مرد رفته گر آرزو داشت براي يكبار هم كه شده موقع شام با تمامي خانواده اش دور سفره كوچكشان باشد و با هم غذا بخورند . او بيشتر وقت ها دير به خانه ميرسيد و فرزندانش شامشان را خورده بودند و همگي خوابيده بودند . هر شب از راه نرسيده به حمام كوچكي... كه در گوشه حياط خانه بود ميرفت و خستگي و عرق كار طاقت فرساي روزانه را از تن مي شست . تنها هم سفره او همسرش بود كه در جواب چون و چراي مرد رفته گر ، خستگي و مدرسه فرداي بچه ها و اينجور چيزها را بهانه مي كرد و همين بود كه آرزوي او هنوز دست نيافتني مي نمود .
آن شب شانس آورد و يكي از ماشين هاي شهرداري او را تا نزديك خانه شان رساند و او با يك جعبه شيريني و چند تا پاكت ميوه قبل از چيدن سفره شام به خانه رسيد . وقتي پدر سر سفره نشست فرزندان هر يك به بهانه اي با پدر شام نخوردند . دلش بدجوري شكست وقتي نيمه شب با صداي غذا خوردن يواشكي بچه ها از خواب بيدار شد و گفتگوي آنها را از آشپزخانه شنيد :
چقدر گشنگي كشيديم . بدشانسي بابا امشب زود اومد خونه . با اون دستاش كه از صبح تا شب توي آشغالهاي مردمه . آدم حالش بهم ميخوره باهاش غذا بخوره
آن شب شانس آورد و يكي از ماشين هاي شهرداري او را تا نزديك خانه شان رساند و او با يك جعبه شيريني و چند تا پاكت ميوه قبل از چيدن سفره شام به خانه رسيد . وقتي پدر سر سفره نشست فرزندان هر يك به بهانه اي با پدر شام نخوردند . دلش بدجوري شكست وقتي نيمه شب با صداي غذا خوردن يواشكي بچه ها از خواب بيدار شد و گفتگوي آنها را از آشپزخانه شنيد :
چقدر گشنگي كشيديم . بدشانسي بابا امشب زود اومد خونه . با اون دستاش كه از صبح تا شب توي آشغالهاي مردمه . آدم حالش بهم ميخوره باهاش غذا بخوره