۱۳۸۹/۱۱/۱۱

دعا

شهادت ميدهد نفسم از براي خودم ،اينكه نيست خدا مگر من تنها ، نيست شريك از براي من ، و محمد بنده ي منست و فرستاده ي منست، كسي كه راضي نباشد به قضاء من و صبر نكند به بلاء من و شكر نكند بر نعمت هاي من و قناعت نكند به عطاي من، پس طلب كند پروردگاريرا غير از من وبيرون رود از زير اسمان من .
وكسي كه صبح كند در حاليكه محزون باشد بر دنياي خود ، پس گويا صبح كرده است در حاليكه غضبناك باشد بر من . وكسي كه شكايت كند مصيبتي را كه نازل شود به سوي وي به غير خودم، پس به تحقيق كه شكايت كرده است مرا. و كسي كه داخل شود بر مالداري، پس تواضع كند او را از جهت مال او، ميرود ثلث دين او. و كسيكه ضربه بزند به صورت خود براي ميت پس گويا كه گرفته است نيزه را و مرا مقاتله كرده است با ان نيزه. و كسي كه شكسته باشد چوبيرا بر سر قبر ميت، پس گويا خراب كرده است خانه كعبه مرا به دست خود. وكسي كه پروا نكند از كجا مي خورد ، پس من پروا نمي كنم از هر دريكه خواهم داخل كنم او را در جهنم، و كسي كه نبوده باشد در زياد كردن دين خود ، پس انكس در زيانكاريست، و كسي كه بوده باشد در زيان كاري پس مرگ بهتر است از براي او، و كسيكه عمل كند به ان چيزي كه مي داند زياد مي كنم علم او را به سوي عملش.

• از وبلاگ قدیمی یکی از دوستانم که بنا به دلایلی لینک آن را نمی توانم بدهم، ولی به گفته خودش در آن وبلاگ "از كتابی از زبان حضرت علي است . نصايح و پندهاي زبور ولقمان و احاديث قدسي كه خدا مستقيما به حضرت موسي گفته است."
دیروز می توانست پایان زندگی من باشد.
پس امروز که زنده ام معجزه ای از جانب خداوند است.
در حقیقت دیدن هر روز معجزه ای از جانب اوست.
خدایا تو را شاکرم به خاطر امروزم که به من عطا فرمودی
و به تو قول خواهم داد تا امروز را سرشار از زیبایی سازم
و آن را آنگونه که تو دوست می داری بسازم .

۱۳۸۹/۱۱/۱۰

جايي براي گريستن

اوايل دهه‌ي شصت، وقتي چهارده سالم بود و در شهر كوچكي در جنوب «اينديانا» زندگي مي‌كرديم، پدرم فوت كرد. درست زماني كه من و مادرم براي ديدن بستگان‌مان از شهر خارج شده بوديم، پدر ناگهان دچار حمله‌ي قلبي غيرمنتظره‌اي شد و درگذشت. وقتي به خانه برگشتيم، ديديم پدرم رفته است. هيچ فرصتي نبود كه به او بگوييم «دوستت دارم» يا با او خداحافظي كنيم. او مرده بود، براي هميشه. خواهر بزرگ‌ترم به كالج مي‌رفت و بعد از مرگ پدر، خانه‌ي ما از حالت يك خانواده‌ي شاد و پرجنب و جوش به خانه‌اي تبديل شده بود با دو آدم متحير كه درگير غم خاموش خود بودند.
سعي كردم با غم و تنهايي ناشي از مرگ پدرم، دست و پنجه نرم كنم. در عين حال، بسيار نگران حال مادرم بودم. مي‌ترسيدم مبادا گريه‌ي من به خاطر مرگ پدرم، باعث تشديد ناراحتي او شود. در مقام «مرد» جديد خانواده، احساس مي‌كردم مسئوليت حمايت از او در مقابل ناراحتي‌هاي بزرگ‌تر با من است. به همين دليل، راهي يافتم كه با استفاده از آن، بدون آزردن ديگران بتوانم دلم را خالي كنم. در شهر ما، مردم، زباله‌هايشان را توي مخازن بزرگي كه پشت حياط خانه‌هايشان بود مي‌ريختند. هفته‌اي يك‌بار، يا آن‌ها را مي‌سوزاندند يا رفتگرها آن‌ها را جمع مي‌كردند. هر شب بعد از شام، داوطلبانه زباله را بيرون مي‌بردم. يك كيسه‌ي بزرگ دستم مي‌گرفتم و دور خانه مي‌گشتم و تكه‌هاي كاغذ يا هر چيزي كه پيدا مي‌كردم، توي آن مي‌ريختم، بعد به كوچه مي‌رفتم و زباله‌ها را توي مخزن مي‌ريختم. سپس ميان سايه‌ي بوته‌هاي تاريك پنهان مي‌شدم و آن‌قدر همان‌جا مي‌ماندم تا گريه‌ام تمام شود. بعد از آن‌كه به خودم مي‌آمدم و مطمئن مي‌شدم كه مادرم نمي‌پرسد چه كار مي‌كرده‌ام، به خانه برمي‌گشتم و براي خواب آماده مي‌شدم.
اين ترفند، چند هفته‌اي ادامه پيدا كرد. يك شب بعد از شام، وقتي زمان كار فرا رسيد، زباله‌ها را جمع كردم و به مخفيگاه هميشگي‌ام توي بوته‌ها رفتم، ولي زياد نماندم. وقتي به خانه برگشتم، رفتم سراغ مادرم تا ببينم كاري هست كه بتوانم برايش انجام بدهم يا نه. تمام خانه را گشتم تا بالاخره پيدايش كردم. توي زيرزمين تاريك، پشت ماشين لباس‌شويي داشت تنهايي گريه مي‌كرد. غمش را پنهان مي‌كرد تا مرا ناراحت نكند.
نمي‌دانم كدام درد بزرگ‌تر است؛ دردي كه آن را بي‌پرده تحمل مي‌كني يا دردي كه به خاطر ناراحت نكردن كسي كه دوستش داري، توي دلت مي‌ريزي و تاب مي‌آوري. اما مي‌دانم كه آن شب توي زيرزمين، ما همديگر را در آغوش كشيديم و بدبختي‌مان را - كه هر كدام‌مان را به جاهايي دور و تنها كشيده بود - گريستيم. ديگر بعد از آن، هيچ وقت نياز به تنها گريستن پيدا نكرديم.

تيم گيبسون
سينسيناتي، اوهايو

۱۳۸۹/۱۱/۰۸

همیشه

یادمان باشد که
همیشه ذره ای حقیقت پشت هر
"فقط یه شوخی بود"
کمی کنجکاوی پشت
"همینطوری پرسیدم"
قدری احساسات پشت
"به من چه اصلا"
مقداری خرد پشت
"چه میدونم"
و اندکی درد پشت
"اشکالی نداره"
وجود دارد

۱۳۸۹/۱۱/۰۷

ما خود گمشدگان خودیم !(تو خود حجاب خودی از میان برخیز - حافظ)

روزگاری من
بدنبال غریبی
در بیابان خیالم
دشت و صحرا
طی نمودم !
هر کجا رفتم
هر کجا جستم
آنچه را جستم
کس گم گشته انسان دیگر بود ،
و او تنها نشانی
در خودم می داد .
خسته بودم
جستجویم گنگ و مبهم مینمود
راه بی پایان و
انتظار
تنها معنی بود و نبودم بود .
گاه سوسویی از دور
می کشاندم با شوق
لیک او نیز
مرا به خودم
نشان از غریبم می داد .

ایستادم ؛
پا توان رفتن ،
چشم توان دیدن
و ذهن دیگر تحمل خیال را نداشت ؟
به خود برگشتم ؛
چه می جستم ؟ !
نشانش کدامین بود ؟
و مرا کدامین ، درد دوا می کرد ؟!
چشم بر هر چه غیر بود ،
و در بر هرغریبه خیال بستم .
غریبه ام یافتم ؛
کجا ؟ !
آنجا که خود بودم .
دل حریم یار کردم
و دیگر به غیر و سراب نسپردم
که من خود غریب خودم بودم ...............


محمد صالحی 11 / 10 / 75