‏نمایش پست‌ها با برچسب آینده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آینده. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۱۱/۲۲

مساحت

یه آقایی که دکترای ریاضی محض داشته، هر چقدر دنبال کار می گرده بهش کار نمیدن!! خلاصه بعد از کلی تلاش، متوجه میشه شهرداری تعدادی رفتگر بی سواد استخدام می کنه!!
میره شهرداری خودش رو معرفی می کنه و مشغول به کار میشه...!

بعد از دو سه ماه میگن همه باید در کلاسهای نهضت شرکت کنید! این بنده خدا هم شرکت می کنه!!
یه روز معلم محترم در کلاس چهارم، ایشون رو می بره پای تخته تا مساحت یک شکلی رو حساب کنه! تو این فکر بوده که انتگرال بگیره یا نه که می بینه همه دارن داد می زنن:
انتگرال بگیر...!!!

• دیگه خسته شدم از بس درس خوندم، انگار کار دیگه ای نیست انجام بدم...
دیشب حساب کردم دیدم که تا الان 26 سال گذشته و بعد از ارشد و سربازی یه 5 سالی هم بهش اضافه میشه یعنی میشه 31 سال تازه باید چند سال هم کار کنم تا بتونم یه خونه ای چیزی بخرم برای ازدواج و ... (که حدودا حساب کردم 10 سال میشه) که میشه 41 سالگی بعد از آن هم باید حدود 10 سال هم کار کنم تا بازنشست بشم که میشه حدودا 61 ساله... دیدم اون موقع اگه زنده باشم تازه شاید بتونم برم سراغ چیزهایی که دوست دارم...


-------------------------------
الان شندیم حسنی مبارک رفت شرم الشیخ... این هم رفت...

۱۳۸۹/۱۱/۱۶

وفا

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

به جز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم، به دوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

۱۳۸۹/۱۰/۳۰

امروز

حالم گرفته است امروز کلا...
مدیرم امروز سه بار اومده دم در اتاقم و رفته، بعد میره از منشی می پرسه این چشه و اون بنده خدا هم به هر بهونه ای میاد تو دفترم...
حالا واقعا چمه؟! یه دوستم که میشناسمش ولی نمی شناسمش(چون فقط از طریق وبلاگش می شناسمش!) دیشب فهمیدم بیماری سختی داره و از اون موقع تا حالا احساس و افکار ناجوری دارم... دعا می کنم که هیچی نباشه و اصلا تشخیص اشتباه باشه... ولی اون قسمت واقع بین ماجرا میگه اگر اشتباه نبود چی که تو فکرم داد میزنم نه، نباید این طوری بشه... اون کسی بودکه وقتی ناراحت بودم کنارم بود... ممکنه که خودش هم ندونه ولی خاطرش برام خیلی خیلی عزیزه...

•اون دوستم ازدواج کرده ولی باز هم برام عزیزه، مثل خواهر بزرگتری می مونه که وقتی آدم مشکل دارم میرم سمتش و وقتی هم ندارم می دونم هست...

بعدا اضافه شد...

سر ناهار بر می گرده بهم می گه که دیگه وادارم نمی کنه برم ماموریتی که دوست ندارم اونم با این هواپیماهها... و نگاه من عین آدمیه که از خواب انگار بیدار شده میگم جان ،و اون میگه امده تو اتاقم که باهام حرف بزنه ولی قبل از باز کردن دهانش داد زدم نه! من رو میگی از یه طرف می خوام آب بشم برم تو زمیان که بلد فکر کردم واز طرف دیگر می خوام از خنده بترکم... که مدیر مالیمون میگه، قیافه ات مثل اونایی هست که کسی رو از دست دادن... بهشون میگم که یکی از دوستام دکترا تشخیص بیماری دادن و یه توضیح کوتاهی می دم که از همه طرف اسم و آدرس دکترای متخصص جاری میشه...

•• خیلی با مدیرمون حال می کنم انگار نه انگار که رییس یه شرکت بزرگ مواد غذایی که حدود 90% تولیداتش صادر میشه هستش... بعضی وقتها دیدم که خودش میره برای بچه ها چایی و قهوه میریزه (البته قهوه ای هم که دم می کنه خیلی خوشمزه است!) از اون مدیرایی که مَرده با اینکه داره درآستانه ورشکستگی قدم می زنه باز هم به خاطر دوماه مونده به عید کارکنانش رو تعدیل نمی کنه و به اونایی که می خواد تعدیلشون کنه گفته که برای اردیبهشت به بعد دنبال کار بگردن...

۱۳۸۹/۱۰/۱۰

بزرگ شدن...

دلم کسی رو می خواد که می دونم بهش دسترسی وجود نداره...
دلم چیزی رو می خواد که می دونم نیست...
دلم جایی رو می خواد که می دونم بهش نمی تونم برسم...

کلا گاهی وقتها آرزوهایی می کنم که رسیدن بهشون خیلی سخته و گاهی اونقدر بزرگن که امکان رسیدن بهشون غیر ممکن...
دلم نمی خوادآرزوهام رو اندازه خودم کوچیک کنم، می خوام خودم بزرگ بشم، اونقدر که آرزویی برام بزرگ نباشه...
اما...
بزرگ شدن، درد داره، هزینه داره...
و چه هزینه هایی، از هزینهایی مثل ترک عادت و وابستگی ها، تا عمر...
که عمر هزینه ای گران است...

می ترسم شانه هایم توان این فشار را نداشته باشد...
می ترسم افرادی که(الان هم) هستند نگذارند بزرگ شوم...
می ترسم زمانی که بزرگ شدم دیگر وقتی برای لذت بردن از آن نداشته باشم...

• بابی فارل خواننده پاپ هم دیشب در روسیه فوت کرد...

۱۳۸۹/۰۹/۲۲

لطیفه های رشتی

• اول از همه بگم كه واقعاً ارزش خوندن رو داره
•دوم از دوست خوبم تشكر ميكنم كه اين مطلب رو برام فرستاده،
یاداشتی از پروفسور بیات استاد بخش جامعه شناسی در دانشگاه تهران
"یه روز یه رشتی وارد خونه میشه، می بینه زنش لخت روی تخت خوابیده ..." "یه روز یه رشتی در کمد را باز می کنه، می بینه حسن آقا ..."

چه چیزی درباره لطیفه های رشتی خنده آور است؟

هنگامی که یک ماجرایی تعریف می شود که در آن فردی از میان ما بر خلاف همه آن انتظارات عمومی رفتار می کند، ما آن را بانمک و خنده دار می یابیم.

حالا بیایید ببینیم آن بخش از فرهنگ ما که در لطیفه های رشتی پنهان شده چیست.
در مورد لطیفه های رشتی، معمولا محور لطیفه یک مرد رشتی است که مرد دیگری با زنش خوابیده است. آنچه لطیفه رشتی را برای ما خنده دار می سازد معمولا دو حالت دارد. حالت یک اینست که مرد رشتی هالو است و متوجه نمی شود که مرد دیگری با زنش خوابیده است، و ما به حماقت او می خندیم. در این حالت به حماقت کاراکتر لطیفه می خندیم.
حالت دو اینست که مرد رشتی متوجه این رابطه جنسی می شود، اما واکنشی از خود نشان نمی دهد و به سادگی از کنار آن می گذرد. یعنی وضعیت تعریف شده در لطیفه با انتظارات ما بر اساس تربیت و جامعه پذیری و شناخت ما تناقض دارد و از این روست که وضعیت به نظر ما خنده دار می آید.

حالا بیایید حالت دو را در نظر بگیریم و نگاهی عمیق تر به دلیل خنده داربودن جوک های رشتی بیاندازیم.
مگر نه اینکه انتظار داریم که هر مردی وقتی که مرد دیگری را با زنش می بیند، عصبانی شده، غیرتش به جوش بیاید و بزند یکی از آن دو یا هر دو را بکشد؟ و واکنش خونسرد و عاری از خشونت مرد رشتی ما را به خنده می اندازد!
در فرهنگ ما، ناموس و غیرت« متاسفانه چنان ریشه دوانده که بدون آنکه آگاهانه بدان بیاندیشیم، در ذهنیت ما همواره جاری است.
اول از همه اینکه ما زن را ناموس مرد می دانیم و هنوز باور نداریم که زن هم یک انسان است که اختیار خود را دارد. یک دلیل خنده دار بدون جوک رشتی اینست که زن را هنوز ابزار جنسی برای استفاده مرد می دانیم. هر مردی که دستش برسد، به زن مرد رشتی تجاوز می کند و کنار او می خوابد. زن اعتراضی نمی کند، چیزی نمی گوید، و اصولا در همه جوک های رشتی کاراکتری ندارد، و هنگامی که مردی به سراغ او نمی آید هیچ اعتراضی نمی کند. زن رشتی انتخابی ندارد، اعتراضی ندارد، صدایی ندارد، فقط یا لخت روی تخت خوابیده، یا مورد تجاوز مرد همسایه و بقال و حسن آقا قرار می گیرد. زن رشتی در همه ی این لطیفه ها فقط "ناموس" مرد رشتی است! مرد رشتی هم که به ناموس اهمیتی نمی دهد، پس هر مردی می تواند به زنش دست درازی کند.
دوم اینکه مرد باید "غیرت" داشته باشد، یعنی اینکه از "ناموس" خود دفاع کند و اگر مرد دیگری را با زن خود دید، از خود خشونت نشان دهد» و خون بریزد!اینکه مرد رشتی بدون ارتکاب خشونت از کنار ماجرا رد می شود، برای ما بشدت خنده دار است.
آخرین جوک رشتی را که شنیده اید به خاطر بیاورید و به جای "مرد رشتی" یک "مرد سوئدی" را در آن قرار دهید. آیا بازهم بانمک و خنده دار است؟ طبیعی است که از مرد سوئدی انتظار نمی رود که دست به چاقو بزند و زن خود یا مرد دیگر را بکشد! فرهنگ و قانون کشور سوئد متفاوت است.
این وضعیت رقت بار فرهنگی ماست! به عنوان روشنفکر به نقد حکومت جمهوری اسلامی می پردازیم که چرا دست به سنگسار می زند، ولی کمتر به نقد فرهنگ ناموسی و غیرت پرستی خودمان می پردازیم که مسبب قتل زنان و دختران بسیاری در این مملکت بوده و هست.

برای اینکه عمق این وضعیت رقت بار روشن تر شود، اجازه دهید چند خطی از کتاب «فاجعه خاموش (قتل های ناموسی)» به قلم پروین بختیار نژاد را در اینجا نقل کنم.

شیدا زن 16 ساله مریوانی که یک کودک 2 ساله نیز داشت ... در حال حرف زدن با مردی در خیابان توسط برادرش به قتل رسید.مردی به علت سوءظن به همسرش او را پس از 29سال زندگی مشترک در برابر دیدگان فرزندانش به قتل رساند.خانواده‌ای در خوزستان در کیف دختر خود کارت تبریکی بدون امضاء یافتند. دختر توسط عمویش به قتل رسید و خانواده آن دختر قاتل را بخشیدند.سعیده دختر 14 ساله بلوچستانی به دلیل شک پدر به او، به وسیله پدر، برادر و دوستان برادرش سنگسار شد و به قتل رسید.دلبر خسروی، دختر 17 ساله‌ای در دهی نزدیکی مریوان، به دلیل داشتن قصد طلاق از همسر ناخواسته و اجباری خود، توسط پدرش سر بریده شد.مردی 46 ساله‌ای همسر صیغه‌ای و نوجوانش را که 15 سال بیشتر نداشت به دلیل سوءظن با ضربات چاقو مجروح کرد و مردی که در خیابان در حال حرف‌زدن با او بود را با ضربات چاقو به قتل رساند. در دزفول، جاسم که خود دارای سه زن بوده دختر 15 ساله‌اش را به دلیل اینکه فکر می‌کرد عمویش به او تجاوز کرده، سر برید.باز در دزفول، مردی با سوءظن به همسر دومش و با ادعای اینکه پسرش متعلق به او نیست، سر وی و فرزند 7 ساله‌اش را برید.زهرا دختر 7 ساله اهوازی زمانی که مادرش بر سر اختلافی با شوهرش (پدر زهرا)، به همراه وی به منزل پدری‌اش می‌رود، پس از بازگشت مورد سوءظن پدر خود قرار می‌گیرد. پدر به زهرای 7 ساله شک می‌کند که شاید زمانی که او در منزل پدربزرگش بوده، مورد تجاوز دایی‌اش قرار گرفته باشد. وی با این سوءظن به دست پدر کشته می‌شود.

پروین بختیارنژاد در این کتاب تلاش کرده نمایی از فاجعه خاموش را به ما نشان دهد. مردهایی که او به ما نشان می دهد، مردهایی که سر دختر 7 ساله، خواهر 17 ساله و زن 15 ساله خود را می برند، مردهایی که هیچکدام "مرد رشتی" نیستند. اینان همه مردان باغیرتی هستند که از ناموس خود دفاع می کنند و واکنش آنها همخوان با انتظارات فرهنگی ماست، و از این رو برای ما خنده دار نیست!
ولی آیا واقعا اینطور است؟ آیا ماجرای قتل های ناموسی گریه آور نیست؟ اگر ما واقعا از هر مردی که زن یا دختر یا خواهر خود را با مرد دیگری می بیند انتظار نداریم که دست به جنایت بزند، چرا به جوک های رشتی می خندیم؟ وقت آن نرسیده که از خود بپرسیم فرهنگ خشونت ناموسی را چرا پذیرفته ایم؟
آیا بهتر نیست آرزو کنیم که تناقض میان فرهنگ آشنا و پذیرفته شده ما و واکنش "مرد رشتی" به نفع "مرد رشتی" از میان برود و همه مردهای ایرانی همانند "مرد رشتی" خونسرد و بی"غیرت" باشند تا هیچ زن و دختری قربانی خشونت ناموسی نشود؟

۱۳۸۹/۰۹/۱۴

چه گویم که نا گفتنم بهتر است...


به علت فیلتر بودن سرور عکسهای blogger عکس را می توانید اینجا هم ببینید...

امروز صبح برای خودم تصمیم گرفتم که یک مطلب د ررابطه با روز دانشجو که فرداست بنویسم.
ولی چند تا عامل باعث شدند که همه چیزهایی که تو مغزم برای این موضوع شکل داده بودم بهم بریزه... مهمترین این عوامل شنیدن و خوندن راجع به یک موضوعی ست که نمی دونم چا این روزها اینقدر شایع شده...(سعی می کنم خلاصه حرف بزنم!)
یادمه قدیما می گفتن جون پدر و جون دختر و اگه یه خار تو دست دختر بره باباش میمیره ولی امروز دیگه تقریبا مطمئن شدم که این مطلب یا در مورد پدر و دخترهای قدیمی بود( که بعید می دونم با چیزهایی که ازشون شنیدم!) یا کلا دروغه...
حالا اصل ماجرا...
امروز داشتم برای خودم تو نت ول گردی می کردم که از وبلاگ یکی از دوستام به وبلاگی رسیدم که مطالبش برام دردناک بود، در همون لحظه هم یکی از خانم های همکار داشت به اون یکی از خانمها در مورد دوستش حرف میزد شبیه همون اتفاق برای اون هم افتاده بود ،د ر راه اومدن خانه هم یکی از خانمی که جلو نشسته بود داشت دوستش رو دلداری میداد که نگران نباشه و ...
نم یدونم فکر م یکردم ازدواج یه چیزی باید باشه که دونفر به دلخواه خودشون انجام بدن؛ ولی اینطور که من فهمیدم احتمال اینکه دونفر با هم ازدواج کنن و همدیگر رو بخوان داره همین طور کم می شه و دخترا به زور سر سفره عقد پسرها و مردانی می نشینند که هیچ تناسبی به هم ندارند، چه برسه به علاقه... انگار که پدران روشنفکر! امروزی بیشتر می ترسند که دخترشان خانه بماند تا پدران متحجر دیروزی... انگار همین که یه دختر ازدواج کرد تموم شد... نمی دونم شاید پدر اون دختر فکر می کنه که اگه دخترش خونه بمونه ممکنه 1001 مشکل براش پیش بیاد(که فکر نمی کنم اصلا همچین مشکلی داشته باشن) و به زور شوهرش میده؛ اصلا پدر و مادر و خانواده دختر متحجر...
ولی اون طرف سفره دیگه چرا؟ اون پسر یا مردی که اونطرف نشسته چه طور؟! چه طوری راضی می هش با دختر عروسی کنه که م یدونه دوستش نداره؟ چطوری می تونه با فردی سرش رو یک بالشت بزاره که می دونه هیچ علاقه ای به اون مرد نداره؟!؟! اگر ارضای نیازهاش براش مهمه که خیابون پر از عرضه برای این مطلب هستش، راه شرعیش هم که دیگه نگم... برای پخت و پز و رفت و روب و بقیه کارها هم آدم زیاده!
• نمی دونم، نمی تونم درک کنم... اصلا برام قابل درک نیست... کسی می تونه کمک کنه که کمی(فقط کمی) این قسمتش رو درک کنم؟!
•• احساس اون نوکری رو دارم که هر بار دعا می کرد که ارباب بهتری نصیبش بشه و هر بار ارباب بدتری نصبیش میشه آخرین اربابش رو سرش چراغ روشن می کرده، دیگه دعا نم یکرده ازش می پرسن چرا دیگه دعا نمی کنه اربابت بهتر بشه می گه که می ترسم بعدی تو کاسه چشمم چراغ روشن کنه...

۱۳۸۹/۰۹/۱۳

گذشته، حال، آینده

زندگی فقط در لحظه حال اتفاق می افتد
گذشته چیزی جز رسوبات تمام شده نیست
آینده هم هنوز ساخته نشده است
نه گذشته ای وجود دارد نه آینده ای...