‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۱۰/۲۶

خاطرات برفی

کلا با برف خیلی خاطره دارم ولی 5 تای آن متمایز است، که سه تای آن در دوران قبل از جوانی و 2 تای آن در جوانیم اتفاق افتادند.
از خاطرات دوران جوانی دو خاطره اش مربوط به برف بازهای فراموش نشدنیم با پدر بزرگم است، خاطره هایی که تکرار آنها غیر ممکن...
و دیگری حادثه ای دلخراش در پست آبعلی(یکی از افرادی که داشت اسکس می کرد، زمین می خوره و تیغه اسکی رگ کاروتید گردنش رو پاره می کنه و ...) خیلی ناجور بود، چیزهایی که از آن خاطره به یاد دارم خون بود و وحشت و دست و پا زدن...(اگر درکی از پارگی رگ کاروتید می خواهید یه شیلنگ آب رو رو به شیر وصل کنید و بعد از باز کردن آب و سفت شدن شیلنگ آن را با وسیله ای تیز قطع کنید شدت پاچش! آب تقریبا برابر شدت پاچش خون در هنگام پارگی این رگ حیاتیست...)
از خاطرات دوران جوانی اولیش شبی که فردایش 8 صبح امتحان داشته و ساعت 3 صبح از تهران به مقصد قزوین حرکت کردم وحوالی ساعت 6.5 قزوین بودم و ساعت 8 سر امتحان تلخی ماجرا آنجا بود که خیلی از همکلاسی ها اون روز حتی به خودشان زحمت حرکت کردن هم ندادهبودند و به خاطر انها زمان امتحان را 2 ساعت تمدید کرده و تا پایان وقت اجازه خروج ندادند، حالا وضعیت اسفناک من را در نظر بگیرید، از ساعت 3 صبح بیدار بوده و می بینم که خیلی ها ساعت 8-9 تازه از خواب بیدار شده و مسیر برف روبی شده را طی می کنن و می رسن سر جلسه تازه هم متوقع هستند که چرا ناراحتم!!!(دلیل اینکه این متمایز است این است که هنوز تازه است)
خاطره آخری که بیش از خاطره فوق آزارم میده، خاطره ایست مشترک میان من و دوستم، خاطره ای که در زمان خودش خیلی شاد بود و شاد کننده، خاطره ای که هنوز هم بعد از گذشت 3-4 سال از آن برایم تازه است و اکنون دلخراش...(این خاطره زخمی ست که با هر دانه برف سر باز می کند و روحم را خراش میدهد...)

۱۳۸۹/۰۹/۱۲

سالروز تولدم مبارک

اشتباه نکنید نه همچین روزی در شناسنامه من به عنوان تولدم ثبت شده نه هیچ یک از وبلاگهای زنده ام را در همچین روزی راه اندازی کرده ام!
حالا موضوع این تیتر به ظاهر بی معنی چیه؟
پارسال در همچین روزهایی رابطه ای تمتم شد، رابطه ای با فردی که دوستش می داشتم.
مگه تموم شدن رابطه با همچین فردی معنای مرگ و نابودی نباید بده؟
درسته باید معنای مرگ بده ولی هنگامی که در دل این مرگ تولدی مجدد صورت بگیره جای پایکبی و شادمانی داره...
حالا قصه این رابطه چیه؟
چندین سال پیش اگه کسی از من می پرسید دوست داری تنهایی جایی بری یا با کسی( منظور با همراهی جنس مخالف و کلا با همراهی هر کسی) انتخاب من همواره تنهایی بود و این یک انتخاب بود(اشتباه نکنید؛ در آن زمان آدم منزوی و گوشه گیری نبودم، بلکه نسبت الان بیشتر با افراد و اجتماع در گیر بودم)تا اینکه زمانه چرخید و دست روزگار مرا با فردی آشنا کرد که باعث تغییر در سیر اتفاقات بیشماری شد؛ فردی که تا بحال( و فکر کنم تا چندین وقت دیگر)اولین و آخرین همراهی بود که داشتم ( و احتمالا خواهم داشت) . این همراهی باعث وقوع اتفاقات ناگوار و خوشگوار بسیاری برای هر دو طرف رابطه بود، و در عین حال ایام زیبایی نیز می آفرید.
اگر پارسال راجع به این رابطه و طرف مقابلم در این راطه پرسشی می شد بسته به حال و هوای آن موقع ام( که بسیار وابسته به این بود که زوجی که یادآور من و او باشد را دیده باشم یا خیر و یا اینکه در موقعیتی باشم که یادآور خاطره ای شاد یا ناراحت کننده از او باشد) مطالبی مختلف بیان می شد... مطالبی که حتی می شد گفت بعضا آنقدر افراطی بودند که او را گاهی فرشته و کاهی شیطان می نمایاند؛ گاهی او ر در مقام سوءاستفاده گر و گاهی در مقام سوءاستفاده شده؛ گاهی مظلوم و گاهی ظالم.
ولی آنچه که اکنون می بینم او نه فرشته بود و نه شیطان؛ نه کاملا بود و نه کاملا خوب...
اگر بخواهم او را الان توصیف کنم نمی توانم کلماتی را بیان کنم چرا که لغات از بیان حقایق عاجزند... تنها چیزی که می تونم بگویم این است که ماجرای بین من او از یک اتفاق ساده شروع و با یک اشتباه مشترک و تقریبا قابل پیش بینی تموم شد؛ اشتباهی ناشی از 4 سال رابطه نسبتا سالم... اشتباهی که از نظر روانشناسی ناشی از طول مدت رابطه بود.
این اشتباه باعث شد که چشمانمان بر روی یکسری حقایق باز و بر روی یک سری از حقایق بسته شود؛ نتیجه و عامل این اشتباه وابستگی به هم بود که این وابستگی باعث میشد که قیودی بشویم بر دست وپای یکدیگر.
بعد از اون اتفاق بود که به جایی رسیدیم که برای دیدار هم لحظه شماری می کردیم ولی هنگام دیدار می خواستیم از هم زودتر جدا شویم! همدیگر را دوست داشتیم ولی در عین حال از هم متنفر بودیم، انگار در محیط دایره ای روی یک قطر قرار گرفته بودیم و هرچه می دویدیم به هم نمی رسیدیم....
در همچین روزهایی بود که من مجددا از انتهای این رابطه متولد شدم تولدی که دردناک بود ولی در عین حال شیرین؛ تولدی که تصور می کنم هر فردی زمانی به آن می رسد و هر فردی به آن نیاز دارد. تولدی که باعث شد طرز زندگی و دیدگاه زندگی من نسبت به زندگی تغییر کرد...
ددر مدت این رابطه به جرات م یتوانم بگویم که اکثر انتظاراتی که دختری از پسری که همراهش است (و بلعکس) را دارد برای او برآورده کردم (و کرد)... کارهایی که فکر نکنم (حداقل خودم ) بتوانم در رابطه ای جدید (اگر بوجود آید) انجام دهم؛ حتی به جرات می توانم بگویم این کارها را شاید برای همسر آینده ام هم نتوانم انجام دهم! شاید این ذات آدمی ست که پس از تولد مجددش نمی تواند کارهایی که در آن دوره انجام می داد را تکرار کند، مخصوصا کارهای...
قبل از این 4 سال و بعد از این 4سال خیلی با هم تفاوت می کنند. تفاوتهایی که که اگرچه در ظاهر ممکن است هویدا نباشد مطمعنا در باطن موجود است؛ که این تفاوتها این 4 سال از زندگی و تجربهای آن را مجددا تکرار ناپذیر می کنند...
پس من امروز را نیز به مانند تولدم تنها جشن می گیرم نه برای اینکه رابطه ام با او تمام شد بلکه برای اینکه با تمام شدن این رابطه دونفر در دوجای متفاوت با درد های متفاوت متولد شدند، یک یمن جدید و دیگری اوی جدید...


• می دانم احتمال اینکه این مطلب را بخواند خیلی کم است ولی همین جا تولد مجدد او را تبریک می گم، باشد که هر کجا هست زندگی دوستدارش باشد...

۱۳۸۹/۰۸/۲۵

چند خاطره از استیو!

چند وقت پیش یک سخنرانی واقعا جالباز استیو جابز مدیرعامل و موسس اپل ، پیکسار و ... دیدم که سال ۲۰۰۵ در دانشگاه استنفورد انجام داده. دیدنش را از دست ندید! :

.::لینک فیلم::.

اگر هم سرعت اینترنت کافی ندارید متن سخنرانی را از اینجا بخوانید:


من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه هاي دنیا درس می خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده ام. امروز می خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.
اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست.
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترك تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترك تحصیل تو دانشگاه می آمدم و می رفتم و خب حالا می خواهم براي شما بگویم که من چرا ترك تحصیل کردم. زندگی و مبارزه ي من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوي مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندي قبول کند و همه چیز را براي این کار آماده کرده بود.یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوري شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندي قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند. این جوري شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه ي آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت براي شهریه ي دانشگاه خرج می کردم بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده ي چندانی برایم ندارد. هیچ ایده اي که می خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوري می خواهد به من کمک کند نداشتم و به جاي این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترك تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می شود. اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می کنم می بینم که یکی از بهترین تصمیم هاي زندگی من بوده است. لحظه اي که من ترك تحصیل کردم به جاي این که کلاس هایی را بروم که به آن ها علاقه اي نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی براي من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می خوابیدم. قوطی هاي خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می دادم که با آن ها غذا بخرم. بعضی وقت ها هفت مایل پیاده روي می کردم که یک غذاي مجانی توي کلیسا بخورم. غذا هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوي و ابهام درونی ام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه ي گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم هاي خطاطی را تو کشور می داد. تمام پوستر هاي دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می شد و چون از برنامه ي عادي من ترك تحصیل کرده بودم، کلاس هاي خطاطی را برداشتم. سبک آن ها خیلی جالب، زیبا، هنري و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می بردم. امیدي نداشتم که کلاس هاي خطاطی نقشی در زندگی حرفه اي آینده ي من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاس ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می کردیم تمام مهارت هاي خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونت هاي کامپیوتري هنري و قشنگ بود. اگر من آن کلاس هاي خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونت هاي هنري الآن را نداشت. هم چنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتري این فونت را نداشت. خب می بینید آدم وقتی آینده را نگاه می کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می کند متوجه ارتباط این اتفاق ها می شود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگري. این چیزي است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.
داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است.
من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم هواز شرکت اپل را درگاراژ خانه ي پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاري که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت. ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره ي اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوري یک نفر می تواند از شرکتی که خودش تأسیس می کند اخراج شود، خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفري را که فکر می کردیم توانایی خوبی براي اداره ي شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می رفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژي آینده ي شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم. احساس می کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو. شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم. پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توي استوري به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوي تولید انیمیشن در دنیا ست. دریک سیر خارق العاده ي اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژي ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم. اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروي تلخی بود که به یک مریض می دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت ها زندگی مثل سنگ توي سر شما می کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزي که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاري را انجام می دادم که واقعاً دوستش داشتم.
داستان سوم من در مورد مرگ است.
من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوري زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روي من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توي آینه نگاه می کنم از خودم می پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می دهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می فهمم تو زندگی ام به یک سري تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزي من خواهم مرد براي من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم هاي زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه ي صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توي لوزالمعده ي من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجاي آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد
به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که براي مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه هایم بگویم در مدت سه ماه به آن ها یادآوري بکنم. این به این معنی بود که براي خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روي من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن ها یک آندوسکوپ را توي حلقم فرو کردند که از معده ام می گذشت و وارد لوزالمعده ام می شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه هاي سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن هایی که می خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همه ي ما ست. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه ها را از میان بر می دارد و راه را براي تازه ها باز می کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچ وقت توي دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوي بقیه صداي درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروي کنید. موقعی که من سن شما بودم یک مجله ي خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می شد که یکی از پرطرفدارترین مجله هاي نسل ما بود این مجله مال دهه ي شصت بود که موقعی که هیچ خبري از کامپیوترهاي ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می شد. شاید یک چیزي شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه ي هفتاد آن ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روي جلد آخرین شماره ي شان یک عکس از صبح زود یک منطقه ي روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است براي پیاده روي کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود
stay hungry stay foolish
این پیغام خداحافظی آن ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می کردند
stay hungry stay foolish
این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ التحصیلی شما آرزویی هست که براي شما می کنم