۱۴۰۱/۰۳/۰۸

داستان آبادان

توی راهروی پاساژ تقریبا دارم میدوم که برسم به مغازه‌م. دیرم شده باید سفارش مشتری رو زودتر می‌فرستادم. درِ شیشه‌ای مغازه رو پشت سرم میبندم. یهو صدای عجیبی توی سرم می‌پیچه. صدای هوهو میاد، دیوارها میلرزن. زلزله، لابد زلزله اومده. دستمو روی سرم میذارم. آوار میریزه روی سرم. زمین و زمان و سقف و دیوارها بهم میریزند.
چشمامو باز میکنم. پاهام زیر خروارها بتن و آجر گیر کردن. کمرم، سرم، دستام، تمام بدنم درد میکنه. هیچی نمی‌بینم، تاریکه. تاریکِ تاریک. خاک رفته توی دهنم، توی بینیم، توی چشمام، گوشام همه جام خاک رفته. دهنم مزه گِل میده. سرفه میکنم. درد توی قفسه سینه‌م می‌پیچه. دستمو به زور از لای سنگ و آجر بیرون میارم و صورتمو تا جایی که بتونم پاک میکنم. دستمو به دور و برم می‌کشم. همه‌جا سنگه و خاک. انگار یه تیرآهن بالای سرمه. پس این بوده که نذاشته بمیرم، خوبه، خوبه که زنده‌ام حتما کسی میاد کمکم.
قفسه سینه‌م درد میکنه. خاکها رو کنار میزنم دست میکشم روی قلبم، دستم خیس میشه. این چیه؟ چرا چسبناکه؟ خونه؟ واقعا خونریزی دارم؟ میترسم، بیشتر از قبل میترسم. داد میزنم: کمک، کمک کنین. صدام لای خاک و سیمان و آهن، گم میشه. باید بلند شم باید خودمو نجات بدم. هیچ جا رو نمی‌بینم. با دست آزادم دست دیگه‌مو از زیر آوار بیرون میکشم. یه چیزی دستمو می‌بُره. دست می‌کشم روی زخم، نه زیاد عمیق نیست میشه تحمل کرد. دارم سعی می‌کنم پاهامو بکشم بیرون. پاهامو حس نمی‌کنم، حتما بخاطر اینه که مدتی زیر این وزن سنگین بوده، درست میشه. پاهام تکون نمیخورن اصلا نمیدونم پاهام کجا و تو چه وضعیتی هستن. ایستاده‌ام؟ نشسته‌ام؟ زانو زدم؟ نمیدونم. پاهامو حس نمیکنم. میترسم، نفس نفس میزنم. خاک بیشتری میره توی ریه‌هام. باید سنگا رو کنار بزنم تا پاهامو پیدا کنم، بدون پا نمیتونم برم بیرون. دست میکشم رو سینه‌م زخمم خونریزی نمیکنه. خون و خاک مخلوط و گِل شدن. دست میکشم رو سنگهای تیز و زبر. یه قلوه سنگ برمیدارم و پرت میکنم جلوم. سنگ برمیگرده و میخوره بغل گوشم. یعنی جایی که توش گیر افتادم انقدر کوچیکه؟ به زور خودمو میکشم و سعی میکنم توی تاریکی با دستام محیطم رو بشناسم. واقعا دور تا دورم بسته اس؟ مگه میشه؟ باز هم دست میکشم. چند تا تکه سنگ میافته روی بدنم. بدنم؟ من فقط کمر به بالا بدن دارم، بقیه‌ش زیر خاکه. درد به قفسه سینه و دست مجروحم برمی‌گرده. مثه اینکه واقعا این زیر گیر افتادم. داد میزنم، کمک میخوام، ضجه میزنم، زار میزنم. هیچکس نیست، واقعا هیچکس نیست؟ خسته‌ام. نباید بخوابم باید بیدار باشم تا وقتی کسی رسید، داد بزنم که پیدام کنن. چشمام بسته میشن.
دریا آرومه، خیلی آروم. روی آب دراز میکشم دستامو باز میکنم. گرما و نور خورشید میافته روی صورتم. سرمو میبرم عقب، گوشامو تو آب فرو میکنم. صدای خش‌خش ماسه و صدای نفسهام توی گوشم پیچیده‌اند.
کسی سیلی زد به صورتم؟ چشمامو باز میکنم چیزی نمی‌بینم. سینه‌م چقدر سنگین شده. من از کمر به بالا توی خاک بودم چرا، چرا رفتم زیر خاک؟ گردنم به سختی میتونه حرکت کنه، دست راستم تو هوا مونده دست چپم کو؟ نمیتونم سنگها رو جابجا کنم، حفره‌ای که توش اسیرم به اندازه سَرَمه.
انقدر وزن و فشار روی سینه‌مه که به سختی میتونم نفس بکشم، شایدم هوایی نیست که بکشم تو ریه‌هام. یه نفس عمیق میکشم، ریه‌م میسوزه. داد میزنم: کمک، من اینجام، کمکم کنین، کمک. هر چه توان دارم تو ریه‌ها و حنجره‌م میریزم. گوش میدم. گاهی از جایی تکه سنگی میافته. باز هم فریاد میزنم. کسی نیست.
شاید مُردم. شاید فکر میکنم زنده‌ام. شاید مردم و دفنم کردن و توی قبر زنده شدم.
چشمامو باز میکنم. فشار قبر بیشتر شده، به سختی نفس میکشم. نمیدونم چند ساعته، چند روزه، چند ساله که اینجام. من نباید بخوابم نباید بیهوش بشم. به مادرم فکر میکنم، به خواهر کوچیکم، برادرم که قراره آخر تابستون داماد بشه. صدای کل کشیدن زنها گوشمو پر میکنه. صدای سنج و دمام میاد. صدای هلهله میاد. زنها کِل میکشن. زنها کل میکشن. زنها کل میکشن. زنها کل میکشن....

نوشته ای در توئیتر
https://twitter.com/SiminDokhtz

۱۴۰۰/۰۹/۲۰

همه دلبرکان دلبر من

امشب می خواهم در مورد افرادی که در دوره ای عنوان دوست دختر بهشون دادم صحبت کنم. و خصوصیات و مواردی که از نظرم این افراد در دوره ای خاص شدند و پس از مدتی از دایره ای که در آن قرار داشتند خارج شدند یا خارجشان کردم و برخی در دیگر دوایر و برخی دیگر کلا خارج شدند. اولین این جمع اگر بتوان آن عنوان را بهش داد دختری بود جذاب به اسم س.ب این اولین برخورد مستقل من با دختر بود و از این اولین چیز خاصی ایجاد نشد، ولی احساسی که توی من ایجاد شده بود باعث می شود که اولین این گروه قرار بگیرد. اولین آشنایی من با س.ب کلاس کنکوری بود که بعد از افسردگی ناشی از عدم قبولی در کنکور رفتم برای تقویت دروس عمومی و به دلیل دیر اقدام کردن مجبور شدم در دوره های فشرده آموزش کنکور زبان شرکت کنم و کلاسی مختلط بود و دو نفر از دختران جمع ارمنی و یکی همین س.ب و یک دختر خانمی با سنی بالاتر و من و یک پسر دیگر که در اواسط دوره از دوره خارج شد. عمر رابطه من و س.ب بیشتر از 5الی 6 ماه نشد و بیشتر به کلاس ها و حضور در کافه در دوران سرد و پارک در دوران گرم نزدیک محل کلاس ها و به صورت کلاسی نبود. که پس از کنکور و یک دورهمی کوتاه در همان کافه محل قرار ها ارتباطات ادامه پیدا نکرد و همه چیز تمام شد. دومین این جمع دختری بود که یک سال و شش ماه بعد پس از ثبت نام دانشگاه و حضور در اولین محل کارم با او آشنا شدم، دختری که چند سال بزرگتر از من بود و استارت یک رابطه تقریبا بلند مدت به صورت مجموع بدون در نظر گرفتن مقاطع جدایی بود. ن.م دختری بود که ابتدا سر یک موضوع احساسی و در موضوع قطع رابطه با دوست پسرش با او آشنا شدم و اولین نتیجه این رابطه بیمارگونه با توجه به عدم تجربه من خروج من از محیط کارم بود که همزمان شده بود با یک سری از تعدیلات که منم خارج شدم. اما رابطه به صورت مقطعی ادامه دار بود و حدود پنج الی شش سال طول کشید. در این رابطه در مقاطعی من سلطه طلب بودم و در مقاطعی ن.م رابطه بطور کلی موارد آموزنده زیادی برای من داشت به خاطر این رابطه درمان رفتم و در این رابطه اولین سکس آنال و اولین سکس اینترکورس و تقریبا اولین همه چیز را تجربه کردم. این رابطه هم زمان شد با خیلی از اولین آشنایی های من با موارد مختلف و شرکت در جمع ها و گروه های مختلف که آینده من را شکل داد. الان که از اون دوران گذشته می تونم بگم ن. م فردی بود که اولین تجربه دوست داشتن و دوست داشته شدن را باهاش تجربه کردم و اولین فردی بود که اولین تنفرم از جنس دختر را تجربه کردم. در دوران این رابطه خیلی مسائل پیش آمد و اولین برخورد من با والدین دوست دخترم نیز برخی از مسائل بود.نمی تونم بگم تجربه های کسب شده در این رابطه چقدر در آینده من مفید بود ولی برای این تجربه هزینه های زیادی را دادم. بعد از تمام شدن رابطه بعد از مدت ها چند باری دیدمش و چند باری ازش خبر گرفتم و آخرین خبرم این بود که لاتاری برنده شده و به آمریکا مهاجرت کرده است. سومین این جمع دختری از یکی از جمع های وبلاگی بود به نام ز.ت که اولین تجربه من سوتی من و اولین برخورد خانواده من با دوست دختر را با او تجربه کردم و برخورد مناسبی هم نبود. ز.ت دختری با خانواده ای کاملا مذهبی ولی با تفکری کاملا مدرن بود. رابطه با ز.ت من را با ادبیات خاص و گویندگی و... آشنا کرد و در این دوران مراجعه به دانشگاه های علوم انسانی و برخورد با اساتید این دانشگاه ها و دانشکده ها شروع شد. پس از برخورد خانواده با ز.ت و مسائل آن تا مدت ها تلاش کردم ز.ت را دوباره ببینم و رابطه را ترمیم کنم ولی نشد چرا که در آن برخورد من کاملا منفعل عمل کردم و از نظر احساسی بسیار صدمه خورد. اما از نظر علاقه می توانم بگویم ز.ت اولین عشق من بود و تا مدت ها این عشق وجود داشت. متن ها احساسی و شروع ادیبات عاشقانه خاص در من حاصل این دوران است. پس از ز.ت باز هم در جمع های وبلاگی می رفتم و به مرور آن جمع ها هم جمع شدند و تمام شدند. شاید وقتی در مورد آن دوران و اتفاقاتی که در آن دوران داشتم بنویسم. در دوران آشنایی با ز.ت اولین ورود من به خدمت و خروج و ورود به ارشد بود که با تمام شدن دوران ز.ت، یکی از دلایل خروجم از خدمت و پیگیری معافیت که منجر به معافیت از رزم شد این بود که بتونم با ز رابطه ای بسازم ولی موثر نبود. و ز تنها یک دوست عادی برایم باقی ماند. چهارمین این جمع دختری بود با خصوصیات خاص، خیلی داستان گرا و تا حد زیادی تخیلی، به نام س.ک که تقریبا چند ماه پس از تمام شدن رابطه با ز.ت با او وارد رابطه شدم دوتا از دوستان در شبکه های اجتماعی موجود معرف بودند و شروع رابطه به پیشنهاد و معرفی این دو دوست اتفاق افتاد، س. دختری بود که تقریبا هیچ رابطه خاصی باهم نداشتیم نمی تونستم، یه جورایی در جمع های مذکور که ناشی از آشنایی در یکی از شبکه های اجتماعی بود با هم بودیم و هر دو سرکار میرفتیم و با این موضوع عملا با اینکه ارشد میخواندم و سرکار میرفتم و خیلی از مسائل دیگر عمر زیادی نداشت و تقریبا می تونم بگم این رابطه حدودا اندازه یک ترم ارشد طول کشید و پس از پایان این رابطه بود که از ترم سوم ارشد انصراف دادم و تصمیم گرفتم به خدمت اعزام بشوم. نکته ای که در اینجا باید ذکر کنم پایان این رابطه هیچ ربطی به اینکه از ارشد انصراف دادم نبود و به نوعی اطمینان از پایان رابطه با ز.ت و شاید لج بازی با خودم باعث شد که این تصمیم مهم را بگیرم. چند وقت پس از آن رابطه وارد رابطه با دختری که تقریبا هشت الی نه سال از خودم کوچیکتر بود شدم. رابطه ای که بیشتر بیمارگونه بود و به نوعی احساسات پدرانه من رو تحریک میکرد. این دوران دوستی کوتاه و حدودا چهار ماه طول کشید نکته مهم این رابطه این بود که بخشی از بیماری های رابطه من را نمایان کرد وباعث شد برخی از افرادی که میشناختم در رابطه دخالت بکنند که این موضوع باعث خروج من از روابط در شبکه های اجتماعی مرتبط و ... بود. با پایان یافتن این رابطه من وارد یک سری روابط اجتماعی باز شدم که زمینه ساز موارد خاص و مختلف در آینده شد. روابطی که من را با موارد زیادی آشنا کرد و باعث شد با گل و مشروب و... آشنا بشم. همچنین در این دوران با توجه به پس انداز درآمد قبلی و آزاد بودن وقت یکی از اتفاقات مهم مسافرت های من به بخش های مختلف ایران به صورت انفرادی و وسایل حمل و نقل عمومی بود. س.خ دختری از خانواده ای متصل به وزارت امور خارجه بود که به خاطر فعالیت های پدرش مدت زمان زیادی را خارج از کشور زندگی کرده بود ولی محدودیت های خانواده باعث شده بود که کلا فراری باشد. ششمین رابطه من در دوران خدمت و آموزشی شروع شد و شروع روابط مسلسلی من بود. این رابطه در حقیقت از همان جمع ها اومد بیرون و هم زمان با یک نفر شروع شد که با شروع آن نفر دوم کنار رفت. نفرم دوم که در زمان شروع (زمینه سازی و آشنایی!) صحبت های زیادی با هم داشتیم ن.ذ بود ولی به دلایل زیادی که اصلی ترین و مهمترینش فاصله شهری من و ن بود ولی من و آ.پ در یک شهر بودیم. با اینکه قلبا دوست داشتم با ن وارد رابطه بشم ولی مسافت و همچنین برخی از اخلاق های خاص ن باعث شد که وارد رابطه با آ بشم و این رابطه اولین و تنها رابطه با یک فردی بزرگتر از خودم بود. آ یک فردی بزرکتر از من با محدودیت های خاص ولی روابط آزاد بود که تعهدی به رابطه نداشت. پایان رابطه من با آ از دید من خیلی تراژدیک بود و در روز تولدش با اینکه کل تولدش (کیک و ...) را در کافه یکی از دوستان مشترک گرفته بودم ولی او با دوستان خاص خودش بود و بدون توجه به من و عصبانی شدن من رابطه کاملا قطع شد.(البته من نیز همچنان بخشی از مشکلات رابطه ای خودم را همراه خودم داشتم!). هفتمین رابطه من با آ.ج بود که به خاطر فهمیدن موضوع اختلاف من و آ با من وارد رابطه شد و این رابطه عملا با اینکه برای دیدن و با او بودن به شهرشون رفته بودم بیشتر از یکی دو ماه طول نکشید لازم به ذکر است در تمام مدت رابطه با هر دوی این نفرات من در حال خدمت بودم و مشکلات و فشارهای خدمت را به این داستان ها باید اضافه کرد. یکی از بهترین خاطرات من خاطره جاده ای است که در مسیر برگشت از شهر آ به تهران داشتم (این مسیر را تنها بودم ولی بسیار لذت بخش بود) آ.س خصوصیات خاصی داشت که مهمترین آن ها فمنسیت بودن و وسواسی بودن زیادش بود بطوری که روابط جنسی ای که داشتیم عملا بالا به پایین بود و لذت خاصی نداشت. هشتمین رابطه من با ن.ت بود دختری در یکی از شبکه های اجتماعی با او آشنا شده بودم. دلیل شروع رابطه من و ن را یادم نمیاد ولی نکته مهم این رابطه این بود که ن دختری بود که بیش از حد به نظرات دیگران اهمیت می داد و نمیخواست رابطه من و او عیان شود با اینکه خواهرش از رابطه ما مطلع بود ولی حتی از او هم رابطه را مخفی می کرد. دو نکته در رابطه با ن وجود داشت اول اینکه در شهری دیگر سکونت داشت و برای رفت و آمد به تهران محدودیت داشت و وقتی تهران بود با دوستان مشترک زیادی قرار میگذاشت که در اون جمع ها من باید مخفی می بودم و به عنوان یک دوست عین بقیه رفتار می کردم. این برای من خیلی اذیت کننده بود بطوری که یک شب قرار بود او با من باشد به خاطر اینکه یکی از بچه ها دعوتش کرده بود خونه خودشون (خونه مجردی داشت و اون و خواهرش و یکی دیگر از دوستان اوکی داده بودند) برنامه رو پیچوند و همه چیز عملا تمام شد. یک بار دیگر هم قرار بود من و ن با یکی از دوستان و دوست دخترش و دختری دیگر تعطیلات تاسوعا و عاشورا با هم باشیم ولی به خاطر بودن دوستان مشترک داستان را پیچوند و بدترین تعطیلات ممکن را برای من رقم زد بطوری که اون دختر دیگر هم نیومد و من و اون دونفر با هم جمع شدیم ولی شب اول(شب شروع تعطیلات) عملا من تنها ماندم و اون دو نفر به اتاق رفتند!!! و شب دوم به خاطر اینکه بیشتر تحقیر نشوم در دفتر شب خود را صبح کردم مشروب تنهایی خوردم.... پایان رابطه من هم زمان با شروع رابطه نهم و اصلی ترین رابطه من بود. داستان از این قرار بود که قرار بود ن را ببینم و رابطه را تمام کنیم ولی ن پیچوند و بدون اطلاع به من اومد تهران و من فهمیدم! و به دروغ ادعا کردم اومدم شهرشون و تلفنی همه چیز را تمام کردم و با ف رابطه خود را کامل و رسمی شروع کردم. نهمین رابطه من به نوعی اصلی ترین و طولانی ترین رابطه من است و در این رابطه خیلی چیز ها را تجربه کردم. شروع آن یک قرار با ف.ن در کافه ای نزدیک به پادگان و کیکی بود که پخته بودم. ن برای مصاحبه کاری اومده بود تهران و پیش دوستش سکونت داشت و در مدت دو روز سکونتش دوبار دیدمش و صحبت های اولیه قدیمی و صحبت های اون موقع و... شروع رابطه را استارت زد. البته بگم که من به خاطر روابط قبلی از رابطه می ترسیدم و نمیخواستم وارد رابطه بشم ولی از اجتناب ناپذیر نمی توان اجتناب کرد و اگر با ف وارد رابطه نمی شدم نمی دونم آینده ام چگونه رقم می خورد ولی می دانم که شروع رابطه با ف برای من شروع فصل جدیدی از زندگی بود. ف دختری خوب با اخلاق های خاص بود، با این که من اولین تجربه دوست پسرش بودم و خیلی نابلد بود ولی احساس خوبی باهاش داشتم. از حدود یک سال پس از شروع رابطه ف ساز ازدواج را کوک کرد که بنا به بسیاری از دلایل نمیخواستم کلا ازدواج کنم ولی آخر سر بعد از دو سه سال تصمیم گرفتم با ف ازدواج بکنم و این خواسته منجر شد که ف را به خانواده معرفی بکنم و با خانواد ف آشنا بشم. در مورد ف اینجا زیاد نمی نویسم و باید یک وقت دیگه یه پست کامل در موردش رابطه و احساسم بهش بنویسم همین قدر بگم که ازدواج من و ف اتفاق نیوفتاد و بعد از مدتی رابطه به یک رابطه سمی تبدیل شد و یعد از مدتی دیگر سم رابطه از بین رفت و یک رابطه ای که نمیدونم چی بهش میگن جای همه چیز رو گرفت. الان من و ف دوست دختر و دوست پسری هستیم که ابراز احساس بهم داریم و تقریبا اکثر تایم هایی که سرکار نیستم رو با ف می گذرونم. ممکنه این موضوع در آینده (حدود 9 ماه دیگه) تغییر بکنه و کمتر بشه ولی سعی میکنم که تا وقتی که ف بهم نیاز داره باهاش باشم.ممکنه از نظر اون و یا دیگران این موضوع اشتباه باشه ولی این تصمیمی هستش که من گرفتم و تا آخرش هستم.(تا هر چقدر هم بتونم بابتش هزینه میدم!) چون تنها دختری هستش که حتی با وجود تمامی مشکلات و مسائل و واکنش ها حس میکنم واقعا دوستش دارم.

۱۴۰۰/۰۸/۱۴

در جستجوی لبخند

دیشب بعد از بیش از ۶ ماه خوابش رو دیدم. خوابی که وقتی بیدار شدم هم هنوز توی ذهنم بود.
خواب دیدم ظاهرش مثل همون دورانی بود که می‌شناختمش و یادم بود.، حالت چهره، لبخند و...
توی ماشین بودیم، یک نفر راننده بود و جلو کنار دست راننده نشسته بود، خواهرم و خاله کوچیکه و مادرم هم بودند...
ظاهرا قرار بود بریم رستورانی که دوستش داشت و یک صحبتی توی ماشین مبنی بر اینکه اون رستوران خوب نیست و غیره داشتیم خودش صحبتی نمی‌کرد، یادمه که آخر سر تصمیم اینکه کجا بریم با من شد و منم گفتم همونی که بابا میگه.
رفتیم رسیدیم، یک رستوران چند طبقه، فضای جلوش جذاب بود، راننده خودش پیاده شد، بابا هم پیاده شد و رفتند میز بگیرند خاله کوچيکه و خواهرم در حال غرغر بودند. مادرم هم نمی دونم کجا رفت!!!
یادمه رفتم بالا نشسته بود پشت یه میز ۶ نفره، میگفت راننده رو هم‌بگو بیاد که راننده رفته بود یه میز دیگه که یهو ۳ تا گولاخ اومدن پشت میزی که ما نشسته بودیم نشستند.
اول با صحبت سعی کردم بلندشون کنم وقتی بلند نشدند یک دادی زدم که از صدای خودم از خواب پریدم.
تنها نکته این خواب لبخندی بود که روی لبای پدرم بود.
حتی وقتی داشتم با اون گولاخا دعوا می‌کردم و داد می‌زدم...
دلم براش تنگ شده... :( 

۱۴۰۰/۰۳/۱۵

قسم به شما که هر چقدر بنویسم؛ نمیرسم به شما… ‏

توی این چند وقته خیلی به این موضوع که کی رفیقم هستش و کی دوستم و کی حتی دشمن فکر کردم.
افراد از نظر ذهنی برای من در چند دسته (فرای جنسیتشان) طبقه بندی می‌شوند.
نزدیکترین دسته به خودم رفیق نام نهاده‌ام که روشون حساب باز می‌کنم و تاحدی امین می دونمشون، بعد دوست که هستند وقت نیاز، بعد دشمن و بعد آشنا که افرادی هستند که هستند فقط بعد آخرین طبقه افراد عادی...
یک دسته خیلی خاص هم از دسته رفیق جدا می‌شوند که به مرور بهشون اعتماد می‌کنم و حرف‌هام رو بهشون میزنم...
از بین آدم‌هایی که می‌شناسم و روزی اسم دوست و رفیق رو روشون گذاشته بودم چند نفرشون هستند که بیشتر از همه باهاشون ارتباط داشتم به مرور زمان و انتخاب‌های طبیعی اون رفیقان به دوستان و دشمنان و افراد عادی تبدیل شدند ولی بعض‌ها هنوز در ذهنم در همان جایگاهی که داشتند مانده بودند و گاهی مثل خوره روحم را می‌خوردند که چرا خودشان حضور ندارند و فقط اسمی و خاطره‌ای مانده...
رفیقی دارم/داشتم به اسم "طف" این آدم رو خیلی به عنوان یک فرد باهوش و توانمند قبول داشتم، فردی که به دلایل نتونسته بود کار فردی راه‌اندازی بکنه و به دلیل ارتباطای که داشت و داره اون اوایل جزوی از برنامه‌ریزی‌های ذهنی فردی بود که حتما باهاش یه کسب و کار راه می‌انداختم. کم‌کم با گذشت سال‌ها از اون جایگاه توانمندی ذهنی‌ای که ازش انتظار می‌رفت خیلی نتزل کرد و این اواخر در سر یه کاری با توجه به نتایج کار (دوستی از دوستانش بهش یک کاری رو داده که حقوق و شرایط کاریش محشر بود، اما این طف عزیز اینقدر ریده تودی کار و اون دوستش هم کنارش ریده که کلا کار بگا رفته) کلا از اینکه باهاش کاری رو راه‌اندازی بکنم منصرف شدم.
وسط نوشت: کاری که این دوست من باید می‌کرد در حقیقت این بوده که اون دوستش رو توی مسیر کاریش مدیریت می‌کرده ولی توانایی این کار رو نداشته و از اول کار کلا شعارهای اون دوستش رو برداشته و ریده...
این طف، رفیق عزیز زن و بچه داره و از وقتی باهاش آشنا شدم با یه نفر نیز آشنا و دوست بوده که در بخشی از این دوران من نیز با اون نفر آشنا شدم و با ادعای علاقه زیاد به اون آدم شروع کرد به خراب کردن زندگی‌ای که داشت و الان هم وسط کار زاییده( تقریبا همه پولهایی که در این راه داره خرج می‌کنه رو از خانواده‌اش داره می‌گیره و ادعا هم داره!) این آدم رو هر وقت می‌بینم در حال شکایت از مسیر جدایی، اون دوستش، خانواده و محل کارش هستش. خودش قائل به تساوی است به شرطی که همه انتظارات و منافع خودش تامین بشه وگرنه کلا زیر همه چیز می‌زنه، روی این آدم با توجه به خصوصیات اخلاقی‌ای که داده اصلا حساب باز نمی‌تونم بکنم...
رفیق دیگری دارم/داشتم به نام "حف" این رفیق ما برعکس اون یکی رفیق خیلی فنی و آچار به دست هستش و سرش شلوِغه هم اینکه ازدواج کرده با دختر یه دندون پزشک که هزینه‌هاش بالاست و هم با توجه به اینکه توی کار ماشین و خرید و تعمیر و فروش ماشین هستش از هر ۱۰۰ باری که می‌دیدمش ۹۵ بار تا کمر توی موتور یا زیر ماشینی رفته و داره کاری می‌کنه و همیشه انتظار داره برم دیدنش و اون کارش رو بکنه و منم نگاهش کنم...
این رفیقمون ادعای رفاقتش یه تایمی کون آسمون رو پاره کرده بود ولی توی مسئله‌ای وارد شد و دخالت کرد که فرستادمش توی کتگوری دوستان ولی خودش فکر می‌کنه هنوز رفیقه، خودم هم نمی‌دونم این موضوع رو که رفیق هستش یا نه ولی با توجه به تعریف اصلا دیگه روش حساب باز نمی‌تونم بکنم...
دوستی رفیق نمای دیگری داشتم و دارم به اسم "ای" این ادم از نظر کاری خیلی جاها بوده و مسیر دوستی و رفاقت من با این آدم خط پیوسته‌ای نبوده و قطع و وصل زیاد شده، باهاش یه تایمی خیلی درباره موضوعات سیاسی و اقتصادی صحبت می‌کنم و می‌کردم ولی با توجه سوابق و رفتارهای فعلیش اصلا نمیشه رو این آدم حساب کرد، بطوری که الان بیش از یکساله در پایان مکالمه‌ها میگه که یه روز میگم‌بیای خونه بشینیم راحت حرف بزنیم و منم میگم اوکی خبر از تو و میره که خبر بده تا تماس بعدی که میتونه ۱ روز بعد باشه یا یک ماه بعد... 
رفیقی داشتم به اسم "من" این رفیق برخلاف بقیه رفقا از نظر خط مشی سیاسی و اعتقادی فاصله داشتیم باهم ولی از نظر انسانیت عالی بود. با این آدم به مرور که خط مشی شغلیمون از هم فاصله گرفت و ازدواج کرد و به دلیل مشغله‌های زیاد کم کم فاصله گرفتم و دور شدم. شفاف ترین خاطره‌ام از این فرد وقتیه که توی یکی از کلاس‌های دانشگاه زیر تخته نشسته بودم و باهاش در مورد دوست دخترم درد و دل می‌کردم...
رفیقی داشتم و دارم به اسم "فن" این فرد برخلاف بقیه دختره و یه زمانی دوست دخترم بود و بعد ماجراها به ازدواج رسید و نشد و رابطه بگای سگ رفت، دوران خوش و ناخوش زیادی داشتیم ولی دقیقا قبل از بگا رفتن رابطه اون زمانی که همه چیز داشت به سمت بهتر شدن میرفت توی خونه‌اش شریک شدم (خونه مستقل داشت و هم خونه اش رو فرستادیم رفت) که فشار بهش نیاد ولی اتفاقی افتاد که الان تنها خط ارتباطی با صاحبخونه منم و یه چندسالی هست توی این اوضاع اقتصادی اجاره ۹۷ رو داره میده و همه چیز شکننده است، این رفیقمون ه؛ هفته اعلام می‌کنه میخواد مستقل بشه و من از زندگیش باید برم بیرون ولی اینقدر پیچیدگی داره ماجراها که تا تکلیف خونه معلوم نشه فعلا توی زندگی‌هم هستیم بطور کلی بخشی ازلوازم خونه و بخشی از رهن خونه مال من هستش و با توجه به میزان درگیریم و اینکه صاحبخونه من رو میشناسه نمیشه کامل کنار بکشم تسویه نساب نکردیم، از رطف دیگه اونجا در اکثر مواقع محل فرار من از خونه است که اروم بشم و اگه نباشه در ایده آل ترین حالت باید برم کافه، این هم که گاهی با هم سکس داریم شاید تاثیر داشته باشه ولی سکسش به هزینه‌های مالی و فکری و احساسی‌ای که اونجا دارهواصلا نمی‌ارزد...
یه رفیق دیگه داشتم و دارم به اسم "نک" این رفیق ما هم مثل نفر قبل دختره و یه زمانی قرار بود رابطه رو به سطح دوست دختر و پسر تغییر بدیم ولی با توجه به مسافت فی مابینمون و مشکلات اوشون و اینکه چندین بار (حداقل ۴ بارش رو یادمه) در زمانی که من در وسط فشارهای مالی و غیره بودم با هزینه های گزاف رفتم دیدنش و اون هر بار به بهانه‌ای پیچوندتم و بار آخر حتی که رفتم با دوست پسرش اومدن و از فضا و مشروب من استفاده کردن و من تا صبح با صدای سکس اینا بیدار بودم (چیزی که قرار بود بین من و اون بیوفته) همچین اتفاقی نیوفتاد بعدها که اومدن تهران و چندباری دوست پسرش رو دیدم یک دوستی‌ای بینمان پدید آمد و با توجه به مسایل مختلف تصمیم گرفتم به عنوان دوست و رفیق معمولی روی خط مرز دوست و رفیق نگهشون دارم، با گذشت زمان برخی از رفتارهای نک باعث شد به این نتیجه برسم که چه خوب که نشد...

این کل افراد و رفقای من که باهاشون ارتباط داشتم و دارم هنوز ولی هیچ‌کدومشون اونجایی که میخوام باشن نیستن...
به قول شاعر
کجای این شب؛ شب بی اعتبار گریه کنم؟!
به روی امنیتِ شانه ی کدام رفیق؟

۱۴۰۰/۰۲/۰۹

خالی ‏خالی،نه ‏خالی ‏خال ‏خالی...

دقیقا یازده روزه که پدرم فوت کرده.
تو این مدت خیلی با خودم فکر کردم. گریه کمی تونستم بکنم، و دوستانی سعی کردند که باعث گریه ام بشوند.
اما یک شبی که با دو تا از دوستان مشغول باده نوشی بودم به این فکر کردم که من بچه مذهبی چی شد که به اینجا رسیدم که حتی نماز لیله الدفن رو هم نخوندم!!!
و به این نتیجه رسیدم ترس مداوم باعث میشه که آدم کنده بشه.
یه زمانی محرم‌ها من کل دهه رو توی هیئت های مختلف بودم، از عزاداری گرفته تا آبدارخانه و آشپزخانه و توزیع غذاها و... 
یه زمانی هرشب قبل از خواب دعای توسل می‌خوندم و...
یه زمانی جوشن شب‌های احیا حکم قرآن رو داشت...
یه زمانی ماه رمضان قرآن ختم می‌کردم...
یه زمانی...
و همه اینها رو الان که فکر می‌کنم از ترس بودند، از ترس عذاب خالق، از ترس نرسیدن به رحمت خالق، از ترس خالی بودن...
کم کم داستانهای روایت شده و ماجراها و دعاها رنگ خودشون رو باختند و کم کم همه این ماجرا یه جورایی حس انجام وظیفه بهم می‌دادند. کارهایی که اگر انجام نمی‌دادم انگار کم داشتم!کم کم با دنیای غیر مذهبی آشنا شدم، با روابط خارج از خانواده دختر و پسر، سکس بدون ازدواج، با مشکربات مختلف، با گل و با پارتی‌هایی که تهش همه مست بدون توجه به بغلیشون افتادند، با زندگی‌ای که متفاوت بود و رنگ دیگری داشت...
یادمه اولین سالی که سه روز آخر محرم هیچ کدوم از مراکز سابق نرفتم با هاله و بهنام و چندتا از بچه ها قرار داشتیم و فقط هاله و بهنام اومدن و برنامه مشورب خوری و... برپا شدش (اونم شب تاسوعا، میشه شب هشتم!) خوش گذشت ولی وقتی که هاله و بهنام رفتند توی هم و تنهام گذاشتند باز هم اون حس ترس از خالی بودن و چی شدش که اینطوری شدش به جونم افتاد.
عصر تاسوعا ازشون جدا شدم و با یک بطری مشروب رفتم توی شرکت یکی از فامیل که کلیدش رو برای خودم ساخته بودم برای وقت مبادا و اونجا شب رو به صبح رسوندم! شب عجیبی گشتنگی از یه طرف مستی از طرف دیگه و خواب وضعیت ناجور و خاطرات نزدیک و دور... یادمه خیلی گریه کردم. فرداش زنگ زدم به دوستی و رفتیم با هم چندتا ناهار عاشورا رو گرفتیم و عصرش هم رفتم خونه...
دوسال بعدش محرم محدود شدش به شب تاسوعا(هشتم شب) تا عصر عاشورا به هیئت‌ و آشپزخانه هیئت و توزیع غذا گذشت ولی دیگه اون حسی که فکر می‌کردم خالص و خاص است، نبودش، انگار کاری بود فقط که باید به بهترین نحو انجام می‌دادم.
این روزا با اون شب‌ها خیلی فکر کردم، به پدری که در ظاهر توی همون داستا‌ن‌های مذهبیش بود و می‌دیدی پسرش از اون داستان‌های مذهبی دور شده و ناراحت می‌شد ولی به انتخابم احترام می‌گذاشت...
همه این‌ها رو نوشتم که بگم ترس خالی بودن و تنها بودن خیلی سخته، چه اون دوران و چه الان خالی‌ام.
یه دیالوگی فیلم انترستلار داره(اواخرش) در مورد تنهایی بتونم پیداش کنم همین زیر می‌نویسمش...
همون...