سلام
این آخرین پست من تو این آدرس هستش، بعد از فیلتر شدن این آدرس(و بقیه ساب دومین های بلاگر) تصمیم گرفتم که نقل مکان کنم...
http://lemiroir.blog.com
این آدرس جدید من هستش و تو این آدرس پذیرای شما...
۱۳۸۹/۱۱/۲۲
مساحت
یه آقایی که دکترای ریاضی محض داشته، هر چقدر دنبال کار می گرده بهش کار نمیدن!! خلاصه بعد از کلی تلاش، متوجه میشه شهرداری تعدادی رفتگر بی سواد استخدام می کنه!!
میره شهرداری خودش رو معرفی می کنه و مشغول به کار میشه...!
بعد از دو سه ماه میگن همه باید در کلاسهای نهضت شرکت کنید! این بنده خدا هم شرکت می کنه!!
یه روز معلم محترم در کلاس چهارم، ایشون رو می بره پای تخته تا مساحت یک شکلی رو حساب کنه! تو این فکر بوده که انتگرال بگیره یا نه که می بینه همه دارن داد می زنن:
انتگرال بگیر...!!!
• دیگه خسته شدم از بس درس خوندم، انگار کار دیگه ای نیست انجام بدم...
دیشب حساب کردم دیدم که تا الان 26 سال گذشته و بعد از ارشد و سربازی یه 5 سالی هم بهش اضافه میشه یعنی میشه 31 سال تازه باید چند سال هم کار کنم تا بتونم یه خونه ای چیزی بخرم برای ازدواج و ... (که حدودا حساب کردم 10 سال میشه) که میشه 41 سالگی بعد از آن هم باید حدود 10 سال هم کار کنم تا بازنشست بشم که میشه حدودا 61 ساله... دیدم اون موقع اگه زنده باشم تازه شاید بتونم برم سراغ چیزهایی که دوست دارم...
-------------------------------
الان شندیم حسنی مبارک رفت شرم الشیخ... این هم رفت...
میره شهرداری خودش رو معرفی می کنه و مشغول به کار میشه...!
بعد از دو سه ماه میگن همه باید در کلاسهای نهضت شرکت کنید! این بنده خدا هم شرکت می کنه!!
یه روز معلم محترم در کلاس چهارم، ایشون رو می بره پای تخته تا مساحت یک شکلی رو حساب کنه! تو این فکر بوده که انتگرال بگیره یا نه که می بینه همه دارن داد می زنن:
انتگرال بگیر...!!!
• دیگه خسته شدم از بس درس خوندم، انگار کار دیگه ای نیست انجام بدم...
دیشب حساب کردم دیدم که تا الان 26 سال گذشته و بعد از ارشد و سربازی یه 5 سالی هم بهش اضافه میشه یعنی میشه 31 سال تازه باید چند سال هم کار کنم تا بتونم یه خونه ای چیزی بخرم برای ازدواج و ... (که حدودا حساب کردم 10 سال میشه) که میشه 41 سالگی بعد از آن هم باید حدود 10 سال هم کار کنم تا بازنشست بشم که میشه حدودا 61 ساله... دیدم اون موقع اگه زنده باشم تازه شاید بتونم برم سراغ چیزهایی که دوست دارم...
-------------------------------
الان شندیم حسنی مبارک رفت شرم الشیخ... این هم رفت...
ماجرا این است
ترانه : مرحوم سید حسن حسینی
آهنگساز : علیرضا کهن دیری
خواننده: محمد اصفهانی
ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت
جای ارزشهای ما را عرضه ی کالا گرفت
احترام «یاعلی» در ذهن بازوها شکست
دست مردی خسته شد، پای ترازوها شکست
فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد
زیر بارانهای جاهل سقف تقوا نم کشید
سقفهای سخت، مانند مقوا نم کشید
با کدامین سحر از دلها محبت غیب شد؟
ناجوانمردی هنر، مردانگیها عیب شد؟
خانه ی دلهای ما را عشق خالی کرد و رفت
ناگهان برق محبت اتصالی کرد و رفت
سرسرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت
صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت
باغهای سینه ها از سروها خالی شدند
عشقها خدمگزار پول و پوشالی شدند
از نحیفی پیکر عشق خدایی دوک شد
کله ی احساسهای ماورایی پوک شد
آتشی بیرنگ در دیوان و دفترها زدند
مهر «باطل شد» به روی بال کفترها زدند
اندک اندک قلبها با زرپرستی خو گرفت
در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت
غالبا قومی که از جان زرپرستی میکنند
زمرهی بیچارگان را سرپرستی میکنند
سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست
لنگی این قافله تا بامداد محشر است!
از همان دست نخستین کجرویها پا گرفت
روح تاجرپیشگی در کالبدها جان گرفت
کارگردانان بازی باز با ما جر زدند
پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند
چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد
طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد
روزگار کینه پرور عشق را از یاد برد
باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد
سالکان را پای پرتاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد
سازهای سنتی آهنگ دلسردی زدند
ناکسان بر طبلهای ناجوانمردی زدند
تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت
آسمان از سینه ها خورشید خود را پس گرفت
رنگ ولگرد سیاهیها به جانها خیمه زد
روح شب در جای جای آسمانها خیمه زد
صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سرکشید
شد سیهمست و برای آسمان خنجر کشید
این زمان شلاق بر باور حکومت میکند
در بلاد شعله، خاکستر حکومت میکند
تیغ آتش را دگر آن حدت موعود نیست
در بساط شعله ها آهی به غیر از دود نیست
دود در دود و سیاهی در سیاهی حلقه زن
گرد دلها هالههایی از تباهی حلقه زن
اعتبار دستها و پینه ها در مرخصی
چهرها لوح ریا، آیینه ها در مرخصی
از زمین خنده خار اخم بیرون میزند
خنده انگار از شکاف زخم بیرون میزند
طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل محض
جز بهندرت، دفتر لبخندها تعطیل محض
خندههای گاه گاه انگار ره گم کردهاند
یا که هقهق ها تقیه در تبسم کردهاند
منقرض گشته است نسل خندههای راستین
فصل فصل بارش اشک است و شط آستین
آنچه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است
پوزخند آشکار و گریهی پنهانی است
گرچه غیر از لحظهای بر چهرهها پاینده نیست
پوزخند است این شکاف بیتناسب، خنده نیست
مثل یک بیماری مرموز در باغ و چمن
خندههای از ته دل ریشهکن شد، ریشهکن
الغرض با مالهی غم دست بنایی شگفت
ماهرانه حفرهی لبخندها را گل گرفت
اشکهای نسل ما اما حقیقی میچکند
از نگین چشمهای خون، عقیقی میچکند
////
ماجرا این است: مردار تفرغن زنده شد
شاخههای ظاهرا خشکیده از بن زنده شد
آفتابی نامبارک نفسها را زنده کرد
بار دیگر اژدهای خشک را جنبنده کرد
قبطیان فتنهگر جا در بلندی کردهاند
ساحران با سامریها گاوبندی کردهاند!
من ز پا افتادن گلخانهها را دیدهام
بال ترکشخوردهی پروانهها را دیدهام
انفجار لحظهها، افتادن آوا، ز اوج
بر عصبهای رها پیچیدن شلاق موج
دیدهام بسیار مرگ غنچههای گیج را
از کمر افتادن آلالهی افلیج را
در نخاع بادها ترکش فراوان دیدهام
گردش تابوتها را در خیابان دیدهام
گردش تابوتهای بیشکوه آهنین
پر ز تحقیر و تنفر، خالی از هر سرنشین
در خیابان جنون، در کوچهی دلواپسی
کردهام دیدار با کانون گرم بیکسی!
دیدهام در فصل نفرت در بهار برگریز
کوچ تدریجی دلها را به حال سینهخیز
سروها را دیدهام در فصلهای مبتذل
خسته و سردرگریبان – با عصا زیر بغل -
تن به مرداب مهیب خستگیها دادهاند
تکیه بر دیواری از دلبستگیها دادهاند
پیش چنگیز چپاول پشت را خم کردهاند
گوشهای از خوان یغما را فراهم کردهاند!
ماجرا این است، آری ماجرا تکراری است
زخم ما کهنه است اما بینهایت کاری است
از شما میپرسم آن شور اهورایی چه شد
بال معراج و خیال عرشپیمایی چه شد
پشت این ویرانه های ذهن، شهری هست نیست؟
زهر این دلمردگی را پادزهری هست؟ نیست
ساقهی امیدها را داس نومیدی چه کرد؟
با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟
هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد؟
در رگ ایمان ما خون صفا را لخته کرد
هان چه آمد بر سر شفافی آیینه ها
از چه ویران شد ضمیر صافی آیینهها
شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟
ای عزیزان! «رستخیز ناگهان» ما چه شد؟
دشت دلهامان چرا از شور یا مولا فتاد
از چه طشت انتشار ما از آن بالا فتاد
جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است
صبحگون از تابش خورشید مولا روشن است
طرفه خورشیدی که سر از مشرق گل میزند
بین دریا و دلم از روشنی پل میزند
طرفه خورشیدی که غرق شور و نورم میکند
زیر نور ارغوانیها مرورم میکند
اندک اندک تا طپیدنهای گرمم میبرد
در دل دریا فرو از شوق و شرمم میبرد
«قطرهی سرگشتهی عاشق» خطابم میکند
با خطابش همجوار روح آبم میکند
تیغ یادش ریشه ی اندوه و غم را میزند
آفتاب هستیاش چشم عدم را میزند
اینک از اعجاز او آیینهی من صیقلی است
طالع از آفاق جانم آفتاب «یاعلی» است
«یاعلی» میتابد و عالم منور میشود
باغ دریا غرق گلهای معطر میشود
چشم هستی آبها را جز علی مولا ندید
جز علی مولا برای نسل دریاها ندید
موج نام نامیاش پهلو به مطلق میزند
تا ابد در سینهها کوس اناالحق میزند
قلب من با قلب دریا همسرایی میکند
یاد از آن دریای ژرف ماورایی میکند
اینک این قلب من و ذکر رسای «یاعلی»
غرش بیوقفهی امواج، در دریا «علی»
موجها را ذکر حق اینسو و آنسو میکشد
پیر دریا کف به لب آورده، یاهو میکشد
مثل مرغان رها در اوج میچرخد دلم
شادمان در خانقاه موج میچرخد دلم
موج چون درویش از خود رفتهای کف میزند
صوفی گردابها میچرخد و دف میزند
ناگهان شولای روحم اغوانی میشود
جنگل انبوه دریاها خزانی میشود
کلبه ی شاد دلم ناگاه میگردد خراب
باز ضربت میخورد مولای دریا از سراب
پیش چشمم باغهای تشنه را سر میبرند
شاخه هایی سرخ از نخلی تناور میبرند
خارهای کینه قصد نوبهاران میکنند
روی پل تابوتها را تیرباران میکنند
در مشام خاطرم عطر جنون میآورند
بادهای باستانی بوی خون میآورند
صورت اندیشهام سیلی ز دریا میخورد
آخرین برگ از کتاب آبها، تا میخورد
۱۳۸۹/۱۱/۲۰
۱۳۸۹/۱۱/۱۶
گوسفند
الو! آقا، گوسفند زنده دارين؟
- بعله.
- با قصابه؟
- پس چی؟ خيال کردين خودش تنها مياد؟
- چنده؟
- واسه چی ميخواين؟
- آبگوشت و کله پاچه و چلوکبابش فرق ميکنه؟
- منظورم اينه که نذری ميخواين يا خوراکی؟
- فرقش چيه؟
- اگه نذری باشه قصاب ِسيد ميفرستيم.
- چه فرقی داره؟
- گرونتره.
- چرا گرونتره؟
- واسه اينکه ثوابش بيشتره. نذر زودتر قبول ميشه.
- از کجا میفهميم سيده؟
- از اسمش. سيد باشه اسمش مثلاً سيدرضاست يا سيد اصغره. سيد نباشه رضای خاليه يا ميثمه.
- شناسنامهشو مياره؟
- آقا ميخواين قصابی کنه براتون يا ميخواين عقدش کنين؟
- آخه ممکنه سيد نباشه؟
- کی سيد نباشه؟
- همين قصابه.
- اختيار داری جوون. گوسفنده ممکنه سيد نباشه، ولی قصابه لاولله. اولاد پيغمبره!
- ميدونم. ولی ميگم اين روزها تقلب زياده.
- باشه!
- ممکنه بعضیها سيد نباشن ولی کلک بزنن بگن سيديم.
- امکان نداره. ميرن جهنم! شما اصلاً اون دنيارو دست کم نگيرين. عربی بلدی؟
- نه. چطور مگه؟
- ميخواستم يک آيهی عربی برات بخونم حساب کار دستت بياد.
- حالا بخون. بعضی کلمههاشو ميفهمم.
- نه بابا، فايده نداره.
- نه آقا خواهش ميکنم بخون!
- نه ديگه. آخه منم همشو حفظ نيستم. خلاصه ميگه در جهنم گناهکارها عذاب ميشن. حوری و غلمان هم بهشون تعلق نميگيره.
- بالأخره گوسفند چنده؟
- چندتا ميخواين؟
- يه دونه.
- چندتا قصاب ميخواين؟
- مگه چندتا قصاب لازمه؟
- بستگی به خودتون داره.
- فکر ميکردم بستگی به گوسفنده داره.
- نه بابا. اون بيچاره که يکدونه هم از سرش زياده.
- از سر همهی گوسفندا يک قصاب زياده.
- حالا وارد اون بحث نميشيم. يک قصاب ميخواين با يک گوسفند؟
- بعله.
- گفتين قصابش سيد باشه؟
- خيلی قيمتش فرق ميکنه؟
- بستگی داره چه جور سيدی بخواين.
- مگه چندجور سيد دارين؟
- سيد معمولی داريم، سيد طباطبائی هم داريم.
- فرقش چيه؟
- ای آقا. شما ميخوای فرق همهچیرو بدونی؟ معموليش اونه که فقط پدرش سيد باشه، طباطبائيش اونه که دوبل باشه. پدر و مادرش هردو سيد باشن. قيمتش هم دو برابره ولی خب تخفيف سادات بهش ميخوره.
- ارزونتر چی دارين؟
- سيد لايت داريم که فقط مادرش سيده. خودش فقط شب جمعه سيد حساب ميشه اما توی هفته همون نرخ عامه.
- گوسفنده چی؟
- گوسفنده ديگه!
- منظورم اينه که نميشه چند تا گوسفند بيارين يکيشو انتخاب کنيم؟
- نه داداش. ما چوپون نيستيم، قصابيم. قصاب. سرباز انقلاب!
- پاسداری شما؟
- نه عزيزم. عرض کردم قصاب. سرباز انقلاب!
- از کی تا حالا قصاب ها سرباز انقلاب شدند؟
- از وقتی آقای خاتمی گفت. البته ايشون فقط لاجوردی قصاب اوين رو گفت اما شامل حال همۀ قصاب ها ميشه.
- بالاخره چند تمام ميشه؟
- گوسفند با يک قصاب؟
- بعله.
- سرشو خودتون ميبرين؟
- سر چی رو؟
- گوسفند رو خودتون ذبح ميکنين؟
- پس قصاب واسه چيه؟
- قصاب واسه قصابيه جونم. سر گوسفندو نميبره!
- پی کی ميبره؟
- سلاخ عزيز من!
- فرقش چيه؟
- سلاخ ذبح ميکنه، قصاب لاشهرو تکه تکه ميکنه ميفروشه. شعر شاملو رو نشنيدی؟ ميگه "سلاخی زار زار ميگريست. عاشق قناری کوچکی شده بود."؟
- شما شعر شاملو هم بلدی؟
- اختيار داری. پريروز داشتم گزارش ميخوندم ميگفت درصد بالائی از زنان تن فروش تهرانی مدرک دانشگاهی حتی تا سطح کارشناسی دارند . سطح دانش عمومی بالا رفته جونم. فاحشه هارم با سواد کرده. خب ما هم قصابتيم ديگه. چرا سواد نداشته باشيم؟
- از درآمدتون راضی هستين؟
- بد نيست. آخه من دبير آموزش و پرورش هم هستم!
- پس اين شغل دوم شماست.
- نه بابا. اون شغل دوممه!
- يعنی باهاس سلاخ هم سفارش بديم؟
- حالا اگه يک پول اضافه بذارين کف دست قصابه ممکنه سلاخی هم واستون بکنه.
- شما خودت ميای؟
- نه بابا. من منيجرم. البته اگه بخواين ميام ولی نرخم گرونتره.
- سيدی؟
- نه ولی منيجرم. منيجر از نظر جدول استخدامی همرديف سيد حساب ميشه!
- يک گوسفند زنده بيارين ذبح کنين چند درمياد؟
-اولاً ديدم هوس کله پاچه کردی. ميدونين که پوست و روده و کله پاچه شم خودمون برميداريم.
- واسه چی؟
- قانونه!!
- چه قانونيه؟
- قانون مملکتيه!
- پارلمان تصويب کرده؟
- اونشو ديگه نميدونم. بعيد هم نيست. چون از وقتی که من اومدهم توی اين کار داره اجرا ميشه. حالا قانونش از مجلس گذشته يا آئين نامه داخلی صنف قصابه نميدونم.
- حتماً ماده واحده بردن مجلس با قيد سه فوريت تصويب شده!
- شما ميخوای مسخره کنی، مسخره کن... ولی بهرحال پوست و روده و کله پاچهاش مال ماست. طبق قانون!
- چرا مسخره کنم. بالاًخره صد ساله که مملکت ما پارلمان داره. پوست و روده و کله پاچه هم سهم شماست از مشروطيت!
- اِ. با رضا پهلوی هم که فاميل دراومدی! داداش متلک بندازی گوسفند موسفند خبری نيست. قصاب مياد بدون گوسفندها!
- شوخی ميکنم عزيز من. حالا چند کيلو هستش؟
- دفعه اولته انگار.
- يکخرده از دفعه اول هم کمتر!
- عرض به حضور، داشتم ميگفتم، که شما زدی به مشروطيت و موضوع عوض شد. همه جورشو داريم. اگه نذری ميخواين باشه خب هرچی بزرگتر باشه ثوابش بيشتره. اموات بيشتری ازتون آمرزيده ميشه. کوچيک باشه واسه امتحان رانندگی و اينجور چيزا خوبه. اما اگه مريض دارين نذر کردين خوب بشه متوسطش خوبه.
- همون متوسط.
- نذرتون چيه؟
- نميدونم والله... مادرم نذر کرده ولی خودمون ميخوايم بذاريم لای باقالیپلو.
- نميشه که. نذر ميکنين باهاس گوشتشو بدين بيرون. نذر پدرم چرب شيکمم؟ باهاس بدين به مستحق. معمولاً هم ما خودمون زحمتشو ميکشيم. با هر بدبختی هست ميندازيم تو ماشين مياريم ميون فقير بيچارهها تخس ميکنيم.
- کيلوئی چند تخس ميکنين؟
- پول از شما نميگيريم. واسه ثوابش ميکنيم.
- منظورم اين نبود.
- پس چی؟
- هيچی. بگذريم.
- آره بگذريم. صرف نداره برات. يعنی برا دک و دندهت!
- چقدر هزينهاش ميشه ارباب؟
- اییی .... دويست سيصد دلار بده ديگه...
- دلار ندارم. پول ايرانی فقط دارم.
- پس مام گوسفند نداريم. پشگلشو فقط داريم!
- اينطور به پول کشورت توهين نکن.
- توهين؟ تازه دارم ارزششو ميبرم بالا. الان کود حيوانی در بازار از ريال گرونتره!
- باشه بابا. يک کاريش ميکنم. وزنش چقدره. کوچيکش چقدره، متوسطش چقدره، بزرگش چقدره؟
- راستش فرقی نميکنه. همه وزنشون يکيه. بستگی داره شما چند کيلوئی بخوای!!
- يعنی چی؟
- يعنی اينکه اينا تروکهای بيزينسمونه. حالا چون شما خيلی کنجکاوی بهت ميگم. کلی نمک ميريزيم لای علفاش. حيوان نمک ميخوره حسابی تشنهاش ميشه. اونوقت به ميزان مناسب با سفارشی که مشتری داده، آب میبنديم به نافش! وقتی هم ميرسيم قبل از اينکه شاش کنه وزنش ميکنيم تحويل مشتری ميديم ميگيم خدا بده برکت.
- بعد مشتری بدبخت میبينه خدا برکت به شاشش داده!
- عوضش گوسفندش کوچيک ميشه! نذرش چيه؟
- چی؟
- ميگم مادر چی نذر کرده؟
- واسه اندازه گوسفند ميگی؟ اونش مهم نيست. شما گوسفند گنده بيار. تشنه هم باشه قبوله. حضرتعباسی آب زياد بهش نده که راهروی مارو به گند نکشه.
- اصلاً ميخوای آبشو توی يک بشکه کنم سوا بيارم. ها ها ها ها!
- اتفاقاً يکی از دوستان ما ترياک ميکشه. به فروشندههه گفته آشغال قاطيش نکن. گفته آشغالهارو سوا بده من پولشو بهت ميدم!
- ها ها ها!
- قبول نکرده. گفته بايد قول شرف بدی که قاطيش ميکنی ميکشی! گفته وگرنه بدعادت ميشی ديگه هميشه جنس خالص ميخوای. گفته اينهمه ما زور زديم که مزه اصليش يادتون بره.
- هميشه همينجوره. مردم وقتی يک چيزیرو مزه کنن، انتخابات، دمکراسی، به قول عارف ملت ار بداند ثمر، ملت ار بداند ثمر، آزادی را، برکند، برکند، برکند ز بن ريشهی استبدادی را!
- مصراع اولشو دوبار گفته؟
- آره انگار.
- نه آقاجان. خانم گيتی اينجوری خوندهتش. به خاطر آهنگ.
- من موسيقی وارد نيستم. قصابم.
- خلاصه که حکومتگرها هم مثل موادفروشهاند.
- برعکس. موادفروشها مثل حکومتگراند.
- خلاصه ديگه ترياک خالص گير فلک هم نمياد.
- خصوصاً اون ترياکی که کارل مارکس گفته بود!
- اونو که اونقدر آشغال قاطيش کردند که صد رحمت به ترياک تقلبی.
- آره. چه آشغالهای متنوعی. ....
- آقاجان. چی شد بالآخره؟
- نگفتی خانم والده چی نذر کرده!
- گفتم فرقی نميکنه. شما گوسفندرو بيار.
- برای ما فرق ميکنه آقای عزيز.
- چه فرقی ميکنه؟
ميدونی داداش. بعضیها نذرهای عوضی ميکنن کار دست ما ميدن. يک خانمی نذر کرده بود که گوسفندرو بگيره پول مارو نده. حالا اون هيچچی، اما کلاً ما بايد متن نذرهارو به وزارت اطلاعات گزارش بديم.
- وزارت اطلاعات؟
- آره. کميسيون نذورات! آخه بعضی نذر...ها مغايرت مذهبی داره. بعضیهاش هم برای ضديت با رِژيمه. اينها هم بايد چهارچشمی همه چيرو بپّان نه.. اومديم و يکی، نذرش، گرفت، پيش خدا قبول شد. اينا ميگن البته. چی نذر کرده بوده؟ سقوط رِِژيم....
- عجب!
- جون شما. اعتقاد داشته باشی همينه ديگه.
- پس ولش کن آقا. اصلاً نخواستيم گوسفند.
- نميشه ديگه عزيز. تلفنهای ما کنترله.
- جدی.
- خيلی جدی.
- ای بابا.
- شما يک کاری بکن. گوسفندرو فقط به نيت همون کباب و باقالی پلو بخر.
- من از اولش هم همينو ميخواستم. مادرم ميخواست يک نذر هم قاطيش کنه.
- بهشون بگو يک دفعه ديگه.
- ٱره بابا. همين کارو ميکنم. حوصلهی دردسر ندارم.
- دمت گرم.
- حالا بالآخره کی اين گوسفنده وصال ميده؟
- هان؟... گوسفند؟... وصال؟... آره؟....! ..... توضيحالمسائلی؟...
- چی؟
- خجالت نکش جوون. ما از اين مشتریها هم خيلی داريم. چندتا گوسفند حسابی هم داريم برای همين کار.. آخرشم نذری ميکشيمشون..
- نه جانم. من اهلش نيستم. با حيوانات حرفشو نزن.
- آهان. پس چرا ز اول نميگی عزيز من. اهل حيوانات نيستی. گرفتم. قصاب ماده ميخوای. آره؟ گوسفند هم همراهش نباشه. ای شيطون! بگو عزيزجان.. خجالت نداره. توی اين مملکت ۹۹درصد بيزينسها يکجوری بهمديگه وصله.
- چی ميگی آقا!
- ميگم خجالت نکش. چند سن و سال ميخوای؟ راستی ببينم. اون رفيقت لولی چند ميخره؟ بهش بگو خالص بهش ميدم سناتوری.
- عجب.. پس شما همهی اين کارهارو ميکنيد. روی ديوار فقط نوشته بود «گوسفند زنده با قصاب».
- خودشه عزيز من.. بايد از همون ميفهميدی. سعدی فرمايد «مرد بايد که گيرد اندر گوش – ور نوشتهست پند بر ديوار». همهی پيغامها توی همونه. گفتم که. توی اين مملکت ۹۹درصد بيزينسها بهم مربوطه! حالا ميشه يک خواهش ازت بکنم؟
- چه خواهشی؟
- لطف کن اون شمارهرو به من هم بده آقای عزيز. لازمش دارم.
- کدام شمارهرو؟
- همون که روی ديوار بود. شما الان عوضی گرفتی. شمارهی منرو گرفتی. شمارهی يک آدم بيکار. يک روزنامهنگار باتجربه که نشريهاش تعطيل شده و اينجا نشسته با يکی گپ بزنه و دست بندازه و دست بيفته. بعد از اين با دقت شماره بگير هموطن
- بعله.
- با قصابه؟
- پس چی؟ خيال کردين خودش تنها مياد؟
- چنده؟
- واسه چی ميخواين؟
- آبگوشت و کله پاچه و چلوکبابش فرق ميکنه؟
- منظورم اينه که نذری ميخواين يا خوراکی؟
- فرقش چيه؟
- اگه نذری باشه قصاب ِسيد ميفرستيم.
- چه فرقی داره؟
- گرونتره.
- چرا گرونتره؟
- واسه اينکه ثوابش بيشتره. نذر زودتر قبول ميشه.
- از کجا میفهميم سيده؟
- از اسمش. سيد باشه اسمش مثلاً سيدرضاست يا سيد اصغره. سيد نباشه رضای خاليه يا ميثمه.
- شناسنامهشو مياره؟
- آقا ميخواين قصابی کنه براتون يا ميخواين عقدش کنين؟
- آخه ممکنه سيد نباشه؟
- کی سيد نباشه؟
- همين قصابه.
- اختيار داری جوون. گوسفنده ممکنه سيد نباشه، ولی قصابه لاولله. اولاد پيغمبره!
- ميدونم. ولی ميگم اين روزها تقلب زياده.
- باشه!
- ممکنه بعضیها سيد نباشن ولی کلک بزنن بگن سيديم.
- امکان نداره. ميرن جهنم! شما اصلاً اون دنيارو دست کم نگيرين. عربی بلدی؟
- نه. چطور مگه؟
- ميخواستم يک آيهی عربی برات بخونم حساب کار دستت بياد.
- حالا بخون. بعضی کلمههاشو ميفهمم.
- نه بابا، فايده نداره.
- نه آقا خواهش ميکنم بخون!
- نه ديگه. آخه منم همشو حفظ نيستم. خلاصه ميگه در جهنم گناهکارها عذاب ميشن. حوری و غلمان هم بهشون تعلق نميگيره.
- بالأخره گوسفند چنده؟
- چندتا ميخواين؟
- يه دونه.
- چندتا قصاب ميخواين؟
- مگه چندتا قصاب لازمه؟
- بستگی به خودتون داره.
- فکر ميکردم بستگی به گوسفنده داره.
- نه بابا. اون بيچاره که يکدونه هم از سرش زياده.
- از سر همهی گوسفندا يک قصاب زياده.
- حالا وارد اون بحث نميشيم. يک قصاب ميخواين با يک گوسفند؟
- بعله.
- گفتين قصابش سيد باشه؟
- خيلی قيمتش فرق ميکنه؟
- بستگی داره چه جور سيدی بخواين.
- مگه چندجور سيد دارين؟
- سيد معمولی داريم، سيد طباطبائی هم داريم.
- فرقش چيه؟
- ای آقا. شما ميخوای فرق همهچیرو بدونی؟ معموليش اونه که فقط پدرش سيد باشه، طباطبائيش اونه که دوبل باشه. پدر و مادرش هردو سيد باشن. قيمتش هم دو برابره ولی خب تخفيف سادات بهش ميخوره.
- ارزونتر چی دارين؟
- سيد لايت داريم که فقط مادرش سيده. خودش فقط شب جمعه سيد حساب ميشه اما توی هفته همون نرخ عامه.
- گوسفنده چی؟
- گوسفنده ديگه!
- منظورم اينه که نميشه چند تا گوسفند بيارين يکيشو انتخاب کنيم؟
- نه داداش. ما چوپون نيستيم، قصابيم. قصاب. سرباز انقلاب!
- پاسداری شما؟
- نه عزيزم. عرض کردم قصاب. سرباز انقلاب!
- از کی تا حالا قصاب ها سرباز انقلاب شدند؟
- از وقتی آقای خاتمی گفت. البته ايشون فقط لاجوردی قصاب اوين رو گفت اما شامل حال همۀ قصاب ها ميشه.
- بالاخره چند تمام ميشه؟
- گوسفند با يک قصاب؟
- بعله.
- سرشو خودتون ميبرين؟
- سر چی رو؟
- گوسفند رو خودتون ذبح ميکنين؟
- پس قصاب واسه چيه؟
- قصاب واسه قصابيه جونم. سر گوسفندو نميبره!
- پی کی ميبره؟
- سلاخ عزيز من!
- فرقش چيه؟
- سلاخ ذبح ميکنه، قصاب لاشهرو تکه تکه ميکنه ميفروشه. شعر شاملو رو نشنيدی؟ ميگه "سلاخی زار زار ميگريست. عاشق قناری کوچکی شده بود."؟
- شما شعر شاملو هم بلدی؟
- اختيار داری. پريروز داشتم گزارش ميخوندم ميگفت درصد بالائی از زنان تن فروش تهرانی مدرک دانشگاهی حتی تا سطح کارشناسی دارند . سطح دانش عمومی بالا رفته جونم. فاحشه هارم با سواد کرده. خب ما هم قصابتيم ديگه. چرا سواد نداشته باشيم؟
- از درآمدتون راضی هستين؟
- بد نيست. آخه من دبير آموزش و پرورش هم هستم!
- پس اين شغل دوم شماست.
- نه بابا. اون شغل دوممه!
- يعنی باهاس سلاخ هم سفارش بديم؟
- حالا اگه يک پول اضافه بذارين کف دست قصابه ممکنه سلاخی هم واستون بکنه.
- شما خودت ميای؟
- نه بابا. من منيجرم. البته اگه بخواين ميام ولی نرخم گرونتره.
- سيدی؟
- نه ولی منيجرم. منيجر از نظر جدول استخدامی همرديف سيد حساب ميشه!
- يک گوسفند زنده بيارين ذبح کنين چند درمياد؟
-اولاً ديدم هوس کله پاچه کردی. ميدونين که پوست و روده و کله پاچه شم خودمون برميداريم.
- واسه چی؟
- قانونه!!
- چه قانونيه؟
- قانون مملکتيه!
- پارلمان تصويب کرده؟
- اونشو ديگه نميدونم. بعيد هم نيست. چون از وقتی که من اومدهم توی اين کار داره اجرا ميشه. حالا قانونش از مجلس گذشته يا آئين نامه داخلی صنف قصابه نميدونم.
- حتماً ماده واحده بردن مجلس با قيد سه فوريت تصويب شده!
- شما ميخوای مسخره کنی، مسخره کن... ولی بهرحال پوست و روده و کله پاچهاش مال ماست. طبق قانون!
- چرا مسخره کنم. بالاًخره صد ساله که مملکت ما پارلمان داره. پوست و روده و کله پاچه هم سهم شماست از مشروطيت!
- اِ. با رضا پهلوی هم که فاميل دراومدی! داداش متلک بندازی گوسفند موسفند خبری نيست. قصاب مياد بدون گوسفندها!
- شوخی ميکنم عزيز من. حالا چند کيلو هستش؟
- دفعه اولته انگار.
- يکخرده از دفعه اول هم کمتر!
- عرض به حضور، داشتم ميگفتم، که شما زدی به مشروطيت و موضوع عوض شد. همه جورشو داريم. اگه نذری ميخواين باشه خب هرچی بزرگتر باشه ثوابش بيشتره. اموات بيشتری ازتون آمرزيده ميشه. کوچيک باشه واسه امتحان رانندگی و اينجور چيزا خوبه. اما اگه مريض دارين نذر کردين خوب بشه متوسطش خوبه.
- همون متوسط.
- نذرتون چيه؟
- نميدونم والله... مادرم نذر کرده ولی خودمون ميخوايم بذاريم لای باقالیپلو.
- نميشه که. نذر ميکنين باهاس گوشتشو بدين بيرون. نذر پدرم چرب شيکمم؟ باهاس بدين به مستحق. معمولاً هم ما خودمون زحمتشو ميکشيم. با هر بدبختی هست ميندازيم تو ماشين مياريم ميون فقير بيچارهها تخس ميکنيم.
- کيلوئی چند تخس ميکنين؟
- پول از شما نميگيريم. واسه ثوابش ميکنيم.
- منظورم اين نبود.
- پس چی؟
- هيچی. بگذريم.
- آره بگذريم. صرف نداره برات. يعنی برا دک و دندهت!
- چقدر هزينهاش ميشه ارباب؟
- اییی .... دويست سيصد دلار بده ديگه...
- دلار ندارم. پول ايرانی فقط دارم.
- پس مام گوسفند نداريم. پشگلشو فقط داريم!
- اينطور به پول کشورت توهين نکن.
- توهين؟ تازه دارم ارزششو ميبرم بالا. الان کود حيوانی در بازار از ريال گرونتره!
- باشه بابا. يک کاريش ميکنم. وزنش چقدره. کوچيکش چقدره، متوسطش چقدره، بزرگش چقدره؟
- راستش فرقی نميکنه. همه وزنشون يکيه. بستگی داره شما چند کيلوئی بخوای!!
- يعنی چی؟
- يعنی اينکه اينا تروکهای بيزينسمونه. حالا چون شما خيلی کنجکاوی بهت ميگم. کلی نمک ميريزيم لای علفاش. حيوان نمک ميخوره حسابی تشنهاش ميشه. اونوقت به ميزان مناسب با سفارشی که مشتری داده، آب میبنديم به نافش! وقتی هم ميرسيم قبل از اينکه شاش کنه وزنش ميکنيم تحويل مشتری ميديم ميگيم خدا بده برکت.
- بعد مشتری بدبخت میبينه خدا برکت به شاشش داده!
- عوضش گوسفندش کوچيک ميشه! نذرش چيه؟
- چی؟
- ميگم مادر چی نذر کرده؟
- واسه اندازه گوسفند ميگی؟ اونش مهم نيست. شما گوسفند گنده بيار. تشنه هم باشه قبوله. حضرتعباسی آب زياد بهش نده که راهروی مارو به گند نکشه.
- اصلاً ميخوای آبشو توی يک بشکه کنم سوا بيارم. ها ها ها ها!
- اتفاقاً يکی از دوستان ما ترياک ميکشه. به فروشندههه گفته آشغال قاطيش نکن. گفته آشغالهارو سوا بده من پولشو بهت ميدم!
- ها ها ها!
- قبول نکرده. گفته بايد قول شرف بدی که قاطيش ميکنی ميکشی! گفته وگرنه بدعادت ميشی ديگه هميشه جنس خالص ميخوای. گفته اينهمه ما زور زديم که مزه اصليش يادتون بره.
- هميشه همينجوره. مردم وقتی يک چيزیرو مزه کنن، انتخابات، دمکراسی، به قول عارف ملت ار بداند ثمر، ملت ار بداند ثمر، آزادی را، برکند، برکند، برکند ز بن ريشهی استبدادی را!
- مصراع اولشو دوبار گفته؟
- آره انگار.
- نه آقاجان. خانم گيتی اينجوری خوندهتش. به خاطر آهنگ.
- من موسيقی وارد نيستم. قصابم.
- خلاصه که حکومتگرها هم مثل موادفروشهاند.
- برعکس. موادفروشها مثل حکومتگراند.
- خلاصه ديگه ترياک خالص گير فلک هم نمياد.
- خصوصاً اون ترياکی که کارل مارکس گفته بود!
- اونو که اونقدر آشغال قاطيش کردند که صد رحمت به ترياک تقلبی.
- آره. چه آشغالهای متنوعی. ....
- آقاجان. چی شد بالآخره؟
- نگفتی خانم والده چی نذر کرده!
- گفتم فرقی نميکنه. شما گوسفندرو بيار.
- برای ما فرق ميکنه آقای عزيز.
- چه فرقی ميکنه؟
ميدونی داداش. بعضیها نذرهای عوضی ميکنن کار دست ما ميدن. يک خانمی نذر کرده بود که گوسفندرو بگيره پول مارو نده. حالا اون هيچچی، اما کلاً ما بايد متن نذرهارو به وزارت اطلاعات گزارش بديم.
- وزارت اطلاعات؟
- آره. کميسيون نذورات! آخه بعضی نذر...ها مغايرت مذهبی داره. بعضیهاش هم برای ضديت با رِژيمه. اينها هم بايد چهارچشمی همه چيرو بپّان نه.. اومديم و يکی، نذرش، گرفت، پيش خدا قبول شد. اينا ميگن البته. چی نذر کرده بوده؟ سقوط رِِژيم....
- عجب!
- جون شما. اعتقاد داشته باشی همينه ديگه.
- پس ولش کن آقا. اصلاً نخواستيم گوسفند.
- نميشه ديگه عزيز. تلفنهای ما کنترله.
- جدی.
- خيلی جدی.
- ای بابا.
- شما يک کاری بکن. گوسفندرو فقط به نيت همون کباب و باقالی پلو بخر.
- من از اولش هم همينو ميخواستم. مادرم ميخواست يک نذر هم قاطيش کنه.
- بهشون بگو يک دفعه ديگه.
- ٱره بابا. همين کارو ميکنم. حوصلهی دردسر ندارم.
- دمت گرم.
- حالا بالآخره کی اين گوسفنده وصال ميده؟
- هان؟... گوسفند؟... وصال؟... آره؟....! ..... توضيحالمسائلی؟...
- چی؟
- خجالت نکش جوون. ما از اين مشتریها هم خيلی داريم. چندتا گوسفند حسابی هم داريم برای همين کار.. آخرشم نذری ميکشيمشون..
- نه جانم. من اهلش نيستم. با حيوانات حرفشو نزن.
- آهان. پس چرا ز اول نميگی عزيز من. اهل حيوانات نيستی. گرفتم. قصاب ماده ميخوای. آره؟ گوسفند هم همراهش نباشه. ای شيطون! بگو عزيزجان.. خجالت نداره. توی اين مملکت ۹۹درصد بيزينسها يکجوری بهمديگه وصله.
- چی ميگی آقا!
- ميگم خجالت نکش. چند سن و سال ميخوای؟ راستی ببينم. اون رفيقت لولی چند ميخره؟ بهش بگو خالص بهش ميدم سناتوری.
- عجب.. پس شما همهی اين کارهارو ميکنيد. روی ديوار فقط نوشته بود «گوسفند زنده با قصاب».
- خودشه عزيز من.. بايد از همون ميفهميدی. سعدی فرمايد «مرد بايد که گيرد اندر گوش – ور نوشتهست پند بر ديوار». همهی پيغامها توی همونه. گفتم که. توی اين مملکت ۹۹درصد بيزينسها بهم مربوطه! حالا ميشه يک خواهش ازت بکنم؟
- چه خواهشی؟
- لطف کن اون شمارهرو به من هم بده آقای عزيز. لازمش دارم.
- کدام شمارهرو؟
- همون که روی ديوار بود. شما الان عوضی گرفتی. شمارهی منرو گرفتی. شمارهی يک آدم بيکار. يک روزنامهنگار باتجربه که نشريهاش تعطيل شده و اينجا نشسته با يکی گپ بزنه و دست بندازه و دست بيفته. بعد از اين با دقت شماره بگير هموطن
وفا
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم
کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم
به جز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم
نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، به دوش ناله کشیدم
جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم
وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
۱۳۸۹/۱۱/۱۲
لحظه های تنهایی
نمی دانم با لحظه ها ، تنهایی خود سرکنم ؛ یا آنکه لحظه ها را شریک درد تنهائی خود گردانم !
قلبم را گوئی چیزی می فشارد و ضربان آنرا با تمام درد و احساسم ، می شنوم . در خود گوئی گم شده ام . دلم می خواهد به چیزی فکر نکنم و یا از هر آنچه که متعلق فکر است فرار کنم .
هر چیز که در فضای اطراف ذهن خود ، در پرواز می بینم ، فقط خسته ام کرده است . می خواهم که از ذهن هم بگریزم و حتی با دل خود هم سر جنگ دارم .
نمی دانم ! آیا می شود ، روزی بیاید ، که از همه چیز و همه کس ببریده باشم ؟! دیگر نه کسی و نه حتی احساس هایم ، مرا در خود فرو نبرده و شاهد ریزش در درون خود نباشم ؟!
خدایا !
به امید ، می مانم ، باشد که روزی به لطفت مرا درهم شکنی و از هر چه غیر است و تو می دانی ، خالی !
فقط می دانم که دوستت دارم ، پس بیا و شهامتم ده تا با هر چه تو را از من می گیرد بستیزم ، که همین است منتهای آرزو ، و ابتدای را ه رهائی بسوی تو .
هر چیز که در فضای اطراف ذهن خود ، در پرواز می بینم ، فقط خسته ام کرده است . می خواهم که از ذهن هم بگریزم و حتی با دل خود هم سر جنگ دارم .
نمی دانم ! آیا می شود ، روزی بیاید ، که از همه چیز و همه کس ببریده باشم ؟! دیگر نه کسی و نه حتی احساس هایم ، مرا در خود فرو نبرده و شاهد ریزش در درون خود نباشم ؟!
خدایا !
به امید ، می مانم ، باشد که روزی به لطفت مرا درهم شکنی و از هر چه غیر است و تو می دانی ، خالی !
فقط می دانم که دوستت دارم ، پس بیا و شهامتم ده تا با هر چه تو را از من می گیرد بستیزم ، که همین است منتهای آرزو ، و ابتدای را ه رهائی بسوی تو .
ترانه ای برای سه نسل
شاعر:زویا زاکاریان
آهنگ ساز:مهرداد آسمانی
خواننده: گوگوش
تنظیم: منوچهر چشم آذر
دانلود ترانه
پخش آنلاین
آهنگ ساز:مهرداد آسمانی
خواننده: گوگوش
تنظیم: منوچهر چشم آذر
صلات ظهر مـــــــــــــــــــــرداد
هوای پختـــــــــــــــــــه منـگ
دو تا بچه بی خـــــــــــــــواب
ته یه کوچــــــــــــــــــــه تنـگ
با یه تفنگ چوبــــــــــــــــــی
یه تیرکمـون یه مشت سنگ
میرفتیم جنگ دشمـــــــــــن
کامــــــــان!کیوکیو بنگ بنـگ
چقدر سرخ پوست کشتیــم
تو اون کوچـــــــــه بن بســت
چه فصل ســــــــاده ای بــود
برادر خــــــــــــاطرت هست؟
همــــــــــــــه سرگرم بـــازی
همـــــــــه بی خبر و شــــاد
کسی از روز غصـــــــــــــــــه
خبر اصلا نمیــــــــــــــــــــداد
هوای بچگی هــــــــــــــــــــا
بهـــــــــــــــــــــار مهربونـــی
گذشت و مــــــــا رسیدیـــم
به فصل نــــــــــــــوجوونــــی
شبـای خوش جمعـــــــــــــه
شبای سینمـــــــــــــــــا بود
ستـــــــــــــــــــــاره فرنگـــی
چراغ راه مــــــــــــــــــا بــــود
یکـــــــــــــــی آواز میخونـــــد
مثل الویــــس پریسلـــــــــی
یکی جیمزدیــــــــن میشــــد
واسه زهرا و لیلــــــــــــــــــی
چه بوســــه ها گرفتیـــــــــم
تو اون کوچـــــــــــه بن بست
کتک هم خوب خوردیــــــــم
برادر خـــاطـــــــــــرت هست
بهار بـــود و هنــــــــــــــــوزم
شب جیک جیک مستــــون
هنوزم پرده هــــا بــــــــــــود
رو صــــورت زمستــــــــــــون
گذشت اون شب روشــــــن
شب ستاره و مـــــــــــــــــاه
رسید نسل من و تـــــــــــــو
به اولین بزنگـــــــــــــــــــــــاه
بزنگـــــــــــــــــــــــاه بدی بود
چهل سوی پر آشــــــــــــوب
نه یک همدرس دانــــــــــــــا
نه یک همسفــــــــــــر خوب
یکی رو بــــــــــــــــــاد میبرد
پی میراث شرقـــــــــــــــــی
یکی رو آب میبــــــــــــــــــرد
به مغرب ترقــــــــــــــــــــــی
چقدر ممنوعه خوندیـــــــم
تو زیر زمین بدبــــــــــــــــــو
همه اش بحث و جـدل بود
سر پیام شاملــــــــــــــــــو
تو مسجد شاعــــــــــر چپ
تو کافـــــــــــه مومن مسـت
عجب سرگیجه ای بـــــــــود
برادر خاطـــــــــــرت هست؟
هنوز شبـــــــــــــــای جمعه
شبــــــــــــــــای سینما بود
تب تند گوزنهـــــــــــــــــــــــا
تو کوچه هــــــــــــای ما بود
به یادم هست کـه یک روز
همه جســــــــــور و شیردل
شدیــــــــــــــم آرتیست اول
تو فیلم حق و باطـــــــــــــل
موتور شبنامــــــــــــــه چاقو
رفیـــــــــــــــــــــق مترقـــــی
زن نیمـــــــــــــــــــــــه برهنه
توی حجــــــــــــــــاب شرقی
هوای شور و شــــــــــــر بود
تو اون کوچــــــــــه بن بست
یکی گلولـــــــــــــــه میخورد
یکــــــــــــــی قداره میبست
همه شیفتـــــه و سرمست
تو رویا مــــــــــــونده دربست
چه خواب هــــــــا که ندیدیم
برادر خاطــــــــــــرت هست؟
دیگه یادی نــــــــــــــــــــدارم
از اون جیک جیک مستـــون
بهـــــــــــــار مرد و زمین رفت
به رویت زمستــــــــــــــــــون
شکست کشتی مهتــــــاب
تو گـــــــــــــــــــل موج هیولا
ستــــــــــــاره بود که میرفت
به قعر شب دریــــــــــــــــــــا
دیگه سکوت تــــــــــــــــــارو
کمونچه ی شبـــــــــــــــــانه
حقیقت بـــــــــــود حیقیقت
نه فیلم بود نه ترانــــــــــــــه
تفنگ هــــــــــــــای حقیقی
برادر هــــــــــــــــــای دلتنگ
ببین گــــــــــــــردش چرخ رو
بازم کیو کیــــــــــو بنگ بنگ
شبی صد دفعه مردیـــــــــم
تو اون کوچــــــــــه بن بست
چه فصل وحشتــــــــــی بود
برادر خاطـــــــــــرت هست؟
گذشت اون فصل و ما هــم
گذشتیــــــــــــم با دل سرد
مثل غبـــــــــــــــــــــار اندوه
سوار باد ولـــــــــــــــــــــگرد
از این گودال به اون گـــــــود
از این چاله به اون چـــــــــاه
سفر کردیم رسیدیــــــــــــم
به آخرین بزنگــــــــــــــــــاه
رو خـــــــــاک سست غربت
نشستیــــــم تلخ و سنگین
یکی افتــــــــــــــــــاده از دل
یکی افتـــــــــــــــاده از دین
تو این غربت بیمــــــــــــــــار
تو این بیراه ی تـــــــــــــــــار
نه یک راه بلـــــــــــــدی بود
نه یک قافلـــــــــــــــه سالار
گم و گور رفتــــــــه از دست
تو این بهشت سر مســــت
چه دوزخی چشیدیــــــــــم
برادر خاطـــــــــــرت هست؟
هوای پختـــــــــــــــــــه منـگ
دو تا بچه بی خـــــــــــــــواب
ته یه کوچــــــــــــــــــــه تنـگ
با یه تفنگ چوبــــــــــــــــــی
یه تیرکمـون یه مشت سنگ
میرفتیم جنگ دشمـــــــــــن
کامــــــــان!کیوکیو بنگ بنـگ
چقدر سرخ پوست کشتیــم
تو اون کوچـــــــــه بن بســت
چه فصل ســــــــاده ای بــود
برادر خــــــــــــاطرت هست؟
همــــــــــــــه سرگرم بـــازی
همـــــــــه بی خبر و شــــاد
کسی از روز غصـــــــــــــــــه
خبر اصلا نمیــــــــــــــــــــداد
هوای بچگی هــــــــــــــــــــا
بهـــــــــــــــــــــار مهربونـــی
گذشت و مــــــــا رسیدیـــم
به فصل نــــــــــــــوجوونــــی
شبـای خوش جمعـــــــــــــه
شبای سینمـــــــــــــــــا بود
ستـــــــــــــــــــــاره فرنگـــی
چراغ راه مــــــــــــــــــا بــــود
یکـــــــــــــــی آواز میخونـــــد
مثل الویــــس پریسلـــــــــی
یکی جیمزدیــــــــن میشــــد
واسه زهرا و لیلــــــــــــــــــی
چه بوســــه ها گرفتیـــــــــم
تو اون کوچـــــــــــه بن بست
کتک هم خوب خوردیــــــــم
برادر خـــاطـــــــــــرت هست
بهار بـــود و هنــــــــــــــــوزم
شب جیک جیک مستــــون
هنوزم پرده هــــا بــــــــــــود
رو صــــورت زمستــــــــــــون
گذشت اون شب روشــــــن
شب ستاره و مـــــــــــــــــاه
رسید نسل من و تـــــــــــــو
به اولین بزنگـــــــــــــــــــــــاه
بزنگـــــــــــــــــــــــاه بدی بود
چهل سوی پر آشــــــــــــوب
نه یک همدرس دانــــــــــــــا
نه یک همسفــــــــــــر خوب
یکی رو بــــــــــــــــــاد میبرد
پی میراث شرقـــــــــــــــــی
یکی رو آب میبــــــــــــــــــرد
به مغرب ترقــــــــــــــــــــــی
چقدر ممنوعه خوندیـــــــم
تو زیر زمین بدبــــــــــــــــــو
همه اش بحث و جـدل بود
سر پیام شاملــــــــــــــــــو
تو مسجد شاعــــــــــر چپ
تو کافـــــــــــه مومن مسـت
عجب سرگیجه ای بـــــــــود
برادر خاطـــــــــــرت هست؟
هنوز شبـــــــــــــــای جمعه
شبــــــــــــــــای سینما بود
تب تند گوزنهـــــــــــــــــــــــا
تو کوچه هــــــــــــای ما بود
به یادم هست کـه یک روز
همه جســــــــــور و شیردل
شدیــــــــــــــم آرتیست اول
تو فیلم حق و باطـــــــــــــل
موتور شبنامــــــــــــــه چاقو
رفیـــــــــــــــــــــق مترقـــــی
زن نیمـــــــــــــــــــــــه برهنه
توی حجــــــــــــــــاب شرقی
هوای شور و شــــــــــــر بود
تو اون کوچــــــــــه بن بست
یکی گلولـــــــــــــــه میخورد
یکــــــــــــــی قداره میبست
همه شیفتـــــه و سرمست
تو رویا مــــــــــــونده دربست
چه خواب هــــــــا که ندیدیم
برادر خاطــــــــــــرت هست؟
دیگه یادی نــــــــــــــــــــدارم
از اون جیک جیک مستـــون
بهـــــــــــــار مرد و زمین رفت
به رویت زمستــــــــــــــــــون
شکست کشتی مهتــــــاب
تو گـــــــــــــــــــل موج هیولا
ستــــــــــــاره بود که میرفت
به قعر شب دریــــــــــــــــــــا
دیگه سکوت تــــــــــــــــــارو
کمونچه ی شبـــــــــــــــــانه
حقیقت بـــــــــــود حیقیقت
نه فیلم بود نه ترانــــــــــــــه
تفنگ هــــــــــــــای حقیقی
برادر هــــــــــــــــــای دلتنگ
ببین گــــــــــــــردش چرخ رو
بازم کیو کیــــــــــو بنگ بنگ
شبی صد دفعه مردیـــــــــم
تو اون کوچــــــــــه بن بست
چه فصل وحشتــــــــــی بود
برادر خاطـــــــــــرت هست؟
گذشت اون فصل و ما هــم
گذشتیــــــــــــم با دل سرد
مثل غبـــــــــــــــــــــار اندوه
سوار باد ولـــــــــــــــــــــگرد
از این گودال به اون گـــــــود
از این چاله به اون چـــــــــاه
سفر کردیم رسیدیــــــــــــم
به آخرین بزنگــــــــــــــــــاه
رو خـــــــــاک سست غربت
نشستیــــــم تلخ و سنگین
یکی افتــــــــــــــــــاده از دل
یکی افتـــــــــــــــاده از دین
تو این غربت بیمــــــــــــــــار
تو این بیراه ی تـــــــــــــــــار
نه یک راه بلـــــــــــــدی بود
نه یک قافلـــــــــــــــه سالار
گم و گور رفتــــــــه از دست
تو این بهشت سر مســــت
چه دوزخی چشیدیــــــــــم
برادر خاطـــــــــــرت هست؟
دانلود ترانه
پخش آنلاین
اشتراک در:
پستها (Atom)