۱۳۸۹/۰۹/۱۶

16 آذر

خیلی دلم می خواست برای امروز مطلب بنویسم، مطلبی که هم زمانی این روز با شروع ماه محرم، مطلب در باره اتفاقات گذشته و زندگی افرادی که امروز به نامشان بود! اما ننوشتم و احتمالا هم نخواهم نوشت...
فقط به حکایتی بسنده می کنم...

حاکمی از برخي شهرها بازديد می كرد و هنگام ديدار از محله ما فرمود: شكايت‌هاتان را صادقانه و آشكارا بازگوييد و از هيچ كس نترسيد، كه زمانه هراس گذشته است!

دوست من ـ حسن ـ گفت: عالي جناب! گندم و شير چه شد؟ تامين مسكن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ و چه شد آن كه داروي بينوايان را به رايگان مي بخشد؟ عالي جناب! از اين همه هرگز، هيچ نديدم!
حاکم اندوهگنانه گفت: خدا مرا بسوزاند؟ آيا همه اينها در سرزمين من بوده است؟ فرزندم! سپاسگزارم كه مرا صادقانه آگاه كردي، به زودي نتيجه نيكو خواهي ديد.
سالي گذشت، دوباره حاکم را ديديم، فرمود: شكايت‌هاتان را صادقانه و آشكارا بازگویيد و از هيچ كس نترسيد، كه زمانه ديگري است!
هيچ كس شكايتي نكرد، من برخاستم و فرياد زدم: شير و گندم چه شد؟ تامين مسكن چه شد؟ شغل فراوان چه شد؟ چه شد آن كه داروي بينوايان را به رايگان مي‌بخشد؟ با عرض پوزش، عالي جناب! دوستِ من ـ حسن ـ چه شد؟


• دلیل اینکه چیزی نمی گم این نیت که مشکلی دارم یا اینکه کسی فردا (شاید) بپرسد "محمد کجاست" بلکه نمی گویم چرا که امیدی ندارم گفته هایم دردی دوا کنند...
گویند حسین خروج کرد، جنگید و شهید شد و پیروز شد... افسوس هیچ وقت نگفتند چرا حسین خروج کرد، چرا جنگید، چرا شهید شد و چگونه پیروز شد...
•• دانشجویان روزتان مبارک، باشد که روزی شاید به آنجا برسید که واقعا دانشجو باشیم...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

يك تذكر كوچك براي آسان شدن ارائه نظر:
اگر دوستاني كه ايميل و يا آدرس اينترنتي دارند لطف مي كنند و كامنت مي گذارند،لطفاً نام و آدرس اينترنتي خودشان را بگذارند كساني هم كه وبلاگ ندارند به كمك همان گزينه آخر نيز مي توانند كامنت بگذارند،فقط اگر جزو دوستان هستند نام كوچك و يا فاميلي خود را نيز بگذاريد.برايم اهميت دارد كه كداميك از دوستان چه نظري مي دهند. با توجه به ابنکه بلاگر امکان ارسال نظر خصوصی ندارد، در صورت تمایل به ارسال خصوصی نظر در ابتدای آن کلمه خصوصی را ذکر کنید تا آن را تایید برای نمایش نکنم.
با سپاس و تشکر