کلا با برف خیلی خاطره دارم ولی 5 تای آن متمایز است، که سه تای آن در دوران قبل از جوانی و 2 تای آن در جوانیم اتفاق افتادند.
از خاطرات دوران جوانی دو خاطره اش مربوط به برف بازهای فراموش نشدنیم با پدر بزرگم است، خاطره هایی که تکرار آنها غیر ممکن...
و دیگری حادثه ای دلخراش در پست آبعلی(یکی از افرادی که داشت اسکس می کرد، زمین می خوره و تیغه اسکی رگ کاروتید گردنش رو پاره می کنه و ...) خیلی ناجور بود، چیزهایی که از آن خاطره به یاد دارم خون بود و وحشت و دست و پا زدن...(اگر درکی از پارگی رگ کاروتید می خواهید یه شیلنگ آب رو رو به شیر وصل کنید و بعد از باز کردن آب و سفت شدن شیلنگ آن را با وسیله ای تیز قطع کنید شدت پاچش! آب تقریبا برابر شدت پاچش خون در هنگام پارگی این رگ حیاتیست...)
از خاطرات دوران جوانی اولیش شبی که فردایش 8 صبح امتحان داشته و ساعت 3 صبح از تهران به مقصد قزوین حرکت کردم وحوالی ساعت 6.5 قزوین بودم و ساعت 8 سر امتحان تلخی ماجرا آنجا بود که خیلی از همکلاسی ها اون روز حتی به خودشان زحمت حرکت کردن هم ندادهبودند و به خاطر انها زمان امتحان را 2 ساعت تمدید کرده و تا پایان وقت اجازه خروج ندادند، حالا وضعیت اسفناک من را در نظر بگیرید، از ساعت 3 صبح بیدار بوده و می بینم که خیلی ها ساعت 8-9 تازه از خواب بیدار شده و مسیر برف روبی شده را طی می کنن و می رسن سر جلسه تازه هم متوقع هستند که چرا ناراحتم!!!(دلیل اینکه این متمایز است این است که هنوز تازه است)
خاطره آخری که بیش از خاطره فوق آزارم میده، خاطره ایست مشترک میان من و دوستم، خاطره ای که در زمان خودش خیلی شاد بود و شاد کننده، خاطره ای که هنوز هم بعد از گذشت 3-4 سال از آن برایم تازه است و اکنون دلخراش...(این خاطره زخمی ست که با هر دانه برف سر باز می کند و روحم را خراش میدهد...)
از خاطرات دوران جوانی دو خاطره اش مربوط به برف بازهای فراموش نشدنیم با پدر بزرگم است، خاطره هایی که تکرار آنها غیر ممکن...
و دیگری حادثه ای دلخراش در پست آبعلی(یکی از افرادی که داشت اسکس می کرد، زمین می خوره و تیغه اسکی رگ کاروتید گردنش رو پاره می کنه و ...) خیلی ناجور بود، چیزهایی که از آن خاطره به یاد دارم خون بود و وحشت و دست و پا زدن...(اگر درکی از پارگی رگ کاروتید می خواهید یه شیلنگ آب رو رو به شیر وصل کنید و بعد از باز کردن آب و سفت شدن شیلنگ آن را با وسیله ای تیز قطع کنید شدت پاچش! آب تقریبا برابر شدت پاچش خون در هنگام پارگی این رگ حیاتیست...)
از خاطرات دوران جوانی اولیش شبی که فردایش 8 صبح امتحان داشته و ساعت 3 صبح از تهران به مقصد قزوین حرکت کردم وحوالی ساعت 6.5 قزوین بودم و ساعت 8 سر امتحان تلخی ماجرا آنجا بود که خیلی از همکلاسی ها اون روز حتی به خودشان زحمت حرکت کردن هم ندادهبودند و به خاطر انها زمان امتحان را 2 ساعت تمدید کرده و تا پایان وقت اجازه خروج ندادند، حالا وضعیت اسفناک من را در نظر بگیرید، از ساعت 3 صبح بیدار بوده و می بینم که خیلی ها ساعت 8-9 تازه از خواب بیدار شده و مسیر برف روبی شده را طی می کنن و می رسن سر جلسه تازه هم متوقع هستند که چرا ناراحتم!!!(دلیل اینکه این متمایز است این است که هنوز تازه است)
خاطره آخری که بیش از خاطره فوق آزارم میده، خاطره ایست مشترک میان من و دوستم، خاطره ای که در زمان خودش خیلی شاد بود و شاد کننده، خاطره ای که هنوز هم بعد از گذشت 3-4 سال از آن برایم تازه است و اکنون دلخراش...(این خاطره زخمی ست که با هر دانه برف سر باز می کند و روحم را خراش میدهد...)
دقیقا هر سه خاطره جوانی را درک کردم و به احساستان احترام میگذارم. مخصوصا آخرین خاطره که از آن زخم های خوب نشو است . هی رویش را میبندی و خفه میکنی و ناگهان با کوچکترین چیزی ، حتی دانه های برف و قطرات باران دوباره خون چکان و تازه میشود.
پاسخ دادنحذفموفق باشید.