چه شبهايي که تا شبگير از اعماق وجود، اي کاش کنان در پي لبيک به استمداد اين آزاده مرد بوده ايم، دست به سوي افق راست کرده و پس از لختي، آن را با قطره اي اشک به زير افکنده ايم. به ياد مي آوريم که او رفته، او از اين رهگذر خرامان گذشته وما اندر نخستين خم اين گذر به بنده هاي زندگي پاي بند شده ايم، اين کاروان باز نخواهد گشت. قافله سالار راه بلديست تيز تک ، که به بيراهه نخواهد زد...
بانگ جرس دورتر مي گردد وتنها راهي در پس اين قافله بر جاي مانده. مقصود رسيدن به منزلگاه اوست وما مانده ايم و چه کنم هاي زندگي وکوله باري از آه و اسف...
او که بود که چون پرستويي تيز پر از آسمان اين قافله گذشت وکاري ناشدني کرد؟
او که بود که پيامبران نيز دست بر سينه به ارادت حضرت برپاي ايستاده اند؟
او که بود که اکنون نيز هست؟
او کيست که چون اسماعيل به قربانگاه مي رود؟ اسماعيل باز مي گردد واو قربان مي شود.
او کيست که چون ايوب صبرش به بوته ي آزمايش کشيده مي شود؟
وهر آنچه دارد به يکباره از ميان مي رود. به ايوب آنچه داشته باز مي گردد ، اما او خرسند از رضاي دوست، خون حلقوم طفل شش ماهه اش را به آسمان مي پاشد که: اين فديه نثار توست.!!!
او کيست که چون عيسي برصليبش مي کشند ونينوايش ، جلجتاي ديگر مي گردد؟ مسيح ناظر بر مرگ خويش است واو شاهد مرگ عزيزانش وعزيزان شهيد مرگ او...
آخ، چيست در پس اين شدن ؟ آنگاه که پرده ها فراز شوند از رازش جهاني درحيرت غوطه مي خورند.
دنيا بر مردان بزرگ تنگنايي کوچک است، آنان که چون حسين در تنگ اين دنيا نمي گنجند شهادت را بر مي گزينند،که درجوار دوست آرام گيرند. آنان که اهل دلند نيک مي شنوند صداي پور علي را از محراب نينوا که فرياد مي دارد؛ (فزت ورب الکربلا)...
حکايت حسين روايت مرگ آگاهي است...
شب گواه مناجات حسين است، راوي ارادت عباس وهمدم ناله هاي زينب است وشب عاشورا چه راز آميز شبي است...
اي کاش ديدگانمان را ياراي ديدار آن بود که حسين مي ديد، که از نظاره اش تاب انسان به سر مي رسيد. حسين در ازل با ساقي از شراب لم يزال نوشيده است وروزعاشورا دليلي است براين مدعا. اومستانه سماع مي کند وهر چه دارد در طلب يار مي بخشد، مي گردد ومي چرخد تا حرکتش با خالق يکي گردد و عاشق ومعشوق واصل گردند.
سلام بر تو وبرخاندان پاکت وسلام بر آن سرهاي خونين که بر نيزه ها با ديدگاني نيمه باز برحال ما ظلمت زدگان ناظر...
اي سر بريده تو بزرگترين آموزگار انساني ، که از فراز خيزران به وعظ نشسته اي ، تا به تمامي آدميان بياموزي که اگر دين ندارند لااقل آزاده باشند، تا آنان که رهروان راه تواند به خاطر بسپارند که زندگي جز به هدف باطل است وبي هدف مردگي است، تا بدانیم که رمز ماندگاری در ایستادگیست...
• این متن تقریبا از متن های بسیاری گلچین و به هم پیوسته شده، بعضا از حافظه این سالها و یا متنهای نوشته ای که د راین زمانها جمع آوری کرده ام و یا وبلاگ دوستان، اما هرچه بود، همین بود و خوبیش از یار است و قصورش از من...
باشد که مقبول افتد...
بعدا نوشت:
•• شنیدم کودکی شب عاشورا در حال صدفه دادن بود، ازش پرسیدند چرا صدقه می دهی، گفت شنیدم روز عاشورا امام حسین را می خواهند بکشند، گفتم صدقه بدم که شاید نکشند...