‏نمایش پست‌ها با برچسب عشق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عشق. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۱۱/۲۰

دل

جام دلم را به لیلی دادم که بشکند...
ولی افسوس برداشت و در رفت...

۱۳۸۹/۱۱/۱۶

وفا

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

به جز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم، به دوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

۱۳۸۹/۱۱/۰۷

ما خود گمشدگان خودیم !(تو خود حجاب خودی از میان برخیز - حافظ)

روزگاری من
بدنبال غریبی
در بیابان خیالم
دشت و صحرا
طی نمودم !
هر کجا رفتم
هر کجا جستم
آنچه را جستم
کس گم گشته انسان دیگر بود ،
و او تنها نشانی
در خودم می داد .
خسته بودم
جستجویم گنگ و مبهم مینمود
راه بی پایان و
انتظار
تنها معنی بود و نبودم بود .
گاه سوسویی از دور
می کشاندم با شوق
لیک او نیز
مرا به خودم
نشان از غریبم می داد .

ایستادم ؛
پا توان رفتن ،
چشم توان دیدن
و ذهن دیگر تحمل خیال را نداشت ؟
به خود برگشتم ؛
چه می جستم ؟ !
نشانش کدامین بود ؟
و مرا کدامین ، درد دوا می کرد ؟!
چشم بر هر چه غیر بود ،
و در بر هرغریبه خیال بستم .
غریبه ام یافتم ؛
کجا ؟ !
آنجا که خود بودم .
دل حریم یار کردم
و دیگر به غیر و سراب نسپردم
که من خود غریب خودم بودم ...............


محمد صالحی 11 / 10 / 75

۱۳۸۹/۱۰/۰۲

من نیستم

صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید من نیستم
یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند
کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم
خواب و بیداری خدایا بازهم سر می رسد
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم
هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود
روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم
در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم
بعد ها اطراف جای شب نشینی های من
بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم
بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم

۱۳۸۹/۰۹/۲۵

هل من ناصراً ينصرني؟

چه شبهايي که تا شبگير از اعماق وجود، اي کاش کنان در پي لبيک به استمداد اين آزاده مرد بوده ايم، دست به سوي افق راست کرده و پس از لختي، آن را با قطره اي اشک به زير افکنده ايم. به ياد مي آوريم که او رفته، او از اين رهگذر خرامان گذشته وما اندر نخستين خم اين گذر به بنده هاي زندگي پاي بند شده ايم، اين کاروان باز نخواهد گشت. قافله سالار راه بلديست تيز تک ، که به بيراهه نخواهد زد...
بانگ جرس دورتر مي گردد وتنها راهي در پس اين قافله بر جاي مانده. مقصود رسيدن به منزلگاه اوست وما مانده ايم و چه کنم هاي زندگي وکوله باري از آه و اسف...
او که بود که چون پرستويي تيز پر از آسمان اين قافله گذشت وکاري ناشدني کرد؟
او که بود که پيامبران نيز دست بر سينه به ارادت حضرت برپاي ايستاده اند؟
او که بود که اکنون نيز هست؟
او کيست که چون اسماعيل به قربانگاه مي رود؟ اسماعيل باز مي گردد واو قربان مي شود.
او کيست که چون ايوب صبرش به بوته ي آزمايش کشيده مي شود؟
وهر آنچه دارد به يکباره از ميان مي رود. به ايوب آنچه داشته باز مي گردد ، اما او خرسند از رضاي دوست، خون حلقوم طفل شش ماهه اش را به آسمان مي پاشد که: اين فديه نثار توست.!!!
او کيست که چون عيسي برصليبش مي کشند ونينوايش ، جلجتاي ديگر مي گردد؟ مسيح ناظر بر مرگ خويش است واو شاهد مرگ عزيزانش وعزيزان شهيد مرگ او...
آخ، چيست در پس اين شدن ؟ آنگاه که پرده ها فراز شوند از رازش جهاني درحيرت غوطه مي خورند.
دنيا بر مردان بزرگ تنگنايي کوچک است، آنان که چون حسين در تنگ اين دنيا نمي گنجند شهادت را بر مي گزينند،که درجوار دوست آرام گيرند. آنان که اهل دلند نيک مي شنوند صداي پور علي را از محراب نينوا که فرياد مي دارد؛ (فزت ورب الکربلا)...
حکايت حسين روايت مرگ آگاهي است...
شب گواه مناجات حسين است، راوي ارادت عباس وهمدم ناله هاي زينب است وشب عاشورا چه راز آميز شبي است...
اي کاش ديدگانمان را ياراي ديدار آن بود که حسين مي ديد، که از نظاره اش تاب انسان به سر مي رسيد. حسين در ازل با ساقي از شراب لم يزال نوشيده است وروزعاشورا دليلي است براين مدعا. اومستانه سماع مي کند وهر چه دارد در طلب يار مي بخشد، مي گردد ومي چرخد تا حرکتش با خالق يکي گردد و عاشق ومعشوق واصل گردند.
سلام بر تو وبرخاندان پاکت وسلام بر آن سرهاي خونين که بر نيزه ها با ديدگاني نيمه باز برحال ما ظلمت زدگان ناظر...
اي سر بريده تو بزرگترين آموزگار انساني ، که از فراز خيزران به وعظ نشسته اي ، تا به تمامي آدميان بياموزي که اگر دين ندارند لااقل آزاده باشند، تا آنان که رهروان راه تواند به خاطر بسپارند که زندگي جز به هدف باطل است وبي هدف مردگي است، تا بدانیم که رمز ماندگاری در ایستادگیست...

• این متن تقریبا از متن های بسیاری گلچین و به هم پیوسته شده، بعضا از حافظه این سالها و یا متنهای نوشته ای که د راین زمانها جمع آوری کرده ام و یا وبلاگ دوستان، اما هرچه بود، همین بود و خوبیش از یار است و قصورش از من...
باشد که مقبول افتد...

بعدا نوشت:
•• شنیدم کودکی شب عاشورا در حال صدفه دادن بود، ازش پرسیدند چرا صدقه می دهی، گفت شنیدم روز عاشورا امام حسین را می خواهند بکشند، گفتم صدقه بدم که شاید نکشند...

۱۳۸۹/۰۹/۱۶

عشق

آنان که گمان می کنند عشق با درد و رنج همراه است،با سکه تقلبی روبه رو شده اند.
کنفسیوس

۱۳۸۹/۰۹/۱۴

چه گویم که نا گفتنم بهتر است...


به علت فیلتر بودن سرور عکسهای blogger عکس را می توانید اینجا هم ببینید...

امروز صبح برای خودم تصمیم گرفتم که یک مطلب د ررابطه با روز دانشجو که فرداست بنویسم.
ولی چند تا عامل باعث شدند که همه چیزهایی که تو مغزم برای این موضوع شکل داده بودم بهم بریزه... مهمترین این عوامل شنیدن و خوندن راجع به یک موضوعی ست که نمی دونم چا این روزها اینقدر شایع شده...(سعی می کنم خلاصه حرف بزنم!)
یادمه قدیما می گفتن جون پدر و جون دختر و اگه یه خار تو دست دختر بره باباش میمیره ولی امروز دیگه تقریبا مطمئن شدم که این مطلب یا در مورد پدر و دخترهای قدیمی بود( که بعید می دونم با چیزهایی که ازشون شنیدم!) یا کلا دروغه...
حالا اصل ماجرا...
امروز داشتم برای خودم تو نت ول گردی می کردم که از وبلاگ یکی از دوستام به وبلاگی رسیدم که مطالبش برام دردناک بود، در همون لحظه هم یکی از خانم های همکار داشت به اون یکی از خانمها در مورد دوستش حرف میزد شبیه همون اتفاق برای اون هم افتاده بود ،د ر راه اومدن خانه هم یکی از خانمی که جلو نشسته بود داشت دوستش رو دلداری میداد که نگران نباشه و ...
نم یدونم فکر م یکردم ازدواج یه چیزی باید باشه که دونفر به دلخواه خودشون انجام بدن؛ ولی اینطور که من فهمیدم احتمال اینکه دونفر با هم ازدواج کنن و همدیگر رو بخوان داره همین طور کم می شه و دخترا به زور سر سفره عقد پسرها و مردانی می نشینند که هیچ تناسبی به هم ندارند، چه برسه به علاقه... انگار که پدران روشنفکر! امروزی بیشتر می ترسند که دخترشان خانه بماند تا پدران متحجر دیروزی... انگار همین که یه دختر ازدواج کرد تموم شد... نمی دونم شاید پدر اون دختر فکر می کنه که اگه دخترش خونه بمونه ممکنه 1001 مشکل براش پیش بیاد(که فکر نمی کنم اصلا همچین مشکلی داشته باشن) و به زور شوهرش میده؛ اصلا پدر و مادر و خانواده دختر متحجر...
ولی اون طرف سفره دیگه چرا؟ اون پسر یا مردی که اونطرف نشسته چه طور؟! چه طوری راضی می هش با دختر عروسی کنه که م یدونه دوستش نداره؟ چطوری می تونه با فردی سرش رو یک بالشت بزاره که می دونه هیچ علاقه ای به اون مرد نداره؟!؟! اگر ارضای نیازهاش براش مهمه که خیابون پر از عرضه برای این مطلب هستش، راه شرعیش هم که دیگه نگم... برای پخت و پز و رفت و روب و بقیه کارها هم آدم زیاده!
• نمی دونم، نمی تونم درک کنم... اصلا برام قابل درک نیست... کسی می تونه کمک کنه که کمی(فقط کمی) این قسمتش رو درک کنم؟!
•• احساس اون نوکری رو دارم که هر بار دعا می کرد که ارباب بهتری نصیبش بشه و هر بار ارباب بدتری نصبیش میشه آخرین اربابش رو سرش چراغ روشن می کرده، دیگه دعا نم یکرده ازش می پرسن چرا دیگه دعا نمی کنه اربابت بهتر بشه می گه که می ترسم بعدی تو کاسه چشمم چراغ روشن کنه...

عشق

آنان که گمان می کنند عشق با درد و رنج همراه است،با سکه تقلبی روبه رو شده اند.
کنفسیوس