۱۳۸۹/۰۹/۲۳

اتفاق

اول داستان زیر را بخوانید:
برایم سخت بود که متوجه پیری تدریجی مادرم بشوم. او برای خانه‌تکانی نوروز داشت دیوارها را تمیز می‌کرد و روی چهارپایه ایستاده بود. هرچه اصرار کردم تا بگذارد من این کار را بکنم، نپذیرفت؛ مادر است و نگران. زانوهایش می‌لرزیدند. هر بار که خم می‌شد تا دستمال را از من بگیرد، برای اینکه دوباره بتواند بایستد، دستانش را روی زانو می‌گذاشت و با فشار روی آنها بلند می‌شد.
از صبح زود کار کرده بود و دیگر خسته شده بود آهی کشید و گفت: "خدایا خسته شدم بس که همه‌ی عمرم به مستاجری گذشت و خانه‌های مردم را برای پاییز و بهار شستم". گفتم: "مامان امیدوار باش سال دیگه که خانه‌ی خودت را خریدی از تمیز کردنش کیف می‌کنی"
دوباره آه کشید و گفت: "مادر جان هر چیزی زمان خودش لذت دارد وقتی جوان بودم و می‌توانستم خانه‌ی خودم را تمیز کنم، صاحب خانه نشدم در پیری که دیگر دست و پا ندارم چه کیفی دارد."
محکم دستمال را روی دیوار کشید و گفت: "یادت باشه مادر زمان مناسب آن چه را که آرزو داری باید بدست بیاوری وگرنه فایده نداره".

• چند روز بعد از خواندن این داستان، از دوستم SMS ای آمد که از من برای حرفهایش در چند وقت پیش عذر خواهی می کرد...
در پاسخ برایش نوشتم دیگر مهم نیست زمانش گذشت...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

يك تذكر كوچك براي آسان شدن ارائه نظر:
اگر دوستاني كه ايميل و يا آدرس اينترنتي دارند لطف مي كنند و كامنت مي گذارند،لطفاً نام و آدرس اينترنتي خودشان را بگذارند كساني هم كه وبلاگ ندارند به كمك همان گزينه آخر نيز مي توانند كامنت بگذارند،فقط اگر جزو دوستان هستند نام كوچك و يا فاميلي خود را نيز بگذاريد.برايم اهميت دارد كه كداميك از دوستان چه نظري مي دهند. با توجه به ابنکه بلاگر امکان ارسال نظر خصوصی ندارد، در صورت تمایل به ارسال خصوصی نظر در ابتدای آن کلمه خصوصی را ذکر کنید تا آن را تایید برای نمایش نکنم.
با سپاس و تشکر