
به علت فیلتر بودن سرور عکسهای blogger عکس را می توانید اینجا هم ببینید...
امروز صبح برای خودم تصمیم گرفتم که یک مطلب د ررابطه با روز دانشجو که فرداست بنویسم.
ولی چند تا عامل باعث شدند که همه چیزهایی که تو مغزم برای این موضوع شکل داده بودم بهم بریزه... مهمترین این عوامل شنیدن و خوندن راجع به یک موضوعی ست که نمی دونم چا این روزها اینقدر شایع شده...(سعی می کنم خلاصه حرف بزنم!)
یادمه قدیما می گفتن جون پدر و جون دختر و اگه یه خار تو دست دختر بره باباش میمیره ولی امروز دیگه تقریبا مطمئن شدم که این مطلب یا در مورد پدر و دخترهای قدیمی بود( که بعید می دونم با چیزهایی که ازشون شنیدم!) یا کلا دروغه...
حالا اصل ماجرا...
امروز داشتم برای خودم تو نت ول گردی می کردم که از وبلاگ یکی از دوستام به وبلاگی رسیدم که مطالبش برام دردناک بود، در همون لحظه هم یکی از خانم های همکار داشت به اون یکی از خانمها در مورد دوستش حرف میزد شبیه همون اتفاق برای اون هم افتاده بود ،د ر راه اومدن خانه هم یکی از خانمی که جلو نشسته بود داشت دوستش رو دلداری میداد که نگران نباشه و ...
نم یدونم فکر م یکردم ازدواج یه چیزی باید باشه که دونفر به دلخواه خودشون انجام بدن؛ ولی اینطور که من فهمیدم احتمال اینکه دونفر با هم ازدواج کنن و همدیگر رو بخوان داره همین طور کم می شه و دخترا به زور سر سفره عقد پسرها و مردانی می نشینند که هیچ تناسبی به هم ندارند، چه برسه به علاقه... انگار که پدران روشنفکر! امروزی بیشتر می ترسند که دخترشان خانه بماند تا پدران متحجر دیروزی... انگار همین که یه دختر ازدواج کرد تموم شد... نمی دونم شاید پدر اون دختر فکر می کنه که اگه دخترش خونه بمونه ممکنه 1001 مشکل براش پیش بیاد(که فکر نمی کنم اصلا همچین مشکلی داشته باشن) و به زور شوهرش میده؛ اصلا پدر و مادر و خانواده دختر متحجر...
ولی اون طرف سفره دیگه چرا؟ اون پسر یا مردی که اونطرف نشسته چه طور؟! چه طوری راضی می هش با دختر عروسی کنه که م یدونه دوستش نداره؟ چطوری می تونه با فردی سرش رو یک بالشت بزاره که می دونه هیچ علاقه ای به اون مرد نداره؟!؟! اگر ارضای نیازهاش براش مهمه که خیابون پر از عرضه برای این مطلب هستش، راه شرعیش هم که دیگه نگم... برای پخت و پز و رفت و روب و بقیه کارها هم آدم زیاده!
• نمی دونم، نمی تونم درک کنم... اصلا برام قابل درک نیست... کسی می تونه کمک کنه که کمی(فقط کمی) این قسمتش رو درک کنم؟!
•• احساس اون نوکری رو دارم که هر بار دعا می کرد که ارباب بهتری نصیبش بشه و هر بار ارباب بدتری نصبیش میشه آخرین اربابش رو سرش چراغ روشن می کرده، دیگه دعا نم یکرده ازش می پرسن چرا دیگه دعا نمی کنه اربابت بهتر بشه می گه که می ترسم بعدی تو کاسه چشمم چراغ روشن کنه...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
يك تذكر كوچك براي آسان شدن ارائه نظر:
اگر دوستاني كه ايميل و يا آدرس اينترنتي دارند لطف مي كنند و كامنت مي گذارند،لطفاً نام و آدرس اينترنتي خودشان را بگذارند كساني هم كه وبلاگ ندارند به كمك همان گزينه آخر نيز مي توانند كامنت بگذارند،فقط اگر جزو دوستان هستند نام كوچك و يا فاميلي خود را نيز بگذاريد.برايم اهميت دارد كه كداميك از دوستان چه نظري مي دهند. با توجه به ابنکه بلاگر امکان ارسال نظر خصوصی ندارد، در صورت تمایل به ارسال خصوصی نظر در ابتدای آن کلمه خصوصی را ذکر کنید تا آن را تایید برای نمایش نکنم.
با سپاس و تشکر