۱۳۸۹/۱۱/۱۲

لحظه های تنهایی

نمی دانم با لحظه ها ، تنهایی خود سرکنم ؛ یا آنکه لحظه ها را شریک درد تنهائی خود گردانم !
قلبم را گوئی چیزی می فشارد و ضربان آنرا با تمام درد و احساسم ، می شنوم . در خود گوئی گم شده ام . دلم می خواهد به چیزی فکر نکنم و یا از هر آنچه که متعلق فکر است فرار کنم .
هر چیز که در فضای اطراف ذهن خود ، در پرواز می بینم ، فقط خسته ام کرده است . می خواهم که از ذهن هم بگریزم و حتی با دل خود هم سر جنگ دارم .
نمی دانم ! آیا می شود ، روزی بیاید ، که از همه چیز و همه کس ببریده باشم ؟! دیگر نه کسی و نه حتی احساس هایم ، مرا در خود فرو نبرده و شاهد ریزش در درون خود نباشم ؟!
خدایا !
به امید ، می مانم ، باشد که روزی به لطفت مرا درهم شکنی و از هر چه غیر است و تو می دانی ، خالی !
فقط می دانم که دوستت دارم ، پس بیا و شهامتم ده تا با هر چه تو را از من می گیرد بستیزم ، که همین است منتهای آرزو ، و ابتدای را ه رهائی بسوی تو .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

يك تذكر كوچك براي آسان شدن ارائه نظر:
اگر دوستاني كه ايميل و يا آدرس اينترنتي دارند لطف مي كنند و كامنت مي گذارند،لطفاً نام و آدرس اينترنتي خودشان را بگذارند كساني هم كه وبلاگ ندارند به كمك همان گزينه آخر نيز مي توانند كامنت بگذارند،فقط اگر جزو دوستان هستند نام كوچك و يا فاميلي خود را نيز بگذاريد.برايم اهميت دارد كه كداميك از دوستان چه نظري مي دهند. با توجه به ابنکه بلاگر امکان ارسال نظر خصوصی ندارد، در صورت تمایل به ارسال خصوصی نظر در ابتدای آن کلمه خصوصی را ذکر کنید تا آن را تایید برای نمایش نکنم.
با سپاس و تشکر