۱۴۰۰/۰۸/۱۴

در جستجوی لبخند

دیشب بعد از بیش از ۶ ماه خوابش رو دیدم. خوابی که وقتی بیدار شدم هم هنوز توی ذهنم بود.
خواب دیدم ظاهرش مثل همون دورانی بود که می‌شناختمش و یادم بود.، حالت چهره، لبخند و...
توی ماشین بودیم، یک نفر راننده بود و جلو کنار دست راننده نشسته بود، خواهرم و خاله کوچیکه و مادرم هم بودند...
ظاهرا قرار بود بریم رستورانی که دوستش داشت و یک صحبتی توی ماشین مبنی بر اینکه اون رستوران خوب نیست و غیره داشتیم خودش صحبتی نمی‌کرد، یادمه که آخر سر تصمیم اینکه کجا بریم با من شد و منم گفتم همونی که بابا میگه.
رفتیم رسیدیم، یک رستوران چند طبقه، فضای جلوش جذاب بود، راننده خودش پیاده شد، بابا هم پیاده شد و رفتند میز بگیرند خاله کوچيکه و خواهرم در حال غرغر بودند. مادرم هم نمی دونم کجا رفت!!!
یادمه رفتم بالا نشسته بود پشت یه میز ۶ نفره، میگفت راننده رو هم‌بگو بیاد که راننده رفته بود یه میز دیگه که یهو ۳ تا گولاخ اومدن پشت میزی که ما نشسته بودیم نشستند.
اول با صحبت سعی کردم بلندشون کنم وقتی بلند نشدند یک دادی زدم که از صدای خودم از خواب پریدم.
تنها نکته این خواب لبخندی بود که روی لبای پدرم بود.
حتی وقتی داشتم با اون گولاخا دعوا می‌کردم و داد می‌زدم...
دلم براش تنگ شده... :( 

۱۴۰۰/۰۳/۱۵

قسم به شما که هر چقدر بنویسم؛ نمیرسم به شما… ‏

توی این چند وقته خیلی به این موضوع که کی رفیقم هستش و کی دوستم و کی حتی دشمن فکر کردم.
افراد از نظر ذهنی برای من در چند دسته (فرای جنسیتشان) طبقه بندی می‌شوند.
نزدیکترین دسته به خودم رفیق نام نهاده‌ام که روشون حساب باز می‌کنم و تاحدی امین می دونمشون، بعد دوست که هستند وقت نیاز، بعد دشمن و بعد آشنا که افرادی هستند که هستند فقط بعد آخرین طبقه افراد عادی...
یک دسته خیلی خاص هم از دسته رفیق جدا می‌شوند که به مرور بهشون اعتماد می‌کنم و حرف‌هام رو بهشون میزنم...
از بین آدم‌هایی که می‌شناسم و روزی اسم دوست و رفیق رو روشون گذاشته بودم چند نفرشون هستند که بیشتر از همه باهاشون ارتباط داشتم به مرور زمان و انتخاب‌های طبیعی اون رفیقان به دوستان و دشمنان و افراد عادی تبدیل شدند ولی بعض‌ها هنوز در ذهنم در همان جایگاهی که داشتند مانده بودند و گاهی مثل خوره روحم را می‌خوردند که چرا خودشان حضور ندارند و فقط اسمی و خاطره‌ای مانده...
رفیقی دارم/داشتم به اسم "طف" این آدم رو خیلی به عنوان یک فرد باهوش و توانمند قبول داشتم، فردی که به دلایل نتونسته بود کار فردی راه‌اندازی بکنه و به دلیل ارتباطای که داشت و داره اون اوایل جزوی از برنامه‌ریزی‌های ذهنی فردی بود که حتما باهاش یه کسب و کار راه می‌انداختم. کم‌کم با گذشت سال‌ها از اون جایگاه توانمندی ذهنی‌ای که ازش انتظار می‌رفت خیلی نتزل کرد و این اواخر در سر یه کاری با توجه به نتایج کار (دوستی از دوستانش بهش یک کاری رو داده که حقوق و شرایط کاریش محشر بود، اما این طف عزیز اینقدر ریده تودی کار و اون دوستش هم کنارش ریده که کلا کار بگا رفته) کلا از اینکه باهاش کاری رو راه‌اندازی بکنم منصرف شدم.
وسط نوشت: کاری که این دوست من باید می‌کرد در حقیقت این بوده که اون دوستش رو توی مسیر کاریش مدیریت می‌کرده ولی توانایی این کار رو نداشته و از اول کار کلا شعارهای اون دوستش رو برداشته و ریده...
این طف، رفیق عزیز زن و بچه داره و از وقتی باهاش آشنا شدم با یه نفر نیز آشنا و دوست بوده که در بخشی از این دوران من نیز با اون نفر آشنا شدم و با ادعای علاقه زیاد به اون آدم شروع کرد به خراب کردن زندگی‌ای که داشت و الان هم وسط کار زاییده( تقریبا همه پولهایی که در این راه داره خرج می‌کنه رو از خانواده‌اش داره می‌گیره و ادعا هم داره!) این آدم رو هر وقت می‌بینم در حال شکایت از مسیر جدایی، اون دوستش، خانواده و محل کارش هستش. خودش قائل به تساوی است به شرطی که همه انتظارات و منافع خودش تامین بشه وگرنه کلا زیر همه چیز می‌زنه، روی این آدم با توجه به خصوصیات اخلاقی‌ای که داده اصلا حساب باز نمی‌تونم بکنم...
رفیق دیگری دارم/داشتم به نام "حف" این رفیق ما برعکس اون یکی رفیق خیلی فنی و آچار به دست هستش و سرش شلوِغه هم اینکه ازدواج کرده با دختر یه دندون پزشک که هزینه‌هاش بالاست و هم با توجه به اینکه توی کار ماشین و خرید و تعمیر و فروش ماشین هستش از هر ۱۰۰ باری که می‌دیدمش ۹۵ بار تا کمر توی موتور یا زیر ماشینی رفته و داره کاری می‌کنه و همیشه انتظار داره برم دیدنش و اون کارش رو بکنه و منم نگاهش کنم...
این رفیقمون ادعای رفاقتش یه تایمی کون آسمون رو پاره کرده بود ولی توی مسئله‌ای وارد شد و دخالت کرد که فرستادمش توی کتگوری دوستان ولی خودش فکر می‌کنه هنوز رفیقه، خودم هم نمی‌دونم این موضوع رو که رفیق هستش یا نه ولی با توجه به تعریف اصلا دیگه روش حساب باز نمی‌تونم بکنم...
دوستی رفیق نمای دیگری داشتم و دارم به اسم "ای" این ادم از نظر کاری خیلی جاها بوده و مسیر دوستی و رفاقت من با این آدم خط پیوسته‌ای نبوده و قطع و وصل زیاد شده، باهاش یه تایمی خیلی درباره موضوعات سیاسی و اقتصادی صحبت می‌کنم و می‌کردم ولی با توجه سوابق و رفتارهای فعلیش اصلا نمیشه رو این آدم حساب کرد، بطوری که الان بیش از یکساله در پایان مکالمه‌ها میگه که یه روز میگم‌بیای خونه بشینیم راحت حرف بزنیم و منم میگم اوکی خبر از تو و میره که خبر بده تا تماس بعدی که میتونه ۱ روز بعد باشه یا یک ماه بعد... 
رفیقی داشتم به اسم "من" این رفیق برخلاف بقیه رفقا از نظر خط مشی سیاسی و اعتقادی فاصله داشتیم باهم ولی از نظر انسانیت عالی بود. با این آدم به مرور که خط مشی شغلیمون از هم فاصله گرفت و ازدواج کرد و به دلیل مشغله‌های زیاد کم کم فاصله گرفتم و دور شدم. شفاف ترین خاطره‌ام از این فرد وقتیه که توی یکی از کلاس‌های دانشگاه زیر تخته نشسته بودم و باهاش در مورد دوست دخترم درد و دل می‌کردم...
رفیقی داشتم و دارم به اسم "فن" این فرد برخلاف بقیه دختره و یه زمانی دوست دخترم بود و بعد ماجراها به ازدواج رسید و نشد و رابطه بگای سگ رفت، دوران خوش و ناخوش زیادی داشتیم ولی دقیقا قبل از بگا رفتن رابطه اون زمانی که همه چیز داشت به سمت بهتر شدن میرفت توی خونه‌اش شریک شدم (خونه مستقل داشت و هم خونه اش رو فرستادیم رفت) که فشار بهش نیاد ولی اتفاقی افتاد که الان تنها خط ارتباطی با صاحبخونه منم و یه چندسالی هست توی این اوضاع اقتصادی اجاره ۹۷ رو داره میده و همه چیز شکننده است، این رفیقمون ه؛ هفته اعلام می‌کنه میخواد مستقل بشه و من از زندگیش باید برم بیرون ولی اینقدر پیچیدگی داره ماجراها که تا تکلیف خونه معلوم نشه فعلا توی زندگی‌هم هستیم بطور کلی بخشی ازلوازم خونه و بخشی از رهن خونه مال من هستش و با توجه به میزان درگیریم و اینکه صاحبخونه من رو میشناسه نمیشه کامل کنار بکشم تسویه نساب نکردیم، از رطف دیگه اونجا در اکثر مواقع محل فرار من از خونه است که اروم بشم و اگه نباشه در ایده آل ترین حالت باید برم کافه، این هم که گاهی با هم سکس داریم شاید تاثیر داشته باشه ولی سکسش به هزینه‌های مالی و فکری و احساسی‌ای که اونجا دارهواصلا نمی‌ارزد...
یه رفیق دیگه داشتم و دارم به اسم "نک" این رفیق ما هم مثل نفر قبل دختره و یه زمانی قرار بود رابطه رو به سطح دوست دختر و پسر تغییر بدیم ولی با توجه به مسافت فی مابینمون و مشکلات اوشون و اینکه چندین بار (حداقل ۴ بارش رو یادمه) در زمانی که من در وسط فشارهای مالی و غیره بودم با هزینه های گزاف رفتم دیدنش و اون هر بار به بهانه‌ای پیچوندتم و بار آخر حتی که رفتم با دوست پسرش اومدن و از فضا و مشروب من استفاده کردن و من تا صبح با صدای سکس اینا بیدار بودم (چیزی که قرار بود بین من و اون بیوفته) همچین اتفاقی نیوفتاد بعدها که اومدن تهران و چندباری دوست پسرش رو دیدم یک دوستی‌ای بینمان پدید آمد و با توجه به مسایل مختلف تصمیم گرفتم به عنوان دوست و رفیق معمولی روی خط مرز دوست و رفیق نگهشون دارم، با گذشت زمان برخی از رفتارهای نک باعث شد به این نتیجه برسم که چه خوب که نشد...

این کل افراد و رفقای من که باهاشون ارتباط داشتم و دارم هنوز ولی هیچ‌کدومشون اونجایی که میخوام باشن نیستن...
به قول شاعر
کجای این شب؛ شب بی اعتبار گریه کنم؟!
به روی امنیتِ شانه ی کدام رفیق؟

۱۴۰۰/۰۲/۰۹

خالی ‏خالی،نه ‏خالی ‏خال ‏خالی...

دقیقا یازده روزه که پدرم فوت کرده.
تو این مدت خیلی با خودم فکر کردم. گریه کمی تونستم بکنم، و دوستانی سعی کردند که باعث گریه ام بشوند.
اما یک شبی که با دو تا از دوستان مشغول باده نوشی بودم به این فکر کردم که من بچه مذهبی چی شد که به اینجا رسیدم که حتی نماز لیله الدفن رو هم نخوندم!!!
و به این نتیجه رسیدم ترس مداوم باعث میشه که آدم کنده بشه.
یه زمانی محرم‌ها من کل دهه رو توی هیئت های مختلف بودم، از عزاداری گرفته تا آبدارخانه و آشپزخانه و توزیع غذاها و... 
یه زمانی هرشب قبل از خواب دعای توسل می‌خوندم و...
یه زمانی جوشن شب‌های احیا حکم قرآن رو داشت...
یه زمانی ماه رمضان قرآن ختم می‌کردم...
یه زمانی...
و همه اینها رو الان که فکر می‌کنم از ترس بودند، از ترس عذاب خالق، از ترس نرسیدن به رحمت خالق، از ترس خالی بودن...
کم کم داستانهای روایت شده و ماجراها و دعاها رنگ خودشون رو باختند و کم کم همه این ماجرا یه جورایی حس انجام وظیفه بهم می‌دادند. کارهایی که اگر انجام نمی‌دادم انگار کم داشتم!کم کم با دنیای غیر مذهبی آشنا شدم، با روابط خارج از خانواده دختر و پسر، سکس بدون ازدواج، با مشکربات مختلف، با گل و با پارتی‌هایی که تهش همه مست بدون توجه به بغلیشون افتادند، با زندگی‌ای که متفاوت بود و رنگ دیگری داشت...
یادمه اولین سالی که سه روز آخر محرم هیچ کدوم از مراکز سابق نرفتم با هاله و بهنام و چندتا از بچه ها قرار داشتیم و فقط هاله و بهنام اومدن و برنامه مشورب خوری و... برپا شدش (اونم شب تاسوعا، میشه شب هشتم!) خوش گذشت ولی وقتی که هاله و بهنام رفتند توی هم و تنهام گذاشتند باز هم اون حس ترس از خالی بودن و چی شدش که اینطوری شدش به جونم افتاد.
عصر تاسوعا ازشون جدا شدم و با یک بطری مشروب رفتم توی شرکت یکی از فامیل که کلیدش رو برای خودم ساخته بودم برای وقت مبادا و اونجا شب رو به صبح رسوندم! شب عجیبی گشتنگی از یه طرف مستی از طرف دیگه و خواب وضعیت ناجور و خاطرات نزدیک و دور... یادمه خیلی گریه کردم. فرداش زنگ زدم به دوستی و رفتیم با هم چندتا ناهار عاشورا رو گرفتیم و عصرش هم رفتم خونه...
دوسال بعدش محرم محدود شدش به شب تاسوعا(هشتم شب) تا عصر عاشورا به هیئت‌ و آشپزخانه هیئت و توزیع غذا گذشت ولی دیگه اون حسی که فکر می‌کردم خالص و خاص است، نبودش، انگار کاری بود فقط که باید به بهترین نحو انجام می‌دادم.
این روزا با اون شب‌ها خیلی فکر کردم، به پدری که در ظاهر توی همون داستا‌ن‌های مذهبیش بود و می‌دیدی پسرش از اون داستان‌های مذهبی دور شده و ناراحت می‌شد ولی به انتخابم احترام می‌گذاشت...
همه این‌ها رو نوشتم که بگم ترس خالی بودن و تنها بودن خیلی سخته، چه اون دوران و چه الان خالی‌ام.
یه دیالوگی فیلم انترستلار داره(اواخرش) در مورد تنهایی بتونم پیداش کنم همین زیر می‌نویسمش...
همون...

۱۳۹۹/۱۲/۱۵

پیام‌رسان ‏داخلی

جایی نوشته بودند: یه بار استاد بهم نمره‌های کلاس و رمز سایت رو داد گفت برو نمره‌ها رو بزار توی سایت برای خودت هم هر چند می‌خوای بزار، من حتی اون درس را هم افتادم...
حالا حکایت پیامرسان های داخلیست.
فیلترینگ پشتیبانیشون کرده...
یه عالمه بودجه و کمک هزینه...
یه عالمه قانون و اجباد کمکشون اومدن....
ولی هیچکدومشون به نتیجه نرسید...

۱۳۹۹/۱۱/۲۳

خوب، بد، زشت

یه استادی داشتم که می گفت:
تو ایران ما طرحای خوبی داریم، آدمهای خوبی هم داریم که می زاریم سر اون طرحهای ولی مشکل کار اینجاست که اون آدمهای خوب اون طرحهای خوب را به بد ترین شکل ممکن اجرا می کنن و این است خصوصیت خاص ما ایرانی ها!