۱۳۸۹/۰۹/۱۵

آن 5 نفر

یک، دیروز صبح بود که با تلفن مانلی کسرایی از خواب بیدار شدم. مانلی پسر سیاوش کسرایی که در مسکو زندگی می کند و در دانشگاه مسکو درس می دهد. گفت که مطلبی که درباره مرضیه نوشتم و در آن به سیاوش کسرایی اشاره کردم، خوانده و می خواست توضیحی بدهد. نوشته بودم که می گویند که سیاوش کسرائی حتی سروکارش با کا گ ب هم افتاده بود. و توضیح دادم که حتی در این صورت هم او را مقصر نمی دانم و اصلا چرا باید زندگی یک جامعه چنان باشد که سروکار شاعرش به کا گ ب بیافتد. مانلی، با صدایی بسیار دلنشین و دوست داشتنی گفت که مطلب را خوانده و از اینکه چندین بار یاد سیاوش کسرایی را کرده ام، تشکر کرد و توضیح داد که چندی قبل، مطلبی از یک محقق روس به نام " کوکیخین" در اینترنت منتشر شده که جزء به جزء رابطه چریکهای فدائی و حزب توده را با کا گ ب مشخص کرده است.می گفت که نه اهل سیاست است و نه وقتش را دارد که این مطالب را ترجمه کند و قول داد شاید بخش هایی را برایم ترجمه کند و بفرستد. به گفته کوکیخین، سیاوش کسرایی نه تنها هیچ رابطه ای با کا گ ب نداشت، بلکه برخلاف بسیاری از رهبران حزب توده و فدائیان خلق، مغضوب ساکنان ساختمان لوبیانکا بود. گفت از همان ابتدا که به روسیه رفتیم، پدرم معترض شد به رابطه حزب و کا گ ب و به همین دلیل از ماه سوم، حتی کمک مالی صد روبلی دولت به بچه ها و کمک 200 روبلی به پدر و مادر را هم از طرف صلیب سرخ قطع کردند و من و خواهرانم مجبور شدیم در دانشگاه کار کنیم تا گرسنه نمانیم و به همین دلیل تا همان آخرین روزهای زندگی سیاوش کسرائی هم در فقر و رنج و غربتی مضاعف گذشت. نام " مانلی" را که شنیدم، یادم افتاد به " نیما" که مانلی را نامی کرده بود برای یکی از داستانهایش. گوئی نیما در داستان مانلی زندگی " مانلی" کسرایی را گفته بود که " در سرا و همه اندیشه اش این:/ من به راه خود باید بروم/ کس نه تیمار مرا خواهد داشت/ آن که می دارد تیمار مرا/ کار من است."

دو، نیما پدر همه شاعران امروزی ما بود. روستازاده ای که شعرش را از روستاهای مازندران و گیلان گرفت و مدتی هم در شهر من، آستارای شما، زندگی کرد. نشانه شناسی بسیاری از آثارش می گوید که نیما کلماتی را از زبان روستایی گرفت و وارد شعر کرد که هرگز تا پیش از این نام شان را نشنیده بودیم. شاید برخلاف تصور بسیاری از ماها شعرنو اصلا زائیده زندگی شهری نیست و شاید لحن و گویش روستایی اگر غالب بر شیوه فکری ما می شد حاصلش شعر کلاسیک ما نبود که ما آن را اصیل تر و ایرانی تر می دانیم، تنها به این دلیل که جدیدتر است و شعر فرنگی وقتی ترجمه می شود موزون و مقفا نیست، پس هر شعر غیر مقفایی لابد به فرنگ نزدیک تر است. نیما بسیار به روایتش در معروف ترین گفته شعری اش می ماند که " آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید" انگار که خود را همیشه از دیگران جدا می دید و تنها، شاید به این دلیل که ستایشگران شعرش در ساحل نشسته بودند و می گفتند و می خندیدند، در حالی که همسایه های واقعی اش، داشتند در آب غرق می شدند. نیما نه حال و حوصله انتشار شعرهایش را داشت و نه اهل راه انداختن سروصدایی بود. شاید اگر سیروس طاهباز و سیاوش کسرایی نبودند، اثری از شعر او باقی نمی ماند و چه خوب که بودند و سایه شعر نیما بر سر فرهنگ ایرانی افتاد. شراگیم، پسر نیما گفته است که وقتی نیما را به یوش می برد، در تمام طول راه حس ترسناک غمگینی سراسر وجودم را گرفته بود، گویی به جای برف از آسمان غم می بارید و در سکوت آن همه هیاهو و در خالی ی آن همه پر صدایی در گوشم زمزمه می کرد: می خواهم در یوش بمانم، می خواهم در یوش بمیرم...

سه، نیما در همان روستا ماند و سیاوش کسرایی رفت تا در گوشه ای از آرامگاه هنرمندان در وین بخوابد. اما اخوان حکایت دیگری داشت. نام دخترش که عاشقانه دوستش داشت " لولی" بود، شاید همان " لولی وش مغموم" و لابد می دانی که لولی همان کولی است در بسیاری از گویش های محلی ایرانی و در گویش مردم کرمان بطور خاص. اخوان، استاد بزرگ حماسه و شعر فاخر بود و عظمت خراسانی سرودن در شعرش انگار همیشه حاضر و ناظر بود. شاید شکوه و فخر غریب شعر " آخر شاهنامه" او ناشی از همین روحیه خراسانی و همسایگی او با فردوسی طوسی است. من هنوز ندیده ام که شعری اینچنین کلمه را به تسخیر خود بیاورد، چنانکه در آخر شاهنامه مهدی اخوان ثالث چنین کرد: " این شکسته چنگ بی قانون/ رام چنگ چنگی شوریده رنگ پیر/ گاه گویی خواب می بیند/ خویش را در بارگاه پر فروغ مهر/ طرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشت/ یا پریزادی چمان سرمست/ در چمنزاران پاک و روشن مهتاب می بیند/ روشنیهای دروغینی/ کاروان شعله های مرده در مرداب/ بر جبین قدسی محراب می بیند/ یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را/ می سراید شاد/ قصه ی غمگین غربت را/ هان، کجاست/ پایتخت این کج آیین قرن دیوانه ؟" اخوان را یک بار دیدم و این خوشبختی بزرگ من بود. رفته بودم دفتر جواد فریدزاده که معاون فرهنگی خاتمی بود در دوران وزارتش و کاری برای کتابهایم داشتم در زمان وزارت خاتمی. فریدزاده که خودش هم خراسانی بود، به همه اهل هنر بخصوص اخوان ارادتی عجیب داشت. مثل همیشه که هر تغییری در ایران رخ می داد، کودتایی می شد، انقلابی راه می افتاد، امام می مرد، رهبر عوض می شد، فرقی نمی کرد، هر اتفاقی می افتاد، اول حقوق ماهانه اخوان ثالث را قطع می کردند. آمده بود تا شکوه کند از این قطع حقوق. در توصیف زمانه گفته بود " زمانه ای است شترگربه عقل گـُـر گیرد/ که گربه دام فکنده است تا شتر گیرد." اخوان باشکوه نرفت. سخت رفت. نه در غربت تنهایی بود و نه در زندان و نه مانند شاملو در اوج افتخار. دخترش " لولی" هم که رفت کارش سخت تر شد.

چهار، شاید از همه عاقل تر حمید مصدق بود، نام دخترش را گذاشته بود " غزل" و این جزو معدود غزلیاتی بود که گفت. با مصدق رابطه مان تا حدی بود که انگار عضو یک خانواده ایم. عجیب است که مصدق با دو شعر بسیار ساده چنان عمیق در ذهن مردم جاافتاد که بسیاری از شاعران با صدها شعر چنین جا نمی افتند. سروده بود در " آبی خاکستری سیاه" که " من اگر برخيزم/ تو اگر برخيزي/ همه بر مي خيزند/ من اگر بنشينم/ تو اگر بنشيني/ چه كسي برخيزد ؟/ چه كسي با دشمن بستيزد ؟/ چه كسي/ پنجه در پنجه هر دشمن دون/ - آويزد/ دشتها نام تو را مي گويند ./ كوهها شعر مرا مي خوانند ." شاید در هیچ ترازویی وزن این شعر قابل قیاس با هزار شعر مهم زمان ما نباشد، اما بعید می دانم هیچ شعری تا این اندازه در زبانها چرخیده باشد و به وسیله هر کسی با هر اندیشه ای تکرار شده باشد. نمی دانم، شاید این سادگی بیش از حد این شعر و شعر سیب او بود که حمید مصدق را تبدیل به نامی ماندگار در شعر فارسی کرد. سیب ساده ترین داستان عدالت خواهانه و عاشقانه زمان ماست. گفته بود: " تو به من خندیدی/ و نمی دانستی/ من به چه دلهره از باغچه همسایه/ سیب را دزدیدم/ باغبان از پی من تند دوید / سیب را دست تو دید/ غضب آلود به من کرد نگاه/ سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک/ و تو رفتی/ و هنوز/ سال هاست که در گوش من آرام آرام/ خش خش گام تو تکرار کنان/ می دهد آزارم/ ومن اندیشه کنان٬ غرق این پندارم/ که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟" حمید مصدق مجموعه های فراوانی منتشر کرد، شاید جز شاعران متخصص شعرنو، هیچ کس جز یک مجموعه شعر و همین دو شعر هیچ از او نمی داند، ولی اثر این دو شعر بر ذهن و زبان عامه مردم بی نظیر بود. مصدق را بارها دیدم، دهها بار. تقریبا در آن روزهای آخر، وکیلم شده بود در اولین زندانی که رفتم. او اولین وکیل سیاسی متهمان روشنفکر بعد از انقلاب بود. وقتی بازجو پرسید وکیل ات کیست؟ گفتم حمید مصدق. گفت: " او که وکیل نیست، او خودش متهم است."

پنج، نام فرزندش " ساقی" بود، دختر احمد شاملو، اما همه نام آیدا را به عنوان همه چیز شاملو می شناسیم. من معتقدم شاملو فقط شاعر نبود، او بزرگترین روشنفکر و آفریننده ادبی قرن ما بود. آثارش و اثر گذاری او بر ذهن و زبان مردم حیرت انگیز است. نام شاملو را فرح پهلوی در همان زمان هم به زبان می آورد، زمانی که نام او شاخص مخالفت با حکومت بود. گاهی وامی مانم که مگر یک انسان چقدر می تواند کار کند و چقدر می تواند کار خوب بکند. شاملو در شعر بی نظیر است، برخی از اشعارش آنقدر در زبانها تکرار شده اند که بعید می دانم هیچ عبارتی جز شعر حافظ این همه تکرار شده باشد، در شعر کودکان چند شاهکار بی نظیر مثل پریا و خروس زری پیرهن پری دارد، در ترجمه شعر و رمان چندین کار بی نظیر مثل پابرهنه های استانکو دارد که فقط به اعتبار مترجمش در ایران شناخته شده یا اشعار مارگوت بیگل که فقط بخاطر شاملو مطرح شد. داستان نویس بود. دهها فیلمنامه نوشته است که بسیاری از آنها فیلمنامه های مزخرف و سطحی سینمای آبگوشتی است و من نه تنها این را نشانه بدی نمی دانم، بلکه همین را هم بخش مهمی از خلاقیت او می دانم. دهها متن قدیمی فارسی را ویرایش کرده که چنین قدرتی را فقط در او می شود سراغ کرد. شاملو جز همه این کارها، سردبیری منظم بود و دوره کارهای مطبوعاتی اش جزو بهترین کارهای ادبی و فرهنگی و سیاسی است، " خوشه"، " کتاب هفته"، " کتاب جمعه" و " ایرانشهر" جزو کارهای مطبوعاتی برجسته او بود. شاملو دوره فرهنگ " کتاب کوچه" را نیز کار کرد که اثری بی نظیر در فرهنگ عامیانه است و شاید اسفبار باشد ناتمام ماندن این فرهنگ. شاملو جزو آنها بود که نه فقط در شاعری و آفرینندگی ادبی، بلکه در تولید فرهنگی نیز توانایی کم نظیری داشت. شاملو برخلاف اکثر شاعران زمان ما، همه رسانه ها را تجربه کرد، جهان را دید، همه کار کرد، اهمیت خودش را دانست و فهمید که باید کار کند. یک بار برای مصاحبه ای به خانه اش رفتم. دیدمش. سعی کردم مجذوبش نباشم، گفت که مصاحبه نمی کند. از آن ماهی ها بود که به راحتی صید نمی شوند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

يك تذكر كوچك براي آسان شدن ارائه نظر:
اگر دوستاني كه ايميل و يا آدرس اينترنتي دارند لطف مي كنند و كامنت مي گذارند،لطفاً نام و آدرس اينترنتي خودشان را بگذارند كساني هم كه وبلاگ ندارند به كمك همان گزينه آخر نيز مي توانند كامنت بگذارند،فقط اگر جزو دوستان هستند نام كوچك و يا فاميلي خود را نيز بگذاريد.برايم اهميت دارد كه كداميك از دوستان چه نظري مي دهند. با توجه به ابنکه بلاگر امکان ارسال نظر خصوصی ندارد، در صورت تمایل به ارسال خصوصی نظر در ابتدای آن کلمه خصوصی را ذکر کنید تا آن را تایید برای نمایش نکنم.
با سپاس و تشکر