اشتباه نکنید نه همچین روزی در شناسنامه من به عنوان تولدم ثبت شده نه هیچ یک از وبلاگهای زنده ام را در همچین روزی راه اندازی کرده ام!
حالا موضوع این تیتر به ظاهر بی معنی چیه؟
پارسال در همچین روزهایی رابطه ای تمتم شد، رابطه ای با فردی که دوستش می داشتم.
مگه تموم شدن رابطه با همچین فردی معنای مرگ و نابودی نباید بده؟
درسته باید معنای مرگ بده ولی هنگامی که در دل این مرگ تولدی مجدد صورت بگیره جای پایکبی و شادمانی داره...
حالا قصه این رابطه چیه؟
چندین سال پیش اگه کسی از من می پرسید دوست داری تنهایی جایی بری یا با کسی( منظور با همراهی جنس مخالف و کلا با همراهی هر کسی) انتخاب من همواره تنهایی بود و این یک انتخاب بود(اشتباه نکنید؛ در آن زمان آدم منزوی و گوشه گیری نبودم، بلکه نسبت الان بیشتر با افراد و اجتماع در گیر بودم)تا اینکه زمانه چرخید و دست روزگار مرا با فردی آشنا کرد که باعث تغییر در سیر اتفاقات بیشماری شد؛ فردی که تا بحال( و فکر کنم تا چندین وقت دیگر)اولین و آخرین همراهی بود که داشتم ( و احتمالا خواهم داشت) . این همراهی باعث وقوع اتفاقات ناگوار و خوشگوار بسیاری برای هر دو طرف رابطه بود، و در عین حال ایام زیبایی نیز می آفرید.
اگر پارسال راجع به این رابطه و طرف مقابلم در این راطه پرسشی می شد بسته به حال و هوای آن موقع ام( که بسیار وابسته به این بود که زوجی که یادآور من و او باشد را دیده باشم یا خیر و یا اینکه در موقعیتی باشم که یادآور خاطره ای شاد یا ناراحت کننده از او باشد) مطالبی مختلف بیان می شد... مطالبی که حتی می شد گفت بعضا آنقدر افراطی بودند که او را گاهی فرشته و کاهی شیطان می نمایاند؛ گاهی او ر در مقام سوءاستفاده گر و گاهی در مقام سوءاستفاده شده؛ گاهی مظلوم و گاهی ظالم.
ولی آنچه که اکنون می بینم او نه فرشته بود و نه شیطان؛ نه کاملا بود و نه کاملا خوب...
اگر بخواهم او را الان توصیف کنم نمی توانم کلماتی را بیان کنم چرا که لغات از بیان حقایق عاجزند... تنها چیزی که می تونم بگویم این است که ماجرای بین من او از یک اتفاق ساده شروع و با یک اشتباه مشترک و تقریبا قابل پیش بینی تموم شد؛ اشتباهی ناشی از 4 سال رابطه نسبتا سالم... اشتباهی که از نظر روانشناسی ناشی از طول مدت رابطه بود.
این اشتباه باعث شد که چشمانمان بر روی یکسری حقایق باز و بر روی یک سری از حقایق بسته شود؛ نتیجه و عامل این اشتباه وابستگی به هم بود که این وابستگی باعث میشد که قیودی بشویم بر دست وپای یکدیگر.
بعد از اون اتفاق بود که به جایی رسیدیم که برای دیدار هم لحظه شماری می کردیم ولی هنگام دیدار می خواستیم از هم زودتر جدا شویم! همدیگر را دوست داشتیم ولی در عین حال از هم متنفر بودیم، انگار در محیط دایره ای روی یک قطر قرار گرفته بودیم و هرچه می دویدیم به هم نمی رسیدیم....
در همچین روزهایی بود که من مجددا از انتهای این رابطه متولد شدم تولدی که دردناک بود ولی در عین حال شیرین؛ تولدی که تصور می کنم هر فردی زمانی به آن می رسد و هر فردی به آن نیاز دارد. تولدی که باعث شد طرز زندگی و دیدگاه زندگی من نسبت به زندگی تغییر کرد...
ددر مدت این رابطه به جرات م یتوانم بگویم که اکثر انتظاراتی که دختری از پسری که همراهش است (و بلعکس) را دارد برای او برآورده کردم (و کرد)... کارهایی که فکر نکنم (حداقل خودم ) بتوانم در رابطه ای جدید (اگر بوجود آید) انجام دهم؛ حتی به جرات می توانم بگویم این کارها را شاید برای همسر آینده ام هم نتوانم انجام دهم! شاید این ذات آدمی ست که پس از تولد مجددش نمی تواند کارهایی که در آن دوره انجام می داد را تکرار کند، مخصوصا کارهای...
قبل از این 4 سال و بعد از این 4سال خیلی با هم تفاوت می کنند. تفاوتهایی که که اگرچه در ظاهر ممکن است هویدا نباشد مطمعنا در باطن موجود است؛ که این تفاوتها این 4 سال از زندگی و تجربهای آن را مجددا تکرار ناپذیر می کنند...
پس من امروز را نیز به مانند تولدم تنها جشن می گیرم نه برای اینکه رابطه ام با او تمام شد بلکه برای اینکه با تمام شدن این رابطه دونفر در دوجای متفاوت با درد های متفاوت متولد شدند، یک یمن جدید و دیگری اوی جدید...
• می دانم احتمال اینکه این مطلب را بخواند خیلی کم است ولی همین جا تولد مجدد او را تبریک می گم، باشد که هر کجا هست زندگی دوستدارش باشد...
حالا موضوع این تیتر به ظاهر بی معنی چیه؟
پارسال در همچین روزهایی رابطه ای تمتم شد، رابطه ای با فردی که دوستش می داشتم.
مگه تموم شدن رابطه با همچین فردی معنای مرگ و نابودی نباید بده؟
درسته باید معنای مرگ بده ولی هنگامی که در دل این مرگ تولدی مجدد صورت بگیره جای پایکبی و شادمانی داره...
حالا قصه این رابطه چیه؟
چندین سال پیش اگه کسی از من می پرسید دوست داری تنهایی جایی بری یا با کسی( منظور با همراهی جنس مخالف و کلا با همراهی هر کسی) انتخاب من همواره تنهایی بود و این یک انتخاب بود(اشتباه نکنید؛ در آن زمان آدم منزوی و گوشه گیری نبودم، بلکه نسبت الان بیشتر با افراد و اجتماع در گیر بودم)تا اینکه زمانه چرخید و دست روزگار مرا با فردی آشنا کرد که باعث تغییر در سیر اتفاقات بیشماری شد؛ فردی که تا بحال( و فکر کنم تا چندین وقت دیگر)اولین و آخرین همراهی بود که داشتم ( و احتمالا خواهم داشت) . این همراهی باعث وقوع اتفاقات ناگوار و خوشگوار بسیاری برای هر دو طرف رابطه بود، و در عین حال ایام زیبایی نیز می آفرید.
اگر پارسال راجع به این رابطه و طرف مقابلم در این راطه پرسشی می شد بسته به حال و هوای آن موقع ام( که بسیار وابسته به این بود که زوجی که یادآور من و او باشد را دیده باشم یا خیر و یا اینکه در موقعیتی باشم که یادآور خاطره ای شاد یا ناراحت کننده از او باشد) مطالبی مختلف بیان می شد... مطالبی که حتی می شد گفت بعضا آنقدر افراطی بودند که او را گاهی فرشته و کاهی شیطان می نمایاند؛ گاهی او ر در مقام سوءاستفاده گر و گاهی در مقام سوءاستفاده شده؛ گاهی مظلوم و گاهی ظالم.
ولی آنچه که اکنون می بینم او نه فرشته بود و نه شیطان؛ نه کاملا بود و نه کاملا خوب...
اگر بخواهم او را الان توصیف کنم نمی توانم کلماتی را بیان کنم چرا که لغات از بیان حقایق عاجزند... تنها چیزی که می تونم بگویم این است که ماجرای بین من او از یک اتفاق ساده شروع و با یک اشتباه مشترک و تقریبا قابل پیش بینی تموم شد؛ اشتباهی ناشی از 4 سال رابطه نسبتا سالم... اشتباهی که از نظر روانشناسی ناشی از طول مدت رابطه بود.
این اشتباه باعث شد که چشمانمان بر روی یکسری حقایق باز و بر روی یک سری از حقایق بسته شود؛ نتیجه و عامل این اشتباه وابستگی به هم بود که این وابستگی باعث میشد که قیودی بشویم بر دست وپای یکدیگر.
بعد از اون اتفاق بود که به جایی رسیدیم که برای دیدار هم لحظه شماری می کردیم ولی هنگام دیدار می خواستیم از هم زودتر جدا شویم! همدیگر را دوست داشتیم ولی در عین حال از هم متنفر بودیم، انگار در محیط دایره ای روی یک قطر قرار گرفته بودیم و هرچه می دویدیم به هم نمی رسیدیم....
در همچین روزهایی بود که من مجددا از انتهای این رابطه متولد شدم تولدی که دردناک بود ولی در عین حال شیرین؛ تولدی که تصور می کنم هر فردی زمانی به آن می رسد و هر فردی به آن نیاز دارد. تولدی که باعث شد طرز زندگی و دیدگاه زندگی من نسبت به زندگی تغییر کرد...
ددر مدت این رابطه به جرات م یتوانم بگویم که اکثر انتظاراتی که دختری از پسری که همراهش است (و بلعکس) را دارد برای او برآورده کردم (و کرد)... کارهایی که فکر نکنم (حداقل خودم ) بتوانم در رابطه ای جدید (اگر بوجود آید) انجام دهم؛ حتی به جرات می توانم بگویم این کارها را شاید برای همسر آینده ام هم نتوانم انجام دهم! شاید این ذات آدمی ست که پس از تولد مجددش نمی تواند کارهایی که در آن دوره انجام می داد را تکرار کند، مخصوصا کارهای...
قبل از این 4 سال و بعد از این 4سال خیلی با هم تفاوت می کنند. تفاوتهایی که که اگرچه در ظاهر ممکن است هویدا نباشد مطمعنا در باطن موجود است؛ که این تفاوتها این 4 سال از زندگی و تجربهای آن را مجددا تکرار ناپذیر می کنند...
پس من امروز را نیز به مانند تولدم تنها جشن می گیرم نه برای اینکه رابطه ام با او تمام شد بلکه برای اینکه با تمام شدن این رابطه دونفر در دوجای متفاوت با درد های متفاوت متولد شدند، یک یمن جدید و دیگری اوی جدید...
• می دانم احتمال اینکه این مطلب را بخواند خیلی کم است ولی همین جا تولد مجدد او را تبریک می گم، باشد که هر کجا هست زندگی دوستدارش باشد...
من این پست را چند روز پیش خواندم . اما صبر کردم چند روز بگذرد بعد بنویسم. خب من هم تولدتان و تولد دوست سابقتان را تبریک میگویم.
پاسخ دادنحذفعمیقا بر این باورم که طولانی شدن یک رابطه سم مهلک است و آن را میکشد.
بر مبنای تجربه ای که از ازدواج و اشنایی در صد روز دارم میگویم که شناخت کلیات و هماهنگی انها خیلی مهم است. اما جزییات باید در مرور زمان و در چهار چوب دیگری مثل ازدواج کم کم رو شوند .
قطعا خیلی از زوج ها اگر شناختی را که بعد از 4 سال زندگی بدست میاورند همان اول داشتند هرگز تن به ازدواج با ان فرد نمیدادند. اما تمام لطف زندگی به همین غافلگیری های شاعرانه اش است.
بهرحال امیدوارم تولدی دیگر و اینار از جنس شروع و نه پایان داشته باشید.