام هم می گویند اگر به جای اعدام باید حبس ابد داد! آیا این افراد می توانند تضمین دهند که این فرد در زندان باقی می ماند و فرار نمی کند؟ یا در بهترین شرایط حکم عفو نمی گیرد؟ یا حتما در زندان روزگار سختی را می گذراند؟ (من همین جا اعلام می کنم که از دیوارهای زندان این شهر به راحتی می توان فرار کرد و کسی هم نیست که بتواند آن را درست کند. قوه قضاییه فاسد داریم و با رشوه حکم عفو می دهد و سازمان زندانها به زندانیان کاری ندارد... اصلا کلا هیچ کس کار درست را انجام نمی دهد. وسلام!)

۱۳۸۹/۰۹/۱۰

چرا مرگ برف؟!

سلام،
یه دو سه روزی بود که کلا نا امید و دپرس و ... و در گیر روزمرگی شدید، روز مرگی ای که شاید از اینجا ناشی می شه که با یه دست م یخوام چند تا هنودنه رو بردارم...
این چیز ها به علاوه یکسری مسایلی مربوط به روابطم با اطرافیان و تنهایی و ... من رو وارد یک دوره ای کرد که بهش اسم "پریود مغزی" رو می دم... دوره ای که مغزم کلا قفل کرده بود و تصمیمات عجیب غریب م یگرفت در عین حال هم باید یک سری کارهای رو به صورت درست انجام می داد...
این شد که اسمم رو تو این وبلاگ عوض کردم، اون یکی وبلاگم رو کلا ول کردم...
الان که به این چند روزه نگاه می کنم می بیم که کمی الکی به خودم فشار آوردم...
دلایل که من رو از این دوره ناجور کشید بیرون یکیش وبلاگ ویولت عزیز بود... و این مطلبش...
و دیگر اینکه یکسری اتفاقاتی که فکر می کردم افتاده بودند و من رو آماده کرده بودند که برم توی این دوره نه بی حال و نه باحال که دیروز کاشف به عمل اومد که نه این اتفاقات پیش نیومده و افداه یکسری از آدمایی بوده که...

دیگه مهم نیست چی شده و چی نشده، فقط الان برام مهمه که این ماجرا ها تموم شده و اینکه به قول آن اشعر گران مایه"
"همان که هستم هستم"
و کاری هم ندارم دیگران ازم می خوان چی باشم من خودمم به قول دیالوگی خاص تو هامون که خیلی هم دوستش دارم" تو می خوای من اونی باشم که تو می خوای من باشم، اگه من اونی باشم که تو می خوای که دیگه اون من نیست." پس من می خوام من باشم...

• کسی می دونه که چطور می شه یه مانور برای اتفاقات خاص طراحی کرد... تا شبنه وقت دارم که تحویل بدهم...
•• این سوال هم از خوانندهای وبلاگم که از کامپیوتر سر در میارن..." آیا می شه جمله رو حال کن) برنامه ای با C یا C++ نوشت که بر مبنای منطق فازی عمل کنه؟"
••• اینم برای دوستاران ریاضی(که مثل خودم هستند) قوانین و روابط بین گنگ و گویا رو بخونین خیلی باحالن...(جدی می گم مثلا دوتاش این رو میگه: تفاضل هر دو عدد گنگ یا گوای متوالی صفر می شود. بین هر دوعدد گنگ متوالی بینهایت عدد گویا و بین هر دو عدد گویای متوالی هم بینهایت عدد گنگ وجود دارد!)
•••• کسی می دونه چرا سرور آپلود عکس blogger فیلتره؟!؟!؟