‏نمایش پست‌ها با برچسب بزرگان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بزرگان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۱۰/۰۶

رانندگی ایرانیان

حال تا اندازه‌اي معلوم مي‌شود که چرا در کشور ما اين مقدار تصادف رخ مي‌دهد و چرا بيشترين کشته‌ها در ميان عابران پياده در ايران يا «سالمند» هستند و يا «کودک»؛ تا کسي حرکات شبه آکروباتيک بلد نباشد، نمي‌تواند خود را از اتومبيل ها و موتورسيکلت هايي که چفت در چفت يکديگر و با فاصله سانتيمتري و گاهي ميليمتري از کنار عابران مي‌گذرند نجات دهد.
شوخي نيست که يک ملت هر ساله، نزدیک سي هزار نفر از افراد خود را کشته يا مجروح کند، چون دارد به سر کار، مهماني، خريد و يا مسافرت مي‌رود. تنها در دوران پس از انقلاب، دست کم هفتصد هزار قبر براي کشته‌هاي رانندگي حفر شده و دست کم پانزده ميليون نفر مجروح شده‌اند که شماری از آنان بايد باقي عمر را بر روي تخت و يا ويلچر بگذرانند...

به گزارش «تابناک»، همه قشرها از وزير، وکيل و استاد دانشگاه گرفته تا ورزشکار، بازيگر، کارمند و کارگر هر از چندگاهي به سوگ يکي از همکاران خود مي‌نشينند. مثل بسياري از ما، شايد اين از دست رفتگان مانند مرحوم حجت الاسلام والمسلمین ابوترابی، مرحوم کريمي راد وزير اسبق دادگستري، مرحوم آيدين نيکخواه بهرامي و مرحومه خانم گلدره گمان نمي‌کردند جان خود را در يک تصادف ناگهاني از دست بدهند.



به راستي ما را چه شده است که يکي از بي فرهنگ ترين مردم دنيا در رانندگي از آب درآمده ايم، به گونه ای که در کنار معرفي جاذبه‌هاي گردشگري در ايران، «هشدار جدي نسبت به رانندگي خطرناک ايرانيان» يکي از بخش‌هاي جدايي ناپذير کتابچه‌هاي راهنماي جهانگردان است؟

مگر ما چگونه رانندگي مي‌کنيم که فيلم رانندگي و نيز نحوه عبور عابران در ايران، تبديل به يکي از انواع کليپ هاي پربيننده و خنده‌دار در اينترنت با صدها هزار بيننده شده و آبروي «ايراني» را يکجا به حراج گذاشته‌ايم؟

هر چه هست ما اصلاح ناشدني نيستيم، وگرنه ايستادن خودروها در پشت خط عابر پياده و نيز بستن کمربند ايمني، امروز در ميان ما فراگير نشده بود... .

به نظر مي‌رسد، يک عامل اساسي که چنين ما را گرفتار کرده، اين است که در ايران اساسا از آغاز کلمه «رانندگي»، نادرست معنا شده است...

رانندگي در دنيا، يک امر «جمعي» است، ولي در ايران يک امر «فردي» تلقي مي‌شود. رانندگي در ايران يعني «مي خواهم خودم را با خودرو به مقصدم برسانم». پس رانندگان ديگر، «رقيب» من هستند و من نبايد از رقبا عقب بمانم... هر فضاي خالي که پيدا شد بايد زودتر از ديگران آن را پر کنم.

چنين است که رانندگي ايراني، يعني «چپاندن خودرو يا موتور در اولين فضايي که خالي مي‌شود»؛ يعني «رفتن از هر راه ممکن نه از راه تعيين شده»؛ حاصل اين نوع رانندگي چنين تصويري است:



هرچند اتومبيل سال‌هاست وارد ايران شده، اما تعريف رانندگي، چه رسد به فرهنگ آن، هنوز وارد کشورمان نشده است.

«رانندگي صحيح»، نوعي مشارکت در يک امر جمعي است. اين «جريان عبور و مرور» است که راننده را به مقصد مي‌رساند نه به اصطلاح «زرنگي» او.

«رانندگي صحيح» که نوعي مشارکت در يک امر جمعي است، به معناي «هدايت خودرو خود در جاي صحيح در بين خودروهاي ديگر» است؛ بنابراين، اين که خودرو فرد در بين دو خودرو جلويي جا مي‌شود يا نه، تأثيري در نحوه رانندگي درست ندارد... وقتي در جامعه‌اي اين نگرش به رانندگي حاکم باشد، يعني هر کس پیش از آنکه به رسيدن به مقصدش بیندیشد، به دنبال مشارکت در حرکت جمعي خودروها باشد، اين نظم در عمل چنين خود را نشان مي‌دهد:


با اين روش:

1. سرعت حرکت خودروها چند برابر مي‌شود.
2. احتمال برخورد اتومبيل ها به شدت کاهش مي‌يابد.
3. در صورت تصادف، با توجه به مسير خالي در دو طرف، خودروهاي پليس و آمبولانس به سرعت به محل رسيده راه را باز مي‌کنند.
4. در صورت پنچر شدن يا خرابي يک ماشين، به دليل وجود فضاي کافي راه بندان پديد نمي‌آيد.
5. از همه مهمتر، رانندگان با اعصاب راحت رانندگي مي‌کنند. ديگر لازم نيست که آنان در هر لحظه چهار طرف را مراقبت کنند تا مبادا سپر يا آينه اتومبيل کناري به اتومبيلشان برخورد کند يا از عقب کسي به آنها بزند... .

همچنين کسي که مي‌خواهد در بزرگراه به راست بپيچد، از صدها متر جلوتر در مسير تعيين شده قرار مي‌گيرد و خالي بودن باند کناري، او را به قانون شکني نمي‌کشاند. (البته اعمال شديد قانون نقش خود را دارد که محل بحث در اينجا نيست):





ترافيک در همه شهرهاي بزرگ دنيا وجود دارد. وقتي بناست چند صد هزار يا چند ميليون نفر در ساعت معيني به سر کار بروند، خود به خود ازدحام پديد مي‌آيد؛ اما تفاوت ترافيک شهرهاي بزرگ دنيا با ترافيک تهران اين است که در کلان شهرها ترافيک باعث «دیرکرد» است اما در شهري مثل تهران چون رانندگي يک امر فردي است نه جمعي، ترافيک فقط موجب تأخير نيست، موجب «کلافگي» و «خرد شدن اعصاب» هم هست...

اما پرسش مهم اين است که براي اصلاح وضع موجود عملا از کجا بايد آغاز کرد؟

براي روشن شدن مطلب بايد توجه کرد که رانندگي ايراني، اصطلاحات خاصي هم به دنبال آورده است که در کتاب هاي آموزش رانندگي هيچ کشوري اصلا «وجود ندارد»؛ اصطلاحاتي مانند «راه گرفتن» و يا «رد کردن». «راه گرفتن» يعني جلوي ديگري را بگير تا خودت بتواني بروي. به دليل نبود پاره‌اي مقررات در ايران (مثلا قانون حق تقدم هنگام گردش به چپ) مجبوريم تا مي‌توانيم وسيله نقليه خود را جلوتر و جلوتر ببريم تا خودرو مقابل چاره‌اي جز راه دادن به ما نداشته باشد.

همچنين «رد کردن» را وقتي به کار مي‌بريم که خودرو خود را از فاصله بسيار نزديک از کنار اتومبيل هاي ديگر يا پاي يک عابر عبور مي‌دهيم. پس در هر دو اصطلاح «راه گرفتن» و «رد کردن» که مختص به رانندگي ماست، معناي «نزديک شدن شديد به خودروها يا عابران» نهفته است.

حال چرا بدون «راه گرفتن» و «رد کردن» نمي‌توان در ايران رانندگي کرد؟ نکته اصلي اينجاست: اساسا «رعايت فاصله» که عنصري بسيار اساسي در رانندگي است، در کشور ما هيچ جايگاه و تعريف مشخصي ندارد. اگر راننده سپرش را از يک ميليمتري زانوي عابر رد کند، تخلفي مرتکب نشده؛ اگر پشت چراغ قرمز اتومبيل ها پنج سانتيمتر از هم فاصله داشته باشند، قانون رعايت شده؛ وقتي يک موتورسيکلت با فاصله 30 سانتيمتر در پشت سر يک خودرو حرکت مي‌کند، خلاف قانون مرتکب نشده و عملا تخلف به شمار نمی رود. بايد حتما به اصطلاح «بخورد و صدا بدهد» تا اتفاقي افتاده باشد.

البته بنا بر قانون رانندگان موظفند «فاصله ايمن» را رعايت کنند، ولي اين از همان کلي گويي هايي است که مصاديقش نه تعريف و نه به مردم آموزش داده شده است و نه رعايت نکردن آن به چشم کسي مي‌آيد، زيرا همه عادت کرده ايم چفت در چفت يکديگر حرکت کنيم...

براي اينکه ببينيم جزیيات رعايت فاصله چگونه در ديگر کشورها يک به يک به رانندگان آموزش داده شده و چگونه اعمال قانون مي‌شود، مناسب است نمونه‌هايي در اينجا آورده شود.

وقتي سرويس مدرسه براي پياده و سوار کردن دانش آموزان توقف مي‌کند، خودروهاي پشت سر موظف به رعايت فاصله 20 متري هستند (عکس زير از آيين نامه رانندگي يک کشور خارجي است). تخطي از اين قانون حتي براي نخستين بار، علاوه بر 400 دلار جريمه، تعليق گواهينامه براي شش ماه را در پي دارد.



هنگام گردش به راست، حق با عابر است و راننده بايد حدود دو متر از خط عابر فاصله بگيرد. به خاطر اعمال قاطعانه اين قانون است که اين عابر (عکس زير) چنين آسوده عرض خيابان را طي مي‌کند. او به روبه‌رو نگاه مي‌کند نه به خودرو، زيرا مي‌داند سپر اتومبيل از دو متري به او نزديکتر نخواهد شد:



حال تا اندازه‌اي معلوم مي‌شود که چرا در کشور ما اين مقدار تصادف رخ مي‌دهد و چرا بيشترين کشته‌ها در ميان عابران پياده در ايران يا «سالمند» هستند و يا «کودک»؛ تا کسي حرکات شبه آکروباتيک بلد نباشد، نمي‌تواند خود را از اتومبيل ها و موتورسيکلت هايي که چفت در چفت يکديگر و با فاصله سانتيمتري و گاهي ميليمتري از کنار عابران مي‌گذرند نجات دهد.

بنا بر آنچه گفته شد، نقطه آغاز اصلاح رانندگي در ايران، آموزش فاصله گرفتن از يکديگر است؛ چه فاصله خودرو از خودرو که با حرکت بين خطوط حاصل مي‌شود و چه فاصله گرفتن عابر و خودرو از يکديگر، و چه فاصله گرفتن از خودروهاي امداد... .

نکاتی درباره کاستي‌هاي رانندگي در ايران بسيار است. از جمله:

ـــ در کشوري که بالاترين کشته را در تصادفات مي‌دهد، يک کارخانه خودروسازي اجازه مي‌يابد که پرفروشترين و در عين حال آسيب پذيرترين خودرو کشور را بدون کيسه هوا و ABS و لوازم ايمني ديگر روانه بازار کند. اين نشان مي‌دهد که رانندگي و کشته هايش هنوز براي برخي سياستگذاران تبديل به يک دغدغه اساسي نشده است.

ـــ نبايد برخي عجولانه نحوه عجيب رانندگي در ايران را با اموري چون چند برابر ظرفيت بودن شمار خودروها يا تنگ بودن برخي معابر توجيه کنند. البته به دنبال حل اين مشکلات هم بايد بود اما اينها تنها مي‌توانند دليل «ترافيک» باشند، نه دليلي براي رانندگي بي‌قانون رانندگان يا عبور بي‌قانون‌تر عابران. از اين روست که نحوه رانندگي، در شهرهاي کوچک هم يک معضل است.

ـــ از تابلوهاي ورود ممنوع و يکطرفه که بگذريم تابلوها نقشي در رانندگي شهري ندارند. مثلا تابلوي «ايست» در ايران کاملا بي معناست و اين نقش به سرعت گيرها واگذار شده است در حالي که با توجه به شرايط محيطي هر کوچه و نيز خيابان، تابلوهاي حداکثر سرعت بايد لااقل در ابتداي آنها نصب شود... ما با تکيه بر ذکر حداکثر سرعت شهري در آيين نامه، همه کوچه‌ها و خيابانها را به امان خدا رها کرده ايم و هر کس زورش رسيده يک سرعت گير سيخي يا ميخي و غير آن با ارتفاع دلبخواهي در کوچه خودش قرار داده است...

ـــ از چند انيميشن که بگذريم رسانه ملي آموزش مصداقي رانندگي را مورد توجه قرار نداده است. کاش برنامه‌هايي مانند «سفر به خير» که غالبا به کلي گويي مي‌گذرند طريق درست و نيز خطاهاي رايج رانندگي را قدم به قدم به مردم يادآور مي‌شدند. گاهي چند آموزش تصويري (مانند مورد زير) مي‌تواند از ده ها توصيه گفتاري در بهبود اوضاع کارسازتر واقع شود:



ـــ با وضعي که در آن هستيم، آموزش رانندگي آنقدر اهميت دارد که اگر رسانه ملي هر روز برنامه‌هاي شش شبکه تلويزيون را همزمان قطع کرده و چند ثانيه‌اي به اين آموزش ها اختصاص دهد کاري عادي انجام داده است.

ـــ تصور بسياري از ما از تصادف شديد، دو ماشين له شده است و بس. شايد اگر با هشدار قبلي تصوير بانوي بارداري که با صورت خون آلود در ميان آهن پاره‌ها گرفتار شده و فرياد مي‌زند و يا تصوير کودکي که با کيف مدرسه به گوشه‌اي ازخيابان پرتاب شده نمايش داده شود، کمي از بلاي «تعجيل براي هيچ» که در رانندگي و غير رانندگي مانند بختک به جان ما ايرانيان افتاده، رهايي يابيم... .

۱۳۸۹/۰۹/۱۵

آن 5 نفر

یک، دیروز صبح بود که با تلفن مانلی کسرایی از خواب بیدار شدم. مانلی پسر سیاوش کسرایی که در مسکو زندگی می کند و در دانشگاه مسکو درس می دهد. گفت که مطلبی که درباره مرضیه نوشتم و در آن به سیاوش کسرایی اشاره کردم، خوانده و می خواست توضیحی بدهد. نوشته بودم که می گویند که سیاوش کسرائی حتی سروکارش با کا گ ب هم افتاده بود. و توضیح دادم که حتی در این صورت هم او را مقصر نمی دانم و اصلا چرا باید زندگی یک جامعه چنان باشد که سروکار شاعرش به کا گ ب بیافتد. مانلی، با صدایی بسیار دلنشین و دوست داشتنی گفت که مطلب را خوانده و از اینکه چندین بار یاد سیاوش کسرایی را کرده ام، تشکر کرد و توضیح داد که چندی قبل، مطلبی از یک محقق روس به نام " کوکیخین" در اینترنت منتشر شده که جزء به جزء رابطه چریکهای فدائی و حزب توده را با کا گ ب مشخص کرده است.می گفت که نه اهل سیاست است و نه وقتش را دارد که این مطالب را ترجمه کند و قول داد شاید بخش هایی را برایم ترجمه کند و بفرستد. به گفته کوکیخین، سیاوش کسرایی نه تنها هیچ رابطه ای با کا گ ب نداشت، بلکه برخلاف بسیاری از رهبران حزب توده و فدائیان خلق، مغضوب ساکنان ساختمان لوبیانکا بود. گفت از همان ابتدا که به روسیه رفتیم، پدرم معترض شد به رابطه حزب و کا گ ب و به همین دلیل از ماه سوم، حتی کمک مالی صد روبلی دولت به بچه ها و کمک 200 روبلی به پدر و مادر را هم از طرف صلیب سرخ قطع کردند و من و خواهرانم مجبور شدیم در دانشگاه کار کنیم تا گرسنه نمانیم و به همین دلیل تا همان آخرین روزهای زندگی سیاوش کسرائی هم در فقر و رنج و غربتی مضاعف گذشت. نام " مانلی" را که شنیدم، یادم افتاد به " نیما" که مانلی را نامی کرده بود برای یکی از داستانهایش. گوئی نیما در داستان مانلی زندگی " مانلی" کسرایی را گفته بود که " در سرا و همه اندیشه اش این:/ من به راه خود باید بروم/ کس نه تیمار مرا خواهد داشت/ آن که می دارد تیمار مرا/ کار من است."

دو، نیما پدر همه شاعران امروزی ما بود. روستازاده ای که شعرش را از روستاهای مازندران و گیلان گرفت و مدتی هم در شهر من، آستارای شما، زندگی کرد. نشانه شناسی بسیاری از آثارش می گوید که نیما کلماتی را از زبان روستایی گرفت و وارد شعر کرد که هرگز تا پیش از این نام شان را نشنیده بودیم. شاید برخلاف تصور بسیاری از ماها شعرنو اصلا زائیده زندگی شهری نیست و شاید لحن و گویش روستایی اگر غالب بر شیوه فکری ما می شد حاصلش شعر کلاسیک ما نبود که ما آن را اصیل تر و ایرانی تر می دانیم، تنها به این دلیل که جدیدتر است و شعر فرنگی وقتی ترجمه می شود موزون و مقفا نیست، پس هر شعر غیر مقفایی لابد به فرنگ نزدیک تر است. نیما بسیار به روایتش در معروف ترین گفته شعری اش می ماند که " آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید" انگار که خود را همیشه از دیگران جدا می دید و تنها، شاید به این دلیل که ستایشگران شعرش در ساحل نشسته بودند و می گفتند و می خندیدند، در حالی که همسایه های واقعی اش، داشتند در آب غرق می شدند. نیما نه حال و حوصله انتشار شعرهایش را داشت و نه اهل راه انداختن سروصدایی بود. شاید اگر سیروس طاهباز و سیاوش کسرایی نبودند، اثری از شعر او باقی نمی ماند و چه خوب که بودند و سایه شعر نیما بر سر فرهنگ ایرانی افتاد. شراگیم، پسر نیما گفته است که وقتی نیما را به یوش می برد، در تمام طول راه حس ترسناک غمگینی سراسر وجودم را گرفته بود، گویی به جای برف از آسمان غم می بارید و در سکوت آن همه هیاهو و در خالی ی آن همه پر صدایی در گوشم زمزمه می کرد: می خواهم در یوش بمانم، می خواهم در یوش بمیرم...

سه، نیما در همان روستا ماند و سیاوش کسرایی رفت تا در گوشه ای از آرامگاه هنرمندان در وین بخوابد. اما اخوان حکایت دیگری داشت. نام دخترش که عاشقانه دوستش داشت " لولی" بود، شاید همان " لولی وش مغموم" و لابد می دانی که لولی همان کولی است در بسیاری از گویش های محلی ایرانی و در گویش مردم کرمان بطور خاص. اخوان، استاد بزرگ حماسه و شعر فاخر بود و عظمت خراسانی سرودن در شعرش انگار همیشه حاضر و ناظر بود. شاید شکوه و فخر غریب شعر " آخر شاهنامه" او ناشی از همین روحیه خراسانی و همسایگی او با فردوسی طوسی است. من هنوز ندیده ام که شعری اینچنین کلمه را به تسخیر خود بیاورد، چنانکه در آخر شاهنامه مهدی اخوان ثالث چنین کرد: " این شکسته چنگ بی قانون/ رام چنگ چنگی شوریده رنگ پیر/ گاه گویی خواب می بیند/ خویش را در بارگاه پر فروغ مهر/ طرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشت/ یا پریزادی چمان سرمست/ در چمنزاران پاک و روشن مهتاب می بیند/ روشنیهای دروغینی/ کاروان شعله های مرده در مرداب/ بر جبین قدسی محراب می بیند/ یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را/ می سراید شاد/ قصه ی غمگین غربت را/ هان، کجاست/ پایتخت این کج آیین قرن دیوانه ؟" اخوان را یک بار دیدم و این خوشبختی بزرگ من بود. رفته بودم دفتر جواد فریدزاده که معاون فرهنگی خاتمی بود در دوران وزارتش و کاری برای کتابهایم داشتم در زمان وزارت خاتمی. فریدزاده که خودش هم خراسانی بود، به همه اهل هنر بخصوص اخوان ارادتی عجیب داشت. مثل همیشه که هر تغییری در ایران رخ می داد، کودتایی می شد، انقلابی راه می افتاد، امام می مرد، رهبر عوض می شد، فرقی نمی کرد، هر اتفاقی می افتاد، اول حقوق ماهانه اخوان ثالث را قطع می کردند. آمده بود تا شکوه کند از این قطع حقوق. در توصیف زمانه گفته بود " زمانه ای است شترگربه عقل گـُـر گیرد/ که گربه دام فکنده است تا شتر گیرد." اخوان باشکوه نرفت. سخت رفت. نه در غربت تنهایی بود و نه در زندان و نه مانند شاملو در اوج افتخار. دخترش " لولی" هم که رفت کارش سخت تر شد.

چهار، شاید از همه عاقل تر حمید مصدق بود، نام دخترش را گذاشته بود " غزل" و این جزو معدود غزلیاتی بود که گفت. با مصدق رابطه مان تا حدی بود که انگار عضو یک خانواده ایم. عجیب است که مصدق با دو شعر بسیار ساده چنان عمیق در ذهن مردم جاافتاد که بسیاری از شاعران با صدها شعر چنین جا نمی افتند. سروده بود در " آبی خاکستری سیاه" که " من اگر برخيزم/ تو اگر برخيزي/ همه بر مي خيزند/ من اگر بنشينم/ تو اگر بنشيني/ چه كسي برخيزد ؟/ چه كسي با دشمن بستيزد ؟/ چه كسي/ پنجه در پنجه هر دشمن دون/ - آويزد/ دشتها نام تو را مي گويند ./ كوهها شعر مرا مي خوانند ." شاید در هیچ ترازویی وزن این شعر قابل قیاس با هزار شعر مهم زمان ما نباشد، اما بعید می دانم هیچ شعری تا این اندازه در زبانها چرخیده باشد و به وسیله هر کسی با هر اندیشه ای تکرار شده باشد. نمی دانم، شاید این سادگی بیش از حد این شعر و شعر سیب او بود که حمید مصدق را تبدیل به نامی ماندگار در شعر فارسی کرد. سیب ساده ترین داستان عدالت خواهانه و عاشقانه زمان ماست. گفته بود: " تو به من خندیدی/ و نمی دانستی/ من به چه دلهره از باغچه همسایه/ سیب را دزدیدم/ باغبان از پی من تند دوید / سیب را دست تو دید/ غضب آلود به من کرد نگاه/ سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک/ و تو رفتی/ و هنوز/ سال هاست که در گوش من آرام آرام/ خش خش گام تو تکرار کنان/ می دهد آزارم/ ومن اندیشه کنان٬ غرق این پندارم/ که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟" حمید مصدق مجموعه های فراوانی منتشر کرد، شاید جز شاعران متخصص شعرنو، هیچ کس جز یک مجموعه شعر و همین دو شعر هیچ از او نمی داند، ولی اثر این دو شعر بر ذهن و زبان عامه مردم بی نظیر بود. مصدق را بارها دیدم، دهها بار. تقریبا در آن روزهای آخر، وکیلم شده بود در اولین زندانی که رفتم. او اولین وکیل سیاسی متهمان روشنفکر بعد از انقلاب بود. وقتی بازجو پرسید وکیل ات کیست؟ گفتم حمید مصدق. گفت: " او که وکیل نیست، او خودش متهم است."

پنج، نام فرزندش " ساقی" بود، دختر احمد شاملو، اما همه نام آیدا را به عنوان همه چیز شاملو می شناسیم. من معتقدم شاملو فقط شاعر نبود، او بزرگترین روشنفکر و آفریننده ادبی قرن ما بود. آثارش و اثر گذاری او بر ذهن و زبان مردم حیرت انگیز است. نام شاملو را فرح پهلوی در همان زمان هم به زبان می آورد، زمانی که نام او شاخص مخالفت با حکومت بود. گاهی وامی مانم که مگر یک انسان چقدر می تواند کار کند و چقدر می تواند کار خوب بکند. شاملو در شعر بی نظیر است، برخی از اشعارش آنقدر در زبانها تکرار شده اند که بعید می دانم هیچ عبارتی جز شعر حافظ این همه تکرار شده باشد، در شعر کودکان چند شاهکار بی نظیر مثل پریا و خروس زری پیرهن پری دارد، در ترجمه شعر و رمان چندین کار بی نظیر مثل پابرهنه های استانکو دارد که فقط به اعتبار مترجمش در ایران شناخته شده یا اشعار مارگوت بیگل که فقط بخاطر شاملو مطرح شد. داستان نویس بود. دهها فیلمنامه نوشته است که بسیاری از آنها فیلمنامه های مزخرف و سطحی سینمای آبگوشتی است و من نه تنها این را نشانه بدی نمی دانم، بلکه همین را هم بخش مهمی از خلاقیت او می دانم. دهها متن قدیمی فارسی را ویرایش کرده که چنین قدرتی را فقط در او می شود سراغ کرد. شاملو جز همه این کارها، سردبیری منظم بود و دوره کارهای مطبوعاتی اش جزو بهترین کارهای ادبی و فرهنگی و سیاسی است، " خوشه"، " کتاب هفته"، " کتاب جمعه" و " ایرانشهر" جزو کارهای مطبوعاتی برجسته او بود. شاملو دوره فرهنگ " کتاب کوچه" را نیز کار کرد که اثری بی نظیر در فرهنگ عامیانه است و شاید اسفبار باشد ناتمام ماندن این فرهنگ. شاملو جزو آنها بود که نه فقط در شاعری و آفرینندگی ادبی، بلکه در تولید فرهنگی نیز توانایی کم نظیری داشت. شاملو برخلاف اکثر شاعران زمان ما، همه رسانه ها را تجربه کرد، جهان را دید، همه کار کرد، اهمیت خودش را دانست و فهمید که باید کار کند. یک بار برای مصاحبه ای به خانه اش رفتم. دیدمش. سعی کردم مجذوبش نباشم، گفت که مصاحبه نمی کند. از آن ماهی ها بود که به راحتی صید نمی شوند.

۱۳۸۹/۰۹/۰۶

سخنان قصار بزرگان ایران...

سردار رادان: "قرار گرفتن چکمه بر روی شلوار به دلیل نشان دادن بخشی ازبرجستگی بدن، از مصادیق خلاف شرع است و تبرّج به حساب می آید."
----------------------------------------------------------
آیت الله جوادی آملی: "دانشمندان فیزیک، شیمی، بارانشناس...ی و زمین شناسی، بدون پسوند اسلامی نفهمند."
---------------------------------------------------------
حسنی، امام جمعه ارومیه: "اگر فرد مشرکی را وقتی فهمیدیم که واقعاً مشرک شده، باید او رابسوزانیم؛ اگر با گلوله هم بود اشکالی ندارد."
---------------------------------------------------------
امام جمعه شیراز: "گرانی خانه باعث شد جوان پاک ما به جای مسکن، دوست دختر و دوست پسر بگیرد."
---------------------------------------------------------
شکوفه گلخو، رئیس دانشگاه الزهرا: "بدحجابی زنان موجب فعال شدن غده هیپوفیز مردان در تولید مثل می شود.
---------------------------------------------------------
قرائتی: "ما آخوندها همیشه مثل گاز اشک آور عمل می کنیم؛ فقط بلدیم گریه مردم را در آوریم.
---------------------------------------------------------
سیّد حسین مرعشی: "احمدی نژاد نه فقط معجزه هزاره سوم، که معجزه هزاره چهارم هم هست.
---------------------------------------------------------
امام جمعه تبریز: "علت زلزله اخیر تبریز، اظهارات اعلمی، نماینده تبریز در مورد سیّدالشهدا بود."
---------------------------------------------------------
آیت الله خزعلی: "حجاب موجب بالا رفتن معدل دانشجویان می شود."
---------------------------------------------------------
احمدی نژاد: "ایران قدرت اول جهان است.
---------------------------------------------------------
آیت الله حسنی: "اگر مؤمنین غسل جمعه را انجام ندهند، مشکلات کمبود گاز مرتفع نمی شود."
---------------------------------------------------------
احمدی نژاد: "نفت را سر سفره مردم می آوریم…" بعد از انتخابات: "نفت خوردنی نیست که سر سفره ها بیاوریم."
---------------------------------------------------------
الهام، سخنگوی (وقت) دولت: "نفت را سر سفره مردم نمی آوریم، بوی بد می دهد."
---------------------------------------------------------
مسئولین نیروی انتظامی در ملاقات با یک گروه از وزارت کشور آلمان، آمادگی خود را برای تأمین امنیت بازیهای جام جهانی (در آلمان) اعلام کردند.
---------------------------------------------------------
اسماعیل ططری، نماینده سابق کرمانشاه: "آلمانی ها اگر بشر بودند، یک زن رقاص رئیسشان نمی شد."
---------------------------------------------------------
احمدی نژاد: "اینها… به اندازه بزغاله هم از دنیا فهم و شعور ندارند."
---------------------------------------------------------
علی لاریجانی در جریان رسیدگی به پرونده هسته ای ایران: "با شکلات راضی نمی شویم."
---------------------------------------------------------
لاله افتخاری، نماینده مجلس شورای اسلامی: "در سرزمین اسلامی نباید یک مریض زن به دست نامحرم مداوا شود."
---------------------------------------------------------
شکراله عطارزاده، نماینده مجلس هفتم: "کوندالیزا رایس یک پیر دختر امریکایی ولگرد است که ناکامی های جنسی وی موجب عقده شده است."
---------------------------------------------------------
سخنگوی دولت، پس از تصویب لایحه بودجه: "دولت، مسئول گرانیهای سال آینده نخواهد بود."
---------------------------------------------------------
وزیر کشور (در مورد انتخابات): "آنقدر که به فکر آفتابه لگن هستیم، به فکر تقویت محتوای برنامه ها نیستیم."
---------------------------------------------------------
احمدی نژاد: "امریکا به ایران حمله نمی کند؛ چون من مهندسم و مسائل را تحلیل می کنم."
---------------------------------------------------------
احمدی نژاد: "یه دختر بچه دو ساله… زبونشون اسپانیولیه... یه نیگاه کرد به من، گفت: «این محموده، این محموده.»"
---------------------------------------------------------
احمدی نژاد: "یکی از شخصیتهای شرق آسیا، از مسئولین درجه یک اومد به دیدن ما... خلاصه حرفش این بود که اومده بود زنبیلش رو بذاره تو صف بگه ما مشتری شما هستیم."
---------------------------------------------------------
حجت الاسلام و المسلمین مهدی پور: "رواج بی بند و باری در یک جامعه، باعث بروز زلزله می گردد.

• برگرفته از پیغام دوستی در فیس بوک