۱۳۸۹/۱۱/۲۲
آخرین پست
این آخرین پست من تو این آدرس هستش، بعد از فیلتر شدن این آدرس(و بقیه ساب دومین های بلاگر) تصمیم گرفتم که نقل مکان کنم...
http://lemiroir.blog.com
این آدرس جدید من هستش و تو این آدرس پذیرای شما...
مساحت
میره شهرداری خودش رو معرفی می کنه و مشغول به کار میشه...!
بعد از دو سه ماه میگن همه باید در کلاسهای نهضت شرکت کنید! این بنده خدا هم شرکت می کنه!!
یه روز معلم محترم در کلاس چهارم، ایشون رو می بره پای تخته تا مساحت یک شکلی رو حساب کنه! تو این فکر بوده که انتگرال بگیره یا نه که می بینه همه دارن داد می زنن:
انتگرال بگیر...!!!
• دیگه خسته شدم از بس درس خوندم، انگار کار دیگه ای نیست انجام بدم...
دیشب حساب کردم دیدم که تا الان 26 سال گذشته و بعد از ارشد و سربازی یه 5 سالی هم بهش اضافه میشه یعنی میشه 31 سال تازه باید چند سال هم کار کنم تا بتونم یه خونه ای چیزی بخرم برای ازدواج و ... (که حدودا حساب کردم 10 سال میشه) که میشه 41 سالگی بعد از آن هم باید حدود 10 سال هم کار کنم تا بازنشست بشم که میشه حدودا 61 ساله... دیدم اون موقع اگه زنده باشم تازه شاید بتونم برم سراغ چیزهایی که دوست دارم...
-------------------------------
الان شندیم حسنی مبارک رفت شرم الشیخ... این هم رفت...
ماجرا این است
۱۳۸۹/۱۱/۲۰
۱۳۸۹/۱۱/۱۶
گوسفند
- بعله.
- با قصابه؟
- پس چی؟ خيال کردين خودش تنها مياد؟
- چنده؟
- واسه چی ميخواين؟
- آبگوشت و کله پاچه و چلوکبابش فرق ميکنه؟
- منظورم اينه که نذری ميخواين يا خوراکی؟
- فرقش چيه؟
- اگه نذری باشه قصاب ِسيد ميفرستيم.
- چه فرقی داره؟
- گرونتره.
- چرا گرونتره؟
- واسه اينکه ثوابش بيشتره. نذر زودتر قبول ميشه.
- از کجا میفهميم سيده؟
- از اسمش. سيد باشه اسمش مثلاً سيدرضاست يا سيد اصغره. سيد نباشه رضای خاليه يا ميثمه.
- شناسنامهشو مياره؟
- آقا ميخواين قصابی کنه براتون يا ميخواين عقدش کنين؟
- آخه ممکنه سيد نباشه؟
- کی سيد نباشه؟
- همين قصابه.
- اختيار داری جوون. گوسفنده ممکنه سيد نباشه، ولی قصابه لاولله. اولاد پيغمبره!
- ميدونم. ولی ميگم اين روزها تقلب زياده.
- باشه!
- ممکنه بعضیها سيد نباشن ولی کلک بزنن بگن سيديم.
- امکان نداره. ميرن جهنم! شما اصلاً اون دنيارو دست کم نگيرين. عربی بلدی؟
- نه. چطور مگه؟
- ميخواستم يک آيهی عربی برات بخونم حساب کار دستت بياد.
- حالا بخون. بعضی کلمههاشو ميفهمم.
- نه بابا، فايده نداره.
- نه آقا خواهش ميکنم بخون!
- نه ديگه. آخه منم همشو حفظ نيستم. خلاصه ميگه در جهنم گناهکارها عذاب ميشن. حوری و غلمان هم بهشون تعلق نميگيره.
- بالأخره گوسفند چنده؟
- چندتا ميخواين؟
- يه دونه.
- چندتا قصاب ميخواين؟
- مگه چندتا قصاب لازمه؟
- بستگی به خودتون داره.
- فکر ميکردم بستگی به گوسفنده داره.
- نه بابا. اون بيچاره که يکدونه هم از سرش زياده.
- از سر همهی گوسفندا يک قصاب زياده.
- حالا وارد اون بحث نميشيم. يک قصاب ميخواين با يک گوسفند؟
- بعله.
- گفتين قصابش سيد باشه؟
- خيلی قيمتش فرق ميکنه؟
- بستگی داره چه جور سيدی بخواين.
- مگه چندجور سيد دارين؟
- سيد معمولی داريم، سيد طباطبائی هم داريم.
- فرقش چيه؟
- ای آقا. شما ميخوای فرق همهچیرو بدونی؟ معموليش اونه که فقط پدرش سيد باشه، طباطبائيش اونه که دوبل باشه. پدر و مادرش هردو سيد باشن. قيمتش هم دو برابره ولی خب تخفيف سادات بهش ميخوره.
- ارزونتر چی دارين؟
- سيد لايت داريم که فقط مادرش سيده. خودش فقط شب جمعه سيد حساب ميشه اما توی هفته همون نرخ عامه.
- گوسفنده چی؟
- گوسفنده ديگه!
- منظورم اينه که نميشه چند تا گوسفند بيارين يکيشو انتخاب کنيم؟
- نه داداش. ما چوپون نيستيم، قصابيم. قصاب. سرباز انقلاب!
- پاسداری شما؟
- نه عزيزم. عرض کردم قصاب. سرباز انقلاب!
- از کی تا حالا قصاب ها سرباز انقلاب شدند؟
- از وقتی آقای خاتمی گفت. البته ايشون فقط لاجوردی قصاب اوين رو گفت اما شامل حال همۀ قصاب ها ميشه.
- بالاخره چند تمام ميشه؟
- گوسفند با يک قصاب؟
- بعله.
- سرشو خودتون ميبرين؟
- سر چی رو؟
- گوسفند رو خودتون ذبح ميکنين؟
- پس قصاب واسه چيه؟
- قصاب واسه قصابيه جونم. سر گوسفندو نميبره!
- پی کی ميبره؟
- سلاخ عزيز من!
- فرقش چيه؟
- سلاخ ذبح ميکنه، قصاب لاشهرو تکه تکه ميکنه ميفروشه. شعر شاملو رو نشنيدی؟ ميگه "سلاخی زار زار ميگريست. عاشق قناری کوچکی شده بود."؟
- شما شعر شاملو هم بلدی؟
- اختيار داری. پريروز داشتم گزارش ميخوندم ميگفت درصد بالائی از زنان تن فروش تهرانی مدرک دانشگاهی حتی تا سطح کارشناسی دارند . سطح دانش عمومی بالا رفته جونم. فاحشه هارم با سواد کرده. خب ما هم قصابتيم ديگه. چرا سواد نداشته باشيم؟
- از درآمدتون راضی هستين؟
- بد نيست. آخه من دبير آموزش و پرورش هم هستم!
- پس اين شغل دوم شماست.
- نه بابا. اون شغل دوممه!
- يعنی باهاس سلاخ هم سفارش بديم؟
- حالا اگه يک پول اضافه بذارين کف دست قصابه ممکنه سلاخی هم واستون بکنه.
- شما خودت ميای؟
- نه بابا. من منيجرم. البته اگه بخواين ميام ولی نرخم گرونتره.
- سيدی؟
- نه ولی منيجرم. منيجر از نظر جدول استخدامی همرديف سيد حساب ميشه!
- يک گوسفند زنده بيارين ذبح کنين چند درمياد؟
-اولاً ديدم هوس کله پاچه کردی. ميدونين که پوست و روده و کله پاچه شم خودمون برميداريم.
- واسه چی؟
- قانونه!!
- چه قانونيه؟
- قانون مملکتيه!
- پارلمان تصويب کرده؟
- اونشو ديگه نميدونم. بعيد هم نيست. چون از وقتی که من اومدهم توی اين کار داره اجرا ميشه. حالا قانونش از مجلس گذشته يا آئين نامه داخلی صنف قصابه نميدونم.
- حتماً ماده واحده بردن مجلس با قيد سه فوريت تصويب شده!
- شما ميخوای مسخره کنی، مسخره کن... ولی بهرحال پوست و روده و کله پاچهاش مال ماست. طبق قانون!
- چرا مسخره کنم. بالاًخره صد ساله که مملکت ما پارلمان داره. پوست و روده و کله پاچه هم سهم شماست از مشروطيت!
- اِ. با رضا پهلوی هم که فاميل دراومدی! داداش متلک بندازی گوسفند موسفند خبری نيست. قصاب مياد بدون گوسفندها!
- شوخی ميکنم عزيز من. حالا چند کيلو هستش؟
- دفعه اولته انگار.
- يکخرده از دفعه اول هم کمتر!
- عرض به حضور، داشتم ميگفتم، که شما زدی به مشروطيت و موضوع عوض شد. همه جورشو داريم. اگه نذری ميخواين باشه خب هرچی بزرگتر باشه ثوابش بيشتره. اموات بيشتری ازتون آمرزيده ميشه. کوچيک باشه واسه امتحان رانندگی و اينجور چيزا خوبه. اما اگه مريض دارين نذر کردين خوب بشه متوسطش خوبه.
- همون متوسط.
- نذرتون چيه؟
- نميدونم والله... مادرم نذر کرده ولی خودمون ميخوايم بذاريم لای باقالیپلو.
- نميشه که. نذر ميکنين باهاس گوشتشو بدين بيرون. نذر پدرم چرب شيکمم؟ باهاس بدين به مستحق. معمولاً هم ما خودمون زحمتشو ميکشيم. با هر بدبختی هست ميندازيم تو ماشين مياريم ميون فقير بيچارهها تخس ميکنيم.
- کيلوئی چند تخس ميکنين؟
- پول از شما نميگيريم. واسه ثوابش ميکنيم.
- منظورم اين نبود.
- پس چی؟
- هيچی. بگذريم.
- آره بگذريم. صرف نداره برات. يعنی برا دک و دندهت!
- چقدر هزينهاش ميشه ارباب؟
- اییی .... دويست سيصد دلار بده ديگه...
- دلار ندارم. پول ايرانی فقط دارم.
- پس مام گوسفند نداريم. پشگلشو فقط داريم!
- اينطور به پول کشورت توهين نکن.
- توهين؟ تازه دارم ارزششو ميبرم بالا. الان کود حيوانی در بازار از ريال گرونتره!
- باشه بابا. يک کاريش ميکنم. وزنش چقدره. کوچيکش چقدره، متوسطش چقدره، بزرگش چقدره؟
- راستش فرقی نميکنه. همه وزنشون يکيه. بستگی داره شما چند کيلوئی بخوای!!
- يعنی چی؟
- يعنی اينکه اينا تروکهای بيزينسمونه. حالا چون شما خيلی کنجکاوی بهت ميگم. کلی نمک ميريزيم لای علفاش. حيوان نمک ميخوره حسابی تشنهاش ميشه. اونوقت به ميزان مناسب با سفارشی که مشتری داده، آب میبنديم به نافش! وقتی هم ميرسيم قبل از اينکه شاش کنه وزنش ميکنيم تحويل مشتری ميديم ميگيم خدا بده برکت.
- بعد مشتری بدبخت میبينه خدا برکت به شاشش داده!
- عوضش گوسفندش کوچيک ميشه! نذرش چيه؟
- چی؟
- ميگم مادر چی نذر کرده؟
- واسه اندازه گوسفند ميگی؟ اونش مهم نيست. شما گوسفند گنده بيار. تشنه هم باشه قبوله. حضرتعباسی آب زياد بهش نده که راهروی مارو به گند نکشه.
- اصلاً ميخوای آبشو توی يک بشکه کنم سوا بيارم. ها ها ها ها!
- اتفاقاً يکی از دوستان ما ترياک ميکشه. به فروشندههه گفته آشغال قاطيش نکن. گفته آشغالهارو سوا بده من پولشو بهت ميدم!
- ها ها ها!
- قبول نکرده. گفته بايد قول شرف بدی که قاطيش ميکنی ميکشی! گفته وگرنه بدعادت ميشی ديگه هميشه جنس خالص ميخوای. گفته اينهمه ما زور زديم که مزه اصليش يادتون بره.
- هميشه همينجوره. مردم وقتی يک چيزیرو مزه کنن، انتخابات، دمکراسی، به قول عارف ملت ار بداند ثمر، ملت ار بداند ثمر، آزادی را، برکند، برکند، برکند ز بن ريشهی استبدادی را!
- مصراع اولشو دوبار گفته؟
- آره انگار.
- نه آقاجان. خانم گيتی اينجوری خوندهتش. به خاطر آهنگ.
- من موسيقی وارد نيستم. قصابم.
- خلاصه که حکومتگرها هم مثل موادفروشهاند.
- برعکس. موادفروشها مثل حکومتگراند.
- خلاصه ديگه ترياک خالص گير فلک هم نمياد.
- خصوصاً اون ترياکی که کارل مارکس گفته بود!
- اونو که اونقدر آشغال قاطيش کردند که صد رحمت به ترياک تقلبی.
- آره. چه آشغالهای متنوعی. ....
- آقاجان. چی شد بالآخره؟
- نگفتی خانم والده چی نذر کرده!
- گفتم فرقی نميکنه. شما گوسفندرو بيار.
- برای ما فرق ميکنه آقای عزيز.
- چه فرقی ميکنه؟
ميدونی داداش. بعضیها نذرهای عوضی ميکنن کار دست ما ميدن. يک خانمی نذر کرده بود که گوسفندرو بگيره پول مارو نده. حالا اون هيچچی، اما کلاً ما بايد متن نذرهارو به وزارت اطلاعات گزارش بديم.
- وزارت اطلاعات؟
- آره. کميسيون نذورات! آخه بعضی نذر...ها مغايرت مذهبی داره. بعضیهاش هم برای ضديت با رِژيمه. اينها هم بايد چهارچشمی همه چيرو بپّان نه.. اومديم و يکی، نذرش، گرفت، پيش خدا قبول شد. اينا ميگن البته. چی نذر کرده بوده؟ سقوط رِِژيم....
- عجب!
- جون شما. اعتقاد داشته باشی همينه ديگه.
- پس ولش کن آقا. اصلاً نخواستيم گوسفند.
- نميشه ديگه عزيز. تلفنهای ما کنترله.
- جدی.
- خيلی جدی.
- ای بابا.
- شما يک کاری بکن. گوسفندرو فقط به نيت همون کباب و باقالی پلو بخر.
- من از اولش هم همينو ميخواستم. مادرم ميخواست يک نذر هم قاطيش کنه.
- بهشون بگو يک دفعه ديگه.
- ٱره بابا. همين کارو ميکنم. حوصلهی دردسر ندارم.
- دمت گرم.
- حالا بالآخره کی اين گوسفنده وصال ميده؟
- هان؟... گوسفند؟... وصال؟... آره؟....! ..... توضيحالمسائلی؟...
- چی؟
- خجالت نکش جوون. ما از اين مشتریها هم خيلی داريم. چندتا گوسفند حسابی هم داريم برای همين کار.. آخرشم نذری ميکشيمشون..
- نه جانم. من اهلش نيستم. با حيوانات حرفشو نزن.
- آهان. پس چرا ز اول نميگی عزيز من. اهل حيوانات نيستی. گرفتم. قصاب ماده ميخوای. آره؟ گوسفند هم همراهش نباشه. ای شيطون! بگو عزيزجان.. خجالت نداره. توی اين مملکت ۹۹درصد بيزينسها يکجوری بهمديگه وصله.
- چی ميگی آقا!
- ميگم خجالت نکش. چند سن و سال ميخوای؟ راستی ببينم. اون رفيقت لولی چند ميخره؟ بهش بگو خالص بهش ميدم سناتوری.
- عجب.. پس شما همهی اين کارهارو ميکنيد. روی ديوار فقط نوشته بود «گوسفند زنده با قصاب».
- خودشه عزيز من.. بايد از همون ميفهميدی. سعدی فرمايد «مرد بايد که گيرد اندر گوش – ور نوشتهست پند بر ديوار». همهی پيغامها توی همونه. گفتم که. توی اين مملکت ۹۹درصد بيزينسها بهم مربوطه! حالا ميشه يک خواهش ازت بکنم؟
- چه خواهشی؟
- لطف کن اون شمارهرو به من هم بده آقای عزيز. لازمش دارم.
- کدام شمارهرو؟
- همون که روی ديوار بود. شما الان عوضی گرفتی. شمارهی منرو گرفتی. شمارهی يک آدم بيکار. يک روزنامهنگار باتجربه که نشريهاش تعطيل شده و اينجا نشسته با يکی گپ بزنه و دست بندازه و دست بيفته. بعد از اين با دقت شماره بگير هموطن
وفا
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم
کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم
به جز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم
نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، به دوش ناله کشیدم
جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم
وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
۱۳۸۹/۱۱/۱۲
لحظه های تنهایی
هر چیز که در فضای اطراف ذهن خود ، در پرواز می بینم ، فقط خسته ام کرده است . می خواهم که از ذهن هم بگریزم و حتی با دل خود هم سر جنگ دارم .
نمی دانم ! آیا می شود ، روزی بیاید ، که از همه چیز و همه کس ببریده باشم ؟! دیگر نه کسی و نه حتی احساس هایم ، مرا در خود فرو نبرده و شاهد ریزش در درون خود نباشم ؟!
خدایا !
به امید ، می مانم ، باشد که روزی به لطفت مرا درهم شکنی و از هر چه غیر است و تو می دانی ، خالی !
فقط می دانم که دوستت دارم ، پس بیا و شهامتم ده تا با هر چه تو را از من می گیرد بستیزم ، که همین است منتهای آرزو ، و ابتدای را ه رهائی بسوی تو .
ترانه ای برای سه نسل
آهنگ ساز:مهرداد آسمانی
خواننده: گوگوش
تنظیم: منوچهر چشم آذر
هوای پختـــــــــــــــــــه منـگ
دو تا بچه بی خـــــــــــــــواب
ته یه کوچــــــــــــــــــــه تنـگ
با یه تفنگ چوبــــــــــــــــــی
یه تیرکمـون یه مشت سنگ
میرفتیم جنگ دشمـــــــــــن
کامــــــــان!کیوکیو بنگ بنـگ
چقدر سرخ پوست کشتیــم
تو اون کوچـــــــــه بن بســت
چه فصل ســــــــاده ای بــود
برادر خــــــــــــاطرت هست؟
همــــــــــــــه سرگرم بـــازی
همـــــــــه بی خبر و شــــاد
کسی از روز غصـــــــــــــــــه
خبر اصلا نمیــــــــــــــــــــداد
هوای بچگی هــــــــــــــــــــا
بهـــــــــــــــــــــار مهربونـــی
گذشت و مــــــــا رسیدیـــم
به فصل نــــــــــــــوجوونــــی
شبـای خوش جمعـــــــــــــه
شبای سینمـــــــــــــــــا بود
ستـــــــــــــــــــــاره فرنگـــی
چراغ راه مــــــــــــــــــا بــــود
یکـــــــــــــــی آواز میخونـــــد
مثل الویــــس پریسلـــــــــی
یکی جیمزدیــــــــن میشــــد
واسه زهرا و لیلــــــــــــــــــی
چه بوســــه ها گرفتیـــــــــم
تو اون کوچـــــــــــه بن بست
کتک هم خوب خوردیــــــــم
برادر خـــاطـــــــــــرت هست
بهار بـــود و هنــــــــــــــــوزم
شب جیک جیک مستــــون
هنوزم پرده هــــا بــــــــــــود
رو صــــورت زمستــــــــــــون
گذشت اون شب روشــــــن
شب ستاره و مـــــــــــــــــاه
رسید نسل من و تـــــــــــــو
به اولین بزنگـــــــــــــــــــــــاه
بزنگـــــــــــــــــــــــاه بدی بود
چهل سوی پر آشــــــــــــوب
نه یک همدرس دانــــــــــــــا
نه یک همسفــــــــــــر خوب
یکی رو بــــــــــــــــــاد میبرد
پی میراث شرقـــــــــــــــــی
یکی رو آب میبــــــــــــــــــرد
به مغرب ترقــــــــــــــــــــــی
چقدر ممنوعه خوندیـــــــم
تو زیر زمین بدبــــــــــــــــــو
همه اش بحث و جـدل بود
سر پیام شاملــــــــــــــــــو
تو مسجد شاعــــــــــر چپ
تو کافـــــــــــه مومن مسـت
عجب سرگیجه ای بـــــــــود
برادر خاطـــــــــــرت هست؟
هنوز شبـــــــــــــــای جمعه
شبــــــــــــــــای سینما بود
تب تند گوزنهـــــــــــــــــــــــا
تو کوچه هــــــــــــای ما بود
به یادم هست کـه یک روز
همه جســــــــــور و شیردل
شدیــــــــــــــم آرتیست اول
تو فیلم حق و باطـــــــــــــل
موتور شبنامــــــــــــــه چاقو
رفیـــــــــــــــــــــق مترقـــــی
زن نیمـــــــــــــــــــــــه برهنه
توی حجــــــــــــــــاب شرقی
هوای شور و شــــــــــــر بود
تو اون کوچــــــــــه بن بست
یکی گلولـــــــــــــــه میخورد
یکــــــــــــــی قداره میبست
همه شیفتـــــه و سرمست
تو رویا مــــــــــــونده دربست
چه خواب هــــــــا که ندیدیم
برادر خاطــــــــــــرت هست؟
دیگه یادی نــــــــــــــــــــدارم
از اون جیک جیک مستـــون
بهـــــــــــــار مرد و زمین رفت
به رویت زمستــــــــــــــــــون
شکست کشتی مهتــــــاب
تو گـــــــــــــــــــل موج هیولا
ستــــــــــــاره بود که میرفت
به قعر شب دریــــــــــــــــــــا
دیگه سکوت تــــــــــــــــــارو
کمونچه ی شبـــــــــــــــــانه
حقیقت بـــــــــــود حیقیقت
نه فیلم بود نه ترانــــــــــــــه
تفنگ هــــــــــــــای حقیقی
برادر هــــــــــــــــــای دلتنگ
ببین گــــــــــــــردش چرخ رو
بازم کیو کیــــــــــو بنگ بنگ
شبی صد دفعه مردیـــــــــم
تو اون کوچــــــــــه بن بست
چه فصل وحشتــــــــــی بود
برادر خاطـــــــــــرت هست؟
گذشت اون فصل و ما هــم
گذشتیــــــــــــم با دل سرد
مثل غبـــــــــــــــــــــار اندوه
سوار باد ولـــــــــــــــــــــگرد
از این گودال به اون گـــــــود
از این چاله به اون چـــــــــاه
سفر کردیم رسیدیــــــــــــم
به آخرین بزنگــــــــــــــــــاه
رو خـــــــــاک سست غربت
نشستیــــــم تلخ و سنگین
یکی افتــــــــــــــــــاده از دل
یکی افتـــــــــــــــاده از دین
تو این غربت بیمــــــــــــــــار
تو این بیراه ی تـــــــــــــــــار
نه یک راه بلـــــــــــــدی بود
نه یک قافلـــــــــــــــه سالار
گم و گور رفتــــــــه از دست
تو این بهشت سر مســــت
چه دوزخی چشیدیــــــــــم
برادر خاطـــــــــــرت هست؟
دانلود ترانه
پخش آنلاین
۱۳۸۹/۱۱/۱۱
دعا
• از وبلاگ قدیمی یکی از دوستانم که بنا به دلایلی لینک آن را نمی توانم بدهم، ولی به گفته خودش در آن وبلاگ "از كتابی از زبان حضرت علي است . نصايح و پندهاي زبور ولقمان و احاديث قدسي كه خدا مستقيما به حضرت موسي گفته است."
۱۳۸۹/۱۱/۱۰
جايي براي گريستن
سعي كردم با غم و تنهايي ناشي از مرگ پدرم، دست و پنجه نرم كنم. در عين حال، بسيار نگران حال مادرم بودم. ميترسيدم مبادا گريهي من به خاطر مرگ پدرم، باعث تشديد ناراحتي او شود. در مقام «مرد» جديد خانواده، احساس ميكردم مسئوليت حمايت از او در مقابل ناراحتيهاي بزرگتر با من است. به همين دليل، راهي يافتم كه با استفاده از آن، بدون آزردن ديگران بتوانم دلم را خالي كنم. در شهر ما، مردم، زبالههايشان را توي مخازن بزرگي كه پشت حياط خانههايشان بود ميريختند. هفتهاي يكبار، يا آنها را ميسوزاندند يا رفتگرها آنها را جمع ميكردند. هر شب بعد از شام، داوطلبانه زباله را بيرون ميبردم. يك كيسهي بزرگ دستم ميگرفتم و دور خانه ميگشتم و تكههاي كاغذ يا هر چيزي كه پيدا ميكردم، توي آن ميريختم، بعد به كوچه ميرفتم و زبالهها را توي مخزن ميريختم. سپس ميان سايهي بوتههاي تاريك پنهان ميشدم و آنقدر همانجا ميماندم تا گريهام تمام شود. بعد از آنكه به خودم ميآمدم و مطمئن ميشدم كه مادرم نميپرسد چه كار ميكردهام، به خانه برميگشتم و براي خواب آماده ميشدم.
اين ترفند، چند هفتهاي ادامه پيدا كرد. يك شب بعد از شام، وقتي زمان كار فرا رسيد، زبالهها را جمع كردم و به مخفيگاه هميشگيام توي بوتهها رفتم، ولي زياد نماندم. وقتي به خانه برگشتم، رفتم سراغ مادرم تا ببينم كاري هست كه بتوانم برايش انجام بدهم يا نه. تمام خانه را گشتم تا بالاخره پيدايش كردم. توي زيرزمين تاريك، پشت ماشين لباسشويي داشت تنهايي گريه ميكرد. غمش را پنهان ميكرد تا مرا ناراحت نكند.
نميدانم كدام درد بزرگتر است؛ دردي كه آن را بيپرده تحمل ميكني يا دردي كه به خاطر ناراحت نكردن كسي كه دوستش داري، توي دلت ميريزي و تاب ميآوري. اما ميدانم كه آن شب توي زيرزمين، ما همديگر را در آغوش كشيديم و بدبختيمان را - كه هر كداممان را به جاهايي دور و تنها كشيده بود - گريستيم. ديگر بعد از آن، هيچ وقت نياز به تنها گريستن پيدا نكرديم.
تيم گيبسون
سينسيناتي، اوهايو
۱۳۸۹/۱۱/۰۸
همیشه
"فقط یه شوخی بود"
کمی کنجکاوی پشت
"همینطوری پرسیدم"
قدری احساسات پشت
"به من چه اصلا"
مقداری خرد پشت
"چه میدونم"
و اندکی درد پشت
"اشکالی نداره"
۱۳۸۹/۱۱/۰۷
ما خود گمشدگان خودیم !(تو خود حجاب خودی از میان برخیز - حافظ)
بدنبال غریبی
در بیابان خیالم
دشت و صحرا
طی نمودم !
هر کجا رفتم
هر کجا جستم
آنچه را جستم
کس گم گشته انسان دیگر بود ،
و او تنها نشانی
در خودم می داد .
خسته بودم
جستجویم گنگ و مبهم مینمود
راه بی پایان و
انتظار
تنها معنی بود و نبودم بود .
گاه سوسویی از دور
می کشاندم با شوق
لیک او نیز
مرا به خودم
نشان از غریبم می داد .
ایستادم ؛
پا توان رفتن ،
چشم توان دیدن
و ذهن دیگر تحمل خیال را نداشت ؟
به خود برگشتم ؛
چه می جستم ؟ !
نشانش کدامین بود ؟
و مرا کدامین ، درد دوا می کرد ؟!
چشم بر هر چه غیر بود ،
و در بر هرغریبه خیال بستم .
غریبه ام یافتم ؛
کجا ؟ !
آنجا که خود بودم .
دل حریم یار کردم
و دیگر به غیر و سراب نسپردم
که من خود غریب خودم بودم ...............
محمد صالحی 11 / 10 / 75
۱۳۸۹/۱۱/۰۶
سياه
معلم گفت: هر چه مي داني بنويس
و پسرك گچ را در دست فشرد
معلم گفت:(( املاي آن را نمي داني؟))و معلم عصباني بود
سياه آسان بود و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود
معلم سر او داد كشيد
و پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت
و باز جوابي نداد.معلم به تخته كوبيد
و پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند
و سكوت كرد
معلم بار ديگر فرياد زد: بنويس
گفتم هر چه مي داني بنويس
و پسرك شروع به نوشتن كرد :
((كلاغها سياهند ، پيراهن مادرم هميشه سياه است، جلد دفترچه خاطراتم سياه رنگ است. كيف پدر سياه بود، قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد. مادرم هميشه مي گويد :پدرت وقتي مرد
موهايش هنوز سياه بود چشمهاي من سياه است و شب سياهتر. يكي از ناخن هاي مادر
بزرگ سياه شده است و قفل در خانمان سياه است.))
بعد اندكي ايستاد رو به تخته سياه و پشت به كلاس
و سكوت آنقدر سياه بود كه پسرك
دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت
((تخته مدرسه هم سياه است و خود نويس من با جوهر سياه مي نويسد.))
گچ را كنار تخته سياه گذاشت و بر گشت
معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود
و پسرك نگاه خود را به بند كفشهاي سياه رنگ خود دوخته بود
معلم گفت ((بنشين.))
پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست
معلم كلمات درس جديد را روي تخته مي نوشت
و تمام شاگردان با مداد سياه
در دفتر چه مشقشان رو نويسي مي كردند
اما پسرك مداد قرمزي برداشت
و از آن روزمشقهايش را
با مداد قرمز نوشت
معلم ديگر هيچگاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد
قرمز ايراد نگرفت.و پسرك مي دانست كه
قلب معلم هرگز سياه نيست.
پسرک بیسکویت فروش
یک دونه بده ولی فردا مییام ازت صد تا میخرم چون نذر دارم فردام اینجا هستی؟
-آره خانم من همیشه اینجام فردام می یام و واسه شما صد تا بیسکوییت نگه میدارم
سلام آقا پسر ....
لطفا بیسکوییتای منو بده که زود باید برم
پسرک از اینکه صد تا بیسکوییت را یک جا فروخته و میتواند مادر بیمارش را به نزد پزشک ببرد خوشحال است.
-سلام پسرم آماده شم بریم دکتر
در یک لحظه دست پسرک در جیبش گیر میکند و جز یک سوراخ بزرگ چیزی در آنجا پیدا نمیکند
در آن طرف شهر پسری در پیتزا فروشی مشغول خوردن پیتزاست...
۱۳۸۹/۱۱/۰۵
بازی وبلاگی
در زمانها دور به دلیل اینکه به روانشناسی و تستهای علمی آن و ریاضیات و منطق آن علاقه ای زیاد داشتم، معیاریم بر مینای اصول روانشناسی و تست های مختلف آن مثل گاردنر و ... و البته نوع بیان منطقی مطلق مطالب مورد نظرم بود!
بعد از آن به این نتیجه رسیدم که این تست معیار ها در عمل ممکن نیست و عملا سر کار هستم چون کسی حاضر نیست بنشیند تستهایی رو بزند که تماما بر مبنای اصول روانشناسی طراحی شده و کنه او را بصورت غیر مستقیم استخراج می کند، این بود که این تستها کنار کذاشتم و شروع به ساختن لیستی از مطلوبیتهایم از خانمهای نزدیکم کردم ،ولی حاصل این کار لسیتی شد که فردی کاملا متضاد را نمایش می داد پس این مورد هم منتفی شد...
در مجموع چند نوع انتخاب دیگر هم بودند ولی چون عملا به گونه ای در انتها در می آمدند که نمی شد کسی را یافت که در آن نتایج مطلوب کسب کنه درست کردن چک لیست و ... را کنار گذاشتم و شروع کردم به ساخت معیاری اجاست که قابلیت تغییر بر مبنای زمان و وضعیت آن موقع را دشاته باشه و در عین حال دارای یک سری اصولی هم باشه...
اصولی که مورد نظرم هست بدون در نظر گرفتن اولویت به صورت زیر است: (منظور از بدون در نظر گرفتن اولویت این است که این معیار ها از نظر من همگی باید صادق باشند!)
- در اول کار حداقل باطن نشان داده شده توسط فرد مقابل به صورت آدم باشد!
- به چیزی اعتقاد داشته باشد(دقیقا لازم نیست به همانی معتقد باشد که من هستم)
- در عین داشتن آگاهی در مورد اعتقاد خود به اعتقاد طرف مقابل و دیگران احترام بگذارد
- اصالت خانواده و سطح فرهنگی خانواده اش در سطح خانواده خودم باشد(چون در هر صورت مبنای سطح فرهنگی نوع زندگی فرد را نمایش می دهد و به نظرم باید در یک سطح باشیم تفاوت در این مورد احتمال وقوع اختلاف را به وجود می آورد)
- نوع و طریقه برخورد با خانواده اش و نوع صحبت کردن در باره آنها.
- رفتارش با گفتارش و زبان بدنش متفاوت نباشد!(قسمت زبان بدن رومیشه بعضا در مورد های مختلف در نظر نگرفت!)
- داشتن پوشش مناسب و متناسب با موقعیت ها ی مختلف باشد!
- نوع برخورد در هنگام حسادت و عصبانیت!(این مورد با توجه به اصول بادی لنگوییج و روانشناسی مورد ارزیابی قرار می گیرد)
- دارای تجربه ارتباط با طرف مقابل باشد ولی نه آنقدر که از حدودی بگذرد! (یعنی چشم وگوش بسته نباشد!)
- پیشرفت و تغییر را دوست داشته باشد
- حقایق وجودی خود را پذیرفته باشد و نسبت به بعضی مسایل وجودی خود احساس شرم و پشیمانی نکند!
- جزء دسته افرادی نباشد که در 70-80% زندگیشان از زندگی متنفرند و احساس دپرسین می کنند!
- در مورد افراد احساس مالکیت نداشته باشد.
- در عین حال که از اموال خود محافظت و نگهداری درست می کند، حس خست نداشته باشد.(این اسمیست که خودم روش می گذارم و در حقیقت به معنای این است که احساس تعلقی که از وسیله استفاده نکند و در صورت از بین رفتن آن وسیله زیاد ناراحت و عصبانی نشود!)
- در همه حال در حال چشم و هم چشمی و مقایسه و حسادت و ... با دیگران نباشد!
- درمورد یا مواردی هنری یا علمی داشته باشد!
- در عین احساسی بودن منطقی باشد!!(یعنی در مسایل مهم از منطقش استفاده کند!)
- سطح توقعات من واو و خانواده اش و خانواده ام متناسب باشد!
- جزء آن دسته از دخترانی نباشد که به ازدواج به چشم راه فراری از محدودیت های خانوادگی و خانه نگاه می کنند!
این موارد هم با توجه به موقعیت و فرد قابل تغییر است ولی دارای ارجعیت می باشد:
- به دلیل آنکه خود من عقیده و دوست دارم که از هر موضوعی سر بیارم و کلا به صورت آدمی باشم که از نظر اطلاعات اقیانوسی باشم، ولی کلا به سه- چهار مورد بیشتر از بقیه موارد علاقه دارم؛ این موارد "کامپوتر، روانشناسی، ریاضی!،مسایل مدیریت " هستندو چون به این نتیجه رسیدم که افرادی که زیاد در موارد ریاضی و روانشناسی داخل می شوند کم و بیش خل می شوند(تجربه ثابت کرده؛ خودم یه دو سه ماهی قاطی بودم اونم به خاطر فهم یک مسئله ریاضی!) ترجیح میدهم که طرف مقابلم کم و بیش از کامپیوتر سر در بیاره (البته منظورم کمی بیشتر از روشن کردن و باز کردن یاهو منسجر!)
- از نظر ظاهر ظاهری جذاب داشته باشد، و به نظر خودم حداقل زیبا به نظر برسد، منظور از ظاهر اون چیزی نیست که در موقعیت های گوناگون تغییر م یکند بلکه آنچیزیست که حداقل در طول چند سال ثابت است!
- پس از معاشرت و دیدارها باطنش تغییری نکند!
- حداقل کمی وقت شناس باشد و ارزش وقت طرف مقابل و خود را بداند!
- از نظر تحصیلات حداقل هم سطح باشیم!
- از نظر شخصی حداقل سطوح بالای هرم مازلو را درک کرده باشد و جزء انسانهای رشد یافته باشد و دارای بلوغ کاری و روانی (از نظر هرسی!) باشد.
- از نظر علایق مادی(مثل نوع رنگ و موسیقی و فلم ...) دوست نداشته باشد افکار را خود به دیگران تحمیل کند.
- از نظر افکار سیاسی و فرهنگی و اجتماعی حداقل تناسباتی با هم داشته باشیم...
- از نظر کدبانو بودن (در هر صورت باید در خونه ای زندگی کنیم و هر چقدر هم فمینیست باشد در هر صورت باید کارهایی بلد باشد- نه مثل این دختر خانم محترم(لیلا فکر کنم) تو بفرمایید شام این دفعه!) در سطح حداقلی و قابل قبولی باشد!
- زندگی ساز باشد (اصطلاحی وجود دارد به نام زندگی ساز بودن ، که مفهومی جامع و عام دارد! یه ترجمه اش این است که پشت هر مرد موفقی زنی وجود دارد!!)
- از نظر مادی خانوادگی در یک سطح با شیم!
- از نظر روانی از ریف فرزندان خارج شده باشد(مثلا فرزند اول از نظر روانی همیشه معاون است و دوست دارد که حکم دهد یا فرزند آخر معمولا مطیع و درعین حال به علت آخر بودن توقع توجه بیش از حد دارند!)
- از نظر سنی در یک سطح باشیم!
- حداقل در 3-4 محل کاری کار کرده باشد و طعم مسئولیت و کسئولیت پذیری را چشیده باشد!
در آخر هم می توانم بگویم که بین دوطرف، یک رابطه عاطفی منطقی تشکیل شود!(به این رابطه رابطه عاشقانه منطقی گویند به دلیل آنکه زود روشن نشده و دیر خاموش می گردد! تقریبا مثل آنش زیر خاکستر است!)
در انتها باید اضافه کنم ،این معیار ها تنها بخشی از معیارهای مورد نظر است و به مرور زمان به سمت بهبود مستمر حرکت می کند!
• احتمالا اینجا در ذیل این پست اضافه می کنم...
- در رابطه با کامنت فندق جان باید عرض کنم که واقعیت این است که دیدم در مرحله اول آشنایی اگر کسی تستی مثل گاردنر و آیزتک و کتل و باور های جونز و حمایتهای فردی و مکانیسم های دفاعی بزاره جلوم کمی تا قسمتی ناراحت و عصبی میشم به همین خاطر این موضوع را به مرحله بعد تر که کمی با هم آشنا شده و به عنوان یک معامله دوطرفه با هم این تست ها را بزنیم (یعنی اون بزنه و بعد نتایج خودم از این تست ها را هم به او بدهم!) [در حقیقت خودم را جای طرف مقابلم دیدم اگر در اول کار اینطور بی مقدمه بروم سراغ من درونش ناراحت کننده است!]
موضوع اصلا سایز طرف مقابلم نیست بلکه بیشتر تناسب آن برایم مطرح است!
در رابطه با غرغر هم چون نمیشه از خانمهای محترم غرغر را حذف نمود به همین خاطر اگر غرغرهایش منطقی باشد(!) قابل تحمل می شود و بلکه هم سازنده!
- در انتظار نظر کرگدن خانم دل نازک هستم!
۱۳۸۹/۱۱/۰۴
اینجا ایران است...
پول شارژ باطری موبایلمون از پول کارت شارژش بیشتر میشه!
سوار هواپیما بشی انگار سوار عزرائیل شدی؛ میگن که دیگه بلیط دوطرفه رفت و برگشت بخری ریسک داره، باید فقط یهطرفه خرید که ضرر توش نباشه!
فقط 1% جمعیت دنیا رو داریم، اونوقت 30% کشتههای سوانح هوایی دنیا ایرانیاند!
رفتم کلانتری میگم گوشیم رو گم کردم. میگه کجا گم گردی؟ میگم پارک. میگه چرا رفتی پارک؟
مسئول خوابگاه میگه چرا دیر اومدی؟ میگم کلاس زبان بودم مامانم در جریان هست. میتونین زنگ بزنین بپرسین.. میگه از کجا معلوم؟ شاید خودت و مامانت از قبل با هم هماهنگ کرده باشین!
دانشگاه میزنن شروع سال تحصیلی یک مهر، استاداش بیست مهر میان، دانشجوهاش یه ماه بعدش!
ساعت ۶ صبح از ایرانسل اساماس اومده: با شارژ ۹۰۰۰ تومان دیگر، برندهی ۲۱۰ تومان شارژ هدیه خواهید شد!
پلوپز ساخت ایران؛ روش نوشته «اتوماتیک» ولی توی دفترچهاش نوشته: اگه تهدیگ قهوهای کمرنگ دوست دارین نیم ساعت، قهوهای پررنگ 45 دقیقه و قهوهای تیره یک ساعت صبر کنین و بعد پلوپز رو خاموش کنین!
۱۳۸۹/۱۱/۰۱
مرد رفتگر
آن شب شانس آورد و يكي از ماشين هاي شهرداري او را تا نزديك خانه شان رساند و او با يك جعبه شيريني و چند تا پاكت ميوه قبل از چيدن سفره شام به خانه رسيد . وقتي پدر سر سفره نشست فرزندان هر يك به بهانه اي با پدر شام نخوردند . دلش بدجوري شكست وقتي نيمه شب با صداي غذا خوردن يواشكي بچه ها از خواب بيدار شد و گفتگوي آنها را از آشپزخانه شنيد :
چقدر گشنگي كشيديم . بدشانسي بابا امشب زود اومد خونه . با اون دستاش كه از صبح تا شب توي آشغالهاي مردمه . آدم حالش بهم ميخوره باهاش غذا بخوره
ارشد، مدیر، شرکت، کتابخونه!
حالا دیروز آخر وقت رفتم که گزارش اون ماموریت رو بدم نشوندتم و بهم گفته که باید یه ماه مرخصی برم... می پرسم چرا بر می گرده بهم میگه چون یه ماه دیگه ارشد امتحان داری و باید بری درس بخونی... بهش می گم خونه نمی تونم درس بخوننم برداشته یه کارت کتابخانه میزاره رو میز و بهم میگه که می ری کتابخونه درس می خونی... بهونه کار و مسئولیت رو میارم می گه فکر می کنی برای چی این سه ماه مدیر امور انسانیمون رو به عنوان جانشین من تعیین کرده؟!؟ من دیگه موندم چی به اون بگم...
حالا شنبه باید برم کارام رو جمع و جور کنم، بعدش هم از یک شنبه باید برم کتابخونه کارت بزنم! نامرد به نگهبان شرکت گفته از یک شنبه به بعد من رو راه نده!!!
۱۳۸۹/۱۰/۳۰
امروز
مدیرم امروز سه بار اومده دم در اتاقم و رفته، بعد میره از منشی می پرسه این چشه و اون بنده خدا هم به هر بهونه ای میاد تو دفترم...
حالا واقعا چمه؟! یه دوستم که میشناسمش ولی نمی شناسمش(چون فقط از طریق وبلاگش می شناسمش!) دیشب فهمیدم بیماری سختی داره و از اون موقع تا حالا احساس و افکار ناجوری دارم... دعا می کنم که هیچی نباشه و اصلا تشخیص اشتباه باشه... ولی اون قسمت واقع بین ماجرا میگه اگر اشتباه نبود چی که تو فکرم داد میزنم نه، نباید این طوری بشه... اون کسی بودکه وقتی ناراحت بودم کنارم بود... ممکنه که خودش هم ندونه ولی خاطرش برام خیلی خیلی عزیزه...
•اون دوستم ازدواج کرده ولی باز هم برام عزیزه، مثل خواهر بزرگتری می مونه که وقتی آدم مشکل دارم میرم سمتش و وقتی هم ندارم می دونم هست...
بعدا اضافه شد...
سر ناهار بر می گرده بهم می گه که دیگه وادارم نمی کنه برم ماموریتی که دوست ندارم اونم با این هواپیماهها... و نگاه من عین آدمیه که از خواب انگار بیدار شده میگم جان ،و اون میگه امده تو اتاقم که باهام حرف بزنه ولی قبل از باز کردن دهانش داد زدم نه! من رو میگی از یه طرف می خوام آب بشم برم تو زمیان که بلد فکر کردم واز طرف دیگر می خوام از خنده بترکم... که مدیر مالیمون میگه، قیافه ات مثل اونایی هست که کسی رو از دست دادن... بهشون میگم که یکی از دوستام دکترا تشخیص بیماری دادن و یه توضیح کوتاهی می دم که از همه طرف اسم و آدرس دکترای متخصص جاری میشه...
•• خیلی با مدیرمون حال می کنم انگار نه انگار که رییس یه شرکت بزرگ مواد غذایی که حدود 90% تولیداتش صادر میشه هستش... بعضی وقتها دیدم که خودش میره برای بچه ها چایی و قهوه میریزه (البته قهوه ای هم که دم می کنه خیلی خوشمزه است!) از اون مدیرایی که مَرده با اینکه داره درآستانه ورشکستگی قدم می زنه باز هم به خاطر دوماه مونده به عید کارکنانش رو تعدیل نمی کنه و به اونایی که می خواد تعدیلشون کنه گفته که برای اردیبهشت به بعد دنبال کار بگردن...