‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۱۱/۲۲

ماجرا این است

ترانه : مرحوم سید حسن حسینی آهنگساز : علیرضا کهن دیری خواننده: محمد اصفهانی
ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت جای ارزشهای ما را عرضه ی کالا گرفت احترام «یاعلی» در ذهن بازوها شکست دست مردی خسته شد، پای ترازوها شکست فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد زیر بارانهای جاهل سقف تقوا نم کشید سقفهای سخت، مانند مقوا نم کشید با کدامین سحر از دلها محبت غیب شد؟ ناجوانمردی هنر، مردانگیها عیب شد؟ خانه ی دلهای ما را عشق خالی کرد و رفت ناگهان برق محبت اتصالی کرد و رفت سرسرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت باغهای سینه ها از سروها خالی شدند عشقها خدمگزار پول و پوشالی شدند از نحیفی پیکر عشق خدایی دوک شد کله ی احساسهای ماورایی پوک شد آتشی بیرنگ در دیوان و دفترها زدند مهر «باطل شد» به روی بال کفترها زدند اندک اندک قلبها با زرپرستی خو گرفت در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت غالبا قومی که از جان زرپرستی میکنند زمرهی بیچارگان را سرپرستی میکنند سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست لنگی این قافله تا بامداد محشر است! از همان دست نخستین کجرویها پا گرفت روح تاجرپیشگی در کالبدها جان گرفت کارگردانان بازی باز با ما جر زدند پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد روزگار کینه پرور عشق را از یاد برد باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد سالکان را پای پرتاول ز رفتن خسته شد دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد سازهای سنتی آهنگ دلسردی زدند ناکسان بر طبلهای ناجوانمردی زدند تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت آسمان از سینه ها خورشید خود را پس گرفت رنگ ولگرد سیاهیها به جانها خیمه زد روح شب در جای جای آسمانها خیمه زد صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سرکشید شد سیهمست و برای آسمان خنجر کشید این زمان شلاق بر باور حکومت میکند در بلاد شعله، خاکستر حکومت میکند تیغ آتش را دگر آن حدت موعود نیست در بساط شعله ها آهی به غیر از دود نیست دود در دود و سیاهی در سیاهی حلقه زن گرد دلها هالههایی از تباهی حلقه زن اعتبار دستها و پینه ها در مرخصی چهرها لوح ریا، آیینه ها در مرخصی از زمین خنده خار اخم بیرون میزند خنده انگار از شکاف زخم بیرون میزند طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل محض جز بهندرت، دفتر لبخندها تعطیل محض خندههای گاه گاه انگار ره گم کردهاند یا که هقهق ها تقیه در تبسم کردهاند منقرض گشته است نسل خندههای راستین فصل فصل بارش اشک است و شط آستین آنچه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است پوزخند آشکار و گریهی پنهانی است گرچه غیر از لحظهای بر چهرهها پاینده نیست پوزخند است این شکاف بیتناسب، خنده نیست مثل یک بیماری مرموز در باغ و چمن خندههای از ته دل ریشهکن شد، ریشهکن الغرض با مالهی غم دست بنایی شگفت ماهرانه حفرهی لبخندها را گل گرفت اشکهای نسل ما اما حقیقی میچکند از نگین چشمهای خون، عقیقی میچکند //// ماجرا این است: مردار تفرغن زنده شد شاخههای ظاهرا خشکیده از بن زنده شد آفتابی نامبارک نفسها را زنده کرد بار دیگر اژدهای خشک را جنبنده کرد قبطیان فتنهگر جا در بلندی کردهاند ساحران با سامریها گاوبندی کردهاند! من ز پا افتادن گلخانهها را دیدهام بال ترکشخوردهی پروانهها را دیدهام انفجار لحظهها، افتادن آوا، ز اوج بر عصبهای رها پیچیدن شلاق موج دیدهام بسیار مرگ غنچههای گیج را از کمر افتادن آلالهی افلیج را در نخاع بادها ترکش فراوان دیدهام گردش تابوتها را در خیابان دیدهام گردش تابوتهای بیشکوه آهنین پر ز تحقیر و تنفر، خالی از هر سرنشین در خیابان جنون، در کوچهی دلواپسی کردهام دیدار با کانون گرم بیکسی! دیدهام در فصل نفرت در بهار برگریز کوچ تدریجی دلها را به حال سینهخیز سروها را دیدهام در فصلهای مبتذل خسته و سردرگریبان – با عصا زیر بغل - تن به مرداب مهیب خستگیها دادهاند تکیه بر دیواری از دلبستگیها دادهاند پیش چنگیز چپاول پشت را خم کردهاند گوشهای از خوان یغما را فراهم کردهاند! ماجرا این است، آری ماجرا تکراری است زخم ما کهنه است اما بینهایت کاری است از شما میپرسم آن شور اهورایی چه شد بال معراج و خیال عرشپیمایی چه شد پشت این ویرانه های ذهن، شهری هست نیست؟ زهر این دلمردگی را پادزهری هست؟ نیست ساقهی امیدها را داس نومیدی چه کرد؟ با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟ هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد؟ در رگ ایمان ما خون صفا را لخته کرد هان چه آمد بر سر شفافی آیینه ها از چه ویران شد ضمیر صافی آیینهها شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟ ای عزیزان! «رستخیز ناگهان» ما چه شد؟ دشت دلهامان چرا از شور یا مولا فتاد از چه طشت انتشار ما از آن بالا فتاد جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است صبحگون از تابش خورشید مولا روشن است طرفه خورشیدی که سر از مشرق گل میزند بین دریا و دلم از روشنی پل میزند طرفه خورشیدی که غرق شور و نورم میکند زیر نور ارغوانیها مرورم میکند اندک اندک تا طپیدنهای گرمم میبرد در دل دریا فرو از شوق و شرمم میبرد «قطرهی سرگشتهی عاشق» خطابم میکند با خطابش همجوار روح آبم میکند تیغ یادش ریشه ی اندوه و غم را میزند آفتاب هستیاش چشم عدم را میزند اینک از اعجاز او آیینهی من صیقلی است طالع از آفاق جانم آفتاب «یاعلی» است «یاعلی» میتابد و عالم منور میشود باغ دریا غرق گلهای معطر میشود چشم هستی آبها را جز علی مولا ندید جز علی مولا برای نسل دریاها ندید موج نام نامیاش پهلو به مطلق میزند تا ابد در سینهها کوس اناالحق میزند قلب من با قلب دریا همسرایی میکند یاد از آن دریای ژرف ماورایی میکند اینک این قلب من و ذکر رسای «یاعلی» غرش بیوقفهی امواج، در دریا «علی» موجها را ذکر حق اینسو و آنسو میکشد پیر دریا کف به لب آورده، یاهو میکشد مثل مرغان رها در اوج میچرخد دلم شادمان در خانقاه موج میچرخد دلم موج چون درویش از خود رفتهای کف میزند صوفی گردابها میچرخد و دف میزند ناگهان شولای روحم اغوانی میشود جنگل انبوه دریاها خزانی میشود کلبه ی شاد دلم ناگاه میگردد خراب باز ضربت میخورد مولای دریا از سراب پیش چشمم باغهای تشنه را سر میبرند شاخه هایی سرخ از نخلی تناور میبرند خارهای کینه قصد نوبهاران میکنند روی پل تابوتها را تیرباران میکنند در مشام خاطرم عطر جنون میآورند بادهای باستانی بوی خون میآورند صورت اندیشهام سیلی ز دریا میخورد آخرین برگ از کتاب آبها، تا میخورد

۱۳۸۹/۱۱/۱۶

وفا

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

به جز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم، به دوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

۱۳۸۹/۱۱/۱۲

ترانه ای برای سه نسل

شاعر:زویا زاکاریان
آهنگ ساز:مهرداد آسمانی
خواننده: گوگوش
تنظیم: منوچهر چشم آذر
صلات ظهر مـــــــــــــــــــــرداد
هوای پختـــــــــــــــــــه منـگ
دو تا بچه بی خـــــــــــــــواب
ته یه کوچــــــــــــــــــــه تنـگ
با یه تفنگ چوبــــــــــــــــــی
یه تیرکمـون یه مشت سنگ
میرفتیم جنگ دشمـــــــــــن
کامــــــــان!کیوکیو بنگ بنـگ

چقدر سرخ پوست کشتیــم
تو اون کوچـــــــــه بن بســت
چه فصل ســــــــاده ای بــود
برادر خــــــــــــاطرت هست؟

همــــــــــــــه سرگرم بـــازی
همـــــــــه بی خبر و شــــاد
کسی از روز غصـــــــــــــــــه
خبر اصلا نمیــــــــــــــــــــداد
هوای بچگی هــــــــــــــــــــا
بهـــــــــــــــــــــار مهربونـــی
گذشت و مــــــــا رسیدیـــم
به فصل نــــــــــــــوجوونــــی

شبـای خوش جمعـــــــــــــه
شبای سینمـــــــــــــــــا بود
ستـــــــــــــــــــــاره فرنگـــی
چراغ راه مــــــــــــــــــا بــــود
یکـــــــــــــــی آواز میخونـــــد
مثل الویــــس پریسلـــــــــی
یکی جیمزدیــــــــن میشــــد
واسه زهرا و لیلــــــــــــــــــی

چه بوســــه ها گرفتیـــــــــم
تو اون کوچـــــــــــه بن بست
کتک هم خوب خوردیــــــــم
برادر خـــاطـــــــــــرت هست

بهار بـــود و هنــــــــــــــــوزم
شب جیک جیک مستــــون
هنوزم پرده هــــا بــــــــــــود
رو صــــورت زمستــــــــــــون

گذشت اون شب روشــــــن
شب ستاره و مـــــــــــــــــاه
رسید نسل من و تـــــــــــــو
به اولین بزنگـــــــــــــــــــــــاه
بزنگـــــــــــــــــــــــاه بدی بود
چهل سوی پر آشــــــــــــوب
نه یک همدرس دانــــــــــــــا
نه یک همسفــــــــــــر خوب
یکی رو بــــــــــــــــــاد میبرد
پی میراث شرقـــــــــــــــــی
یکی رو آب میبــــــــــــــــــرد
به مغرب ترقــــــــــــــــــــــی
چقدر ممنوعه خوندیـــــــم
تو زیر زمین بدبــــــــــــــــــو
همه اش بحث و جـدل بود
سر پیام شاملــــــــــــــــــو

تو مسجد شاعــــــــــر چپ
تو کافـــــــــــه مومن مسـت
عجب سرگیجه ای بـــــــــود
برادر خاطـــــــــــرت هست؟

هنوز شبـــــــــــــــای جمعه
شبــــــــــــــــای سینما بود
تب تند گوزنهـــــــــــــــــــــــا
تو کوچه هــــــــــــای ما بود
به یادم هست کـه یک روز
همه جســــــــــور و شیردل
شدیــــــــــــــم آرتیست اول
تو فیلم حق و باطـــــــــــــل

موتور شبنامــــــــــــــه چاقو
رفیـــــــــــــــــــــق مترقـــــی
زن نیمـــــــــــــــــــــــه برهنه
توی حجــــــــــــــــاب شرقی

هوای شور و شــــــــــــر بود
تو اون کوچــــــــــه بن بست
یکی گلولـــــــــــــــه میخورد
یکــــــــــــــی قداره میبست

همه شیفتـــــه و سرمست
تو رویا مــــــــــــونده دربست
چه خواب هــــــــا که ندیدیم
برادر خاطــــــــــــرت هست؟

دیگه یادی نــــــــــــــــــــدارم
از اون جیک جیک مستـــون
بهـــــــــــــار مرد و زمین رفت
به رویت زمستــــــــــــــــــون
شکست کشتی مهتــــــاب
تو گـــــــــــــــــــل موج هیولا
ستــــــــــــاره بود که میرفت
به قعر شب دریــــــــــــــــــــا
دیگه سکوت تــــــــــــــــــارو
کمونچه ی شبـــــــــــــــــانه
حقیقت بـــــــــــود حیقیقت
نه فیلم بود نه ترانــــــــــــــه

تفنگ هــــــــــــــای حقیقی
برادر هــــــــــــــــــای دلتنگ
ببین گــــــــــــــردش چرخ رو
بازم کیو کیــــــــــو بنگ بنگ

شبی صد دفعه مردیـــــــــم
تو اون کوچــــــــــه بن بست
چه فصل وحشتــــــــــی بود
برادر خاطـــــــــــرت هست؟

گذشت اون فصل و ما هــم
گذشتیــــــــــــم با دل سرد
مثل غبـــــــــــــــــــــار اندوه
سوار باد ولـــــــــــــــــــــگرد
از این گودال به اون گـــــــود
از این چاله به اون چـــــــــاه
سفر کردیم رسیدیــــــــــــم
به آخرین بزنگــــــــــــــــــاه

رو خـــــــــاک سست غربت
نشستیــــــم تلخ و سنگین
یکی افتــــــــــــــــــاده از دل
یکی افتـــــــــــــــاده از دین
تو این غربت بیمــــــــــــــــار
تو این بیراه ی تـــــــــــــــــار
نه یک راه بلـــــــــــــدی بود
نه یک قافلـــــــــــــــه سالار
گم و گور رفتــــــــه از دست
تو این بهشت سر مســــت
چه دوزخی چشیدیــــــــــم
برادر خاطـــــــــــرت هست؟

دانلود ترانه
پخش آنلاین



۱۳۸۹/۱۱/۰۷

ما خود گمشدگان خودیم !(تو خود حجاب خودی از میان برخیز - حافظ)

روزگاری من
بدنبال غریبی
در بیابان خیالم
دشت و صحرا
طی نمودم !
هر کجا رفتم
هر کجا جستم
آنچه را جستم
کس گم گشته انسان دیگر بود ،
و او تنها نشانی
در خودم می داد .
خسته بودم
جستجویم گنگ و مبهم مینمود
راه بی پایان و
انتظار
تنها معنی بود و نبودم بود .
گاه سوسویی از دور
می کشاندم با شوق
لیک او نیز
مرا به خودم
نشان از غریبم می داد .

ایستادم ؛
پا توان رفتن ،
چشم توان دیدن
و ذهن دیگر تحمل خیال را نداشت ؟
به خود برگشتم ؛
چه می جستم ؟ !
نشانش کدامین بود ؟
و مرا کدامین ، درد دوا می کرد ؟!
چشم بر هر چه غیر بود ،
و در بر هرغریبه خیال بستم .
غریبه ام یافتم ؛
کجا ؟ !
آنجا که خود بودم .
دل حریم یار کردم
و دیگر به غیر و سراب نسپردم
که من خود غریب خودم بودم ...............


محمد صالحی 11 / 10 / 75

۱۳۸۹/۱۰/۲۹

دو مسافر

ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب.
ما دو مسافر بودیم، من از مشرق مقدس می آمدم و او از مغرب سرد.
او بار شراب داشت، و من ، به جست و جوی شراب آمده بودم.
او شراب فروش بود، و من، مشتری ِ مسلّم ِ مطاع ِ او بودم.
و هردو به یک شهر می رفتیم
و هردو به یک میهمان سرای.
به راستی که ما برای هم بودیم
و برای هم آمده بودیم.
******
شبانگاه چون خستگی راه دراز، با خفتن نیمروز تمام شد
هر دو به چایخانه رفتیم
و در مقابل هم نشستیم.
به هم نگریستیم
و دانستیم که هر دو بیگانه ای در آن شهریم
و نا آشنای با همه کس.
او را خواندم که با من چای بنوشد
و از شهر و دیار خویش با من سخن بگوید.
نشستیم و چای نوشیدیم
و او قصه ها گفت و از من قصه ها شنید.
و چون بازار سخن گرم شد، پرسیدم: به چه کار آمده ای و
چرا به دیاری غریب سفر کرده ای؟
و او، شاید شرمگین از شراب فروش بودن خویش گفت که هفت بار
پوست روباه با خود آورده است.
و من، شاید شرمگین از مشتری شراب بودن در برابر او، که متاعی گرانبها با خود
آورده بود، گفتم: فیروزه ی مشرقی به بازار آورده ام.
و باز گفتیم و باز شنیدیم.
تا پاسی از آن تیره شب گذشت.
ومن، دلتنگ از نیرنگ، به بستر خویش رفتم و خواب به دیدگانم نیامد تا به گاهِ سحر.
******
روز دیگر من سراسر شهر را گشتم
و از هزار کس شراب خواستم
و دانستم که در آن دیار هیچ کس شراب نمی فروشد و هیچ کس مشتری شراب نیست.
به هنگام شب، خسته بازگشتم و در چایخانه نشستم.
سر در میان دو دست گرفتم
و گریستم.
بیگانه ی مغربی باز آمد، دلگیر و سر به زیر
و در دیدگان هم حدیث رفته را باز خواندیم.
چای خوردیم و هیچ نگفتیم
و خویشتن خویش را
در حجاب تیره ی تزویر پنهان کردیم.
******
ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب
ما دو مسافر بودیم که گفتنی های خویش نگفتیم.
و اندوهی گران به بار آوردیم.
من به مشرق مقدس بازگشتم
و او، شاید با بار شراب خود سرگردان شهرهای غریب شد.
به راستی که ما برای هم آمده بودیم،
و ندانستیم.

از کتاب آرش در قلمرو تردید، اثر نادر ابراهیمی

۱۳۸۹/۱۰/۰۲

من نیستم

صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید من نیستم
یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند
کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم
خواب و بیداری خدایا بازهم سر می رسد
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم
هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود
روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم
در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم
بعد ها اطراف جای شب نشینی های من
بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم
بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم

۱۳۸۹/۰۹/۲۰

فروغ فرخزاد

می گویند اين همان شعري از فروغ فرخزاد است که باعث شد نام وي را از ليست کتاب شاعران معاصر حذف کنند:

بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند،
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش،
پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم
پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود،
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب،
بهر فريب خلق بگوئي خدا خدا
ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع،
بر رويمان ببست به شادي در بهشت
او مي گشايد … او كه به لطف و صفاي خويش،
گوئي كه خاك طينت ما را ز غم سرشت
توفان طعنه، خنده ي ما را ز لب نشست،
كوهيم و در ميانه ي دريا نشسته ايم
چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست،
زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم
مائيم … ما كه طعنه زاهد شنيده ايم،
مائيم … ما كه جامه تقوي دريده ايم؛
زيرا درون جامه بجز پيكر فريب،
زين هاديان راه حقيقت، نديده ايم
آن آتشي كه در دل ما شعله مي كشيد،
گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود؛
ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق،
نام گناهكاره رسوا! نداده بود
بگذار تا به طعنه بگويند مردمان،
در گوش هم حكايت عشق مدام! ما
“هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جريده عالم دوام ما”

۱۳۸۹/۰۹/۱۵

آن 5 نفر

یک، دیروز صبح بود که با تلفن مانلی کسرایی از خواب بیدار شدم. مانلی پسر سیاوش کسرایی که در مسکو زندگی می کند و در دانشگاه مسکو درس می دهد. گفت که مطلبی که درباره مرضیه نوشتم و در آن به سیاوش کسرایی اشاره کردم، خوانده و می خواست توضیحی بدهد. نوشته بودم که می گویند که سیاوش کسرائی حتی سروکارش با کا گ ب هم افتاده بود. و توضیح دادم که حتی در این صورت هم او را مقصر نمی دانم و اصلا چرا باید زندگی یک جامعه چنان باشد که سروکار شاعرش به کا گ ب بیافتد. مانلی، با صدایی بسیار دلنشین و دوست داشتنی گفت که مطلب را خوانده و از اینکه چندین بار یاد سیاوش کسرایی را کرده ام، تشکر کرد و توضیح داد که چندی قبل، مطلبی از یک محقق روس به نام " کوکیخین" در اینترنت منتشر شده که جزء به جزء رابطه چریکهای فدائی و حزب توده را با کا گ ب مشخص کرده است.می گفت که نه اهل سیاست است و نه وقتش را دارد که این مطالب را ترجمه کند و قول داد شاید بخش هایی را برایم ترجمه کند و بفرستد. به گفته کوکیخین، سیاوش کسرایی نه تنها هیچ رابطه ای با کا گ ب نداشت، بلکه برخلاف بسیاری از رهبران حزب توده و فدائیان خلق، مغضوب ساکنان ساختمان لوبیانکا بود. گفت از همان ابتدا که به روسیه رفتیم، پدرم معترض شد به رابطه حزب و کا گ ب و به همین دلیل از ماه سوم، حتی کمک مالی صد روبلی دولت به بچه ها و کمک 200 روبلی به پدر و مادر را هم از طرف صلیب سرخ قطع کردند و من و خواهرانم مجبور شدیم در دانشگاه کار کنیم تا گرسنه نمانیم و به همین دلیل تا همان آخرین روزهای زندگی سیاوش کسرائی هم در فقر و رنج و غربتی مضاعف گذشت. نام " مانلی" را که شنیدم، یادم افتاد به " نیما" که مانلی را نامی کرده بود برای یکی از داستانهایش. گوئی نیما در داستان مانلی زندگی " مانلی" کسرایی را گفته بود که " در سرا و همه اندیشه اش این:/ من به راه خود باید بروم/ کس نه تیمار مرا خواهد داشت/ آن که می دارد تیمار مرا/ کار من است."

دو، نیما پدر همه شاعران امروزی ما بود. روستازاده ای که شعرش را از روستاهای مازندران و گیلان گرفت و مدتی هم در شهر من، آستارای شما، زندگی کرد. نشانه شناسی بسیاری از آثارش می گوید که نیما کلماتی را از زبان روستایی گرفت و وارد شعر کرد که هرگز تا پیش از این نام شان را نشنیده بودیم. شاید برخلاف تصور بسیاری از ماها شعرنو اصلا زائیده زندگی شهری نیست و شاید لحن و گویش روستایی اگر غالب بر شیوه فکری ما می شد حاصلش شعر کلاسیک ما نبود که ما آن را اصیل تر و ایرانی تر می دانیم، تنها به این دلیل که جدیدتر است و شعر فرنگی وقتی ترجمه می شود موزون و مقفا نیست، پس هر شعر غیر مقفایی لابد به فرنگ نزدیک تر است. نیما بسیار به روایتش در معروف ترین گفته شعری اش می ماند که " آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید" انگار که خود را همیشه از دیگران جدا می دید و تنها، شاید به این دلیل که ستایشگران شعرش در ساحل نشسته بودند و می گفتند و می خندیدند، در حالی که همسایه های واقعی اش، داشتند در آب غرق می شدند. نیما نه حال و حوصله انتشار شعرهایش را داشت و نه اهل راه انداختن سروصدایی بود. شاید اگر سیروس طاهباز و سیاوش کسرایی نبودند، اثری از شعر او باقی نمی ماند و چه خوب که بودند و سایه شعر نیما بر سر فرهنگ ایرانی افتاد. شراگیم، پسر نیما گفته است که وقتی نیما را به یوش می برد، در تمام طول راه حس ترسناک غمگینی سراسر وجودم را گرفته بود، گویی به جای برف از آسمان غم می بارید و در سکوت آن همه هیاهو و در خالی ی آن همه پر صدایی در گوشم زمزمه می کرد: می خواهم در یوش بمانم، می خواهم در یوش بمیرم...

سه، نیما در همان روستا ماند و سیاوش کسرایی رفت تا در گوشه ای از آرامگاه هنرمندان در وین بخوابد. اما اخوان حکایت دیگری داشت. نام دخترش که عاشقانه دوستش داشت " لولی" بود، شاید همان " لولی وش مغموم" و لابد می دانی که لولی همان کولی است در بسیاری از گویش های محلی ایرانی و در گویش مردم کرمان بطور خاص. اخوان، استاد بزرگ حماسه و شعر فاخر بود و عظمت خراسانی سرودن در شعرش انگار همیشه حاضر و ناظر بود. شاید شکوه و فخر غریب شعر " آخر شاهنامه" او ناشی از همین روحیه خراسانی و همسایگی او با فردوسی طوسی است. من هنوز ندیده ام که شعری اینچنین کلمه را به تسخیر خود بیاورد، چنانکه در آخر شاهنامه مهدی اخوان ثالث چنین کرد: " این شکسته چنگ بی قانون/ رام چنگ چنگی شوریده رنگ پیر/ گاه گویی خواب می بیند/ خویش را در بارگاه پر فروغ مهر/ طرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشت/ یا پریزادی چمان سرمست/ در چمنزاران پاک و روشن مهتاب می بیند/ روشنیهای دروغینی/ کاروان شعله های مرده در مرداب/ بر جبین قدسی محراب می بیند/ یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را/ می سراید شاد/ قصه ی غمگین غربت را/ هان، کجاست/ پایتخت این کج آیین قرن دیوانه ؟" اخوان را یک بار دیدم و این خوشبختی بزرگ من بود. رفته بودم دفتر جواد فریدزاده که معاون فرهنگی خاتمی بود در دوران وزارتش و کاری برای کتابهایم داشتم در زمان وزارت خاتمی. فریدزاده که خودش هم خراسانی بود، به همه اهل هنر بخصوص اخوان ارادتی عجیب داشت. مثل همیشه که هر تغییری در ایران رخ می داد، کودتایی می شد، انقلابی راه می افتاد، امام می مرد، رهبر عوض می شد، فرقی نمی کرد، هر اتفاقی می افتاد، اول حقوق ماهانه اخوان ثالث را قطع می کردند. آمده بود تا شکوه کند از این قطع حقوق. در توصیف زمانه گفته بود " زمانه ای است شترگربه عقل گـُـر گیرد/ که گربه دام فکنده است تا شتر گیرد." اخوان باشکوه نرفت. سخت رفت. نه در غربت تنهایی بود و نه در زندان و نه مانند شاملو در اوج افتخار. دخترش " لولی" هم که رفت کارش سخت تر شد.

چهار، شاید از همه عاقل تر حمید مصدق بود، نام دخترش را گذاشته بود " غزل" و این جزو معدود غزلیاتی بود که گفت. با مصدق رابطه مان تا حدی بود که انگار عضو یک خانواده ایم. عجیب است که مصدق با دو شعر بسیار ساده چنان عمیق در ذهن مردم جاافتاد که بسیاری از شاعران با صدها شعر چنین جا نمی افتند. سروده بود در " آبی خاکستری سیاه" که " من اگر برخيزم/ تو اگر برخيزي/ همه بر مي خيزند/ من اگر بنشينم/ تو اگر بنشيني/ چه كسي برخيزد ؟/ چه كسي با دشمن بستيزد ؟/ چه كسي/ پنجه در پنجه هر دشمن دون/ - آويزد/ دشتها نام تو را مي گويند ./ كوهها شعر مرا مي خوانند ." شاید در هیچ ترازویی وزن این شعر قابل قیاس با هزار شعر مهم زمان ما نباشد، اما بعید می دانم هیچ شعری تا این اندازه در زبانها چرخیده باشد و به وسیله هر کسی با هر اندیشه ای تکرار شده باشد. نمی دانم، شاید این سادگی بیش از حد این شعر و شعر سیب او بود که حمید مصدق را تبدیل به نامی ماندگار در شعر فارسی کرد. سیب ساده ترین داستان عدالت خواهانه و عاشقانه زمان ماست. گفته بود: " تو به من خندیدی/ و نمی دانستی/ من به چه دلهره از باغچه همسایه/ سیب را دزدیدم/ باغبان از پی من تند دوید / سیب را دست تو دید/ غضب آلود به من کرد نگاه/ سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک/ و تو رفتی/ و هنوز/ سال هاست که در گوش من آرام آرام/ خش خش گام تو تکرار کنان/ می دهد آزارم/ ومن اندیشه کنان٬ غرق این پندارم/ که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟" حمید مصدق مجموعه های فراوانی منتشر کرد، شاید جز شاعران متخصص شعرنو، هیچ کس جز یک مجموعه شعر و همین دو شعر هیچ از او نمی داند، ولی اثر این دو شعر بر ذهن و زبان عامه مردم بی نظیر بود. مصدق را بارها دیدم، دهها بار. تقریبا در آن روزهای آخر، وکیلم شده بود در اولین زندانی که رفتم. او اولین وکیل سیاسی متهمان روشنفکر بعد از انقلاب بود. وقتی بازجو پرسید وکیل ات کیست؟ گفتم حمید مصدق. گفت: " او که وکیل نیست، او خودش متهم است."

پنج، نام فرزندش " ساقی" بود، دختر احمد شاملو، اما همه نام آیدا را به عنوان همه چیز شاملو می شناسیم. من معتقدم شاملو فقط شاعر نبود، او بزرگترین روشنفکر و آفریننده ادبی قرن ما بود. آثارش و اثر گذاری او بر ذهن و زبان مردم حیرت انگیز است. نام شاملو را فرح پهلوی در همان زمان هم به زبان می آورد، زمانی که نام او شاخص مخالفت با حکومت بود. گاهی وامی مانم که مگر یک انسان چقدر می تواند کار کند و چقدر می تواند کار خوب بکند. شاملو در شعر بی نظیر است، برخی از اشعارش آنقدر در زبانها تکرار شده اند که بعید می دانم هیچ عبارتی جز شعر حافظ این همه تکرار شده باشد، در شعر کودکان چند شاهکار بی نظیر مثل پریا و خروس زری پیرهن پری دارد، در ترجمه شعر و رمان چندین کار بی نظیر مثل پابرهنه های استانکو دارد که فقط به اعتبار مترجمش در ایران شناخته شده یا اشعار مارگوت بیگل که فقط بخاطر شاملو مطرح شد. داستان نویس بود. دهها فیلمنامه نوشته است که بسیاری از آنها فیلمنامه های مزخرف و سطحی سینمای آبگوشتی است و من نه تنها این را نشانه بدی نمی دانم، بلکه همین را هم بخش مهمی از خلاقیت او می دانم. دهها متن قدیمی فارسی را ویرایش کرده که چنین قدرتی را فقط در او می شود سراغ کرد. شاملو جز همه این کارها، سردبیری منظم بود و دوره کارهای مطبوعاتی اش جزو بهترین کارهای ادبی و فرهنگی و سیاسی است، " خوشه"، " کتاب هفته"، " کتاب جمعه" و " ایرانشهر" جزو کارهای مطبوعاتی برجسته او بود. شاملو دوره فرهنگ " کتاب کوچه" را نیز کار کرد که اثری بی نظیر در فرهنگ عامیانه است و شاید اسفبار باشد ناتمام ماندن این فرهنگ. شاملو جزو آنها بود که نه فقط در شاعری و آفرینندگی ادبی، بلکه در تولید فرهنگی نیز توانایی کم نظیری داشت. شاملو برخلاف اکثر شاعران زمان ما، همه رسانه ها را تجربه کرد، جهان را دید، همه کار کرد، اهمیت خودش را دانست و فهمید که باید کار کند. یک بار برای مصاحبه ای به خانه اش رفتم. دیدمش. سعی کردم مجذوبش نباشم، گفت که مصاحبه نمی کند. از آن ماهی ها بود که به راحتی صید نمی شوند.

۱۳۸۹/۰۸/۲۶

آدمهای ساده


آدمهای ساده را دوست دارم.
همان ها که بدی هیچ کس را باور
ندارند. همان ها که برای همه
لبخند
دارند. همان ها که همیشه هستند،
برای همه هستند.
آدمهای ساده را
باید مثل یک تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاهاست.
بسکه هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوءاستفاده می کند یا
زمینشان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.
آدم های ساده را دوست دارم.
بوی ناب
“آدم” می دهند

۱۳۸۹/۰۸/۱۹

مرغ سحر

مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار این قفس را بَر شِکَنُ و زیر و زِبَر کن
بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ، نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وَز نفسی عرصهٔ این خاک تیره را. پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم، ژاله‌بار است
این قفس، چون دلم، تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نِگَه‌ ای تازه گل از این، بیشتر کن
مرغ بیدل شرح هجران مختصر٬ مختصر کن

عمر حقیقت به سر شد، عهد و وفا بی اثر شد
ناله عاشق، ناز معشوق، هر دو دروغ و بی ثمر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد
دیده تر کن
جور مالک، ظلم ارباب، زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر می‌ناب، جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن، از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین، پردهٔ دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین
کز غم تو، سینه من، پر شرر شد، پر شرر شد
---------------------------------
مرغ سحر نیازی به معرفی ندارد. سروده ای از محمدتقی بهار در دوران مشروطه که پس از آغاز حکومت رضا شاه به صورت ترانه اجرا شد. آهنگ این اثر، از مرتضی نی داوود، فوق العاده زیباست. آهنگ باو جود گیرایی زیر و بالای چندانی ندارد بنابراین حتی کسانی که با خوانندگی آشنایی ندارند می توانند آن را به راحتی بخوانند. اکثر خوانندگان نامی نیز اجرایی از مرغ سحر را به نام خود ثبت کرده اند که می توان به ملوک ضرابی، قمرالملوک وزیری، نادر گلچین، هنگامه اخوان، محمدرضا شجریان و نیز اجراهای متفاوتی از فرهاد، همای و محسن نامجو اشاره کرد آنچه تا کنون به عنوان مرغ سحر شنیده ایم عبارت است از بند اول این شعر
اما چرا کسی این بند را دوست ندارد؟
بند اول شعری انقلابی است که به دستگاه ظلم می تازد، از زندانی و در قفس بودن آزادی خواهان گله می کند، آرزوی پایان شب تار ملت را دارد و مردم را به قیام و انقلاب جهت پایان دادن به ظلم و شکستن قفس فرا می خواند...
اما بند دوم شعری اجتماعی است. شاعر در این بند از رواج دروغ، منسوخ شدن حقیقت طلبی، از بین رفتن عشق واقعی میان عاشق و معشوق و گم شدن مهر و محبت و شرافت گله می کند و از کسانی می نالد که وطن و دین را بهانه ای برای دزدی کرده اند. اینان چه
کسانی هستند؟ تنها حاکمان یا تمامی مردم؟ فضای حاکم بر این بخش از شعر به مورد دوم اشاره دارد. همچنین زمانی که شعر از جور مالک و ارباب شکایت می کند اغنیا را به عنوان طبقه ای از جامعه به باد نقد می گیرد نه به عنوان بخشی از وابستگان دولت
در بند اول پیشنهاد شعله فکندن در قفس که همانا براندازی حکومت ظالم است مطرح می شود اما در مورد بند دوم شاعر هیچ راه حلی نمی یابد و در نهایت بلبل را فقط به برآوردن ناله های حزین از دورن این قفس خود ساخته فرا می خواند مردم ما همیشه دوست داشته اند که ریشه مشکلات را در حکومت بشناسند و خود را از هرگونه اشکالی مبرا بدانند از این روی خوانندگان همان بخشی از مرغ سحر را خوانده اند و می خوانند که مورد پسند عامه مردم است. جالب این جاست که برخی بی توجهی به بند دوم را به دلیل سیاسی بودن آن دانسته اند که چنین دیدگاهی موجب شگفتی است.

ما تا به حال بارها به دستور بند اول عمل کرده ایم و قفس را آتش زده ایم اما پس از فرو نشستن شعله خود را در قفسی جدید یافته ایم. ای کاش یک بار هم که شده بند دوم را بخوانیم و همت کنیم بر اساس آن ارزش های انسانی را در جامعه ایرانی احیا نماییم...