۱۳۸۹/۰۹/۱۲

سالروز تولدم مبارک

اشتباه نکنید نه همچین روزی در شناسنامه من به عنوان تولدم ثبت شده نه هیچ یک از وبلاگهای زنده ام را در همچین روزی راه اندازی کرده ام!
حالا موضوع این تیتر به ظاهر بی معنی چیه؟
پارسال در همچین روزهایی رابطه ای تمتم شد، رابطه ای با فردی که دوستش می داشتم.
مگه تموم شدن رابطه با همچین فردی معنای مرگ و نابودی نباید بده؟
درسته باید معنای مرگ بده ولی هنگامی که در دل این مرگ تولدی مجدد صورت بگیره جای پایکبی و شادمانی داره...
حالا قصه این رابطه چیه؟
چندین سال پیش اگه کسی از من می پرسید دوست داری تنهایی جایی بری یا با کسی( منظور با همراهی جنس مخالف و کلا با همراهی هر کسی) انتخاب من همواره تنهایی بود و این یک انتخاب بود(اشتباه نکنید؛ در آن زمان آدم منزوی و گوشه گیری نبودم، بلکه نسبت الان بیشتر با افراد و اجتماع در گیر بودم)تا اینکه زمانه چرخید و دست روزگار مرا با فردی آشنا کرد که باعث تغییر در سیر اتفاقات بیشماری شد؛ فردی که تا بحال( و فکر کنم تا چندین وقت دیگر)اولین و آخرین همراهی بود که داشتم ( و احتمالا خواهم داشت) . این همراهی باعث وقوع اتفاقات ناگوار و خوشگوار بسیاری برای هر دو طرف رابطه بود، و در عین حال ایام زیبایی نیز می آفرید.
اگر پارسال راجع به این رابطه و طرف مقابلم در این راطه پرسشی می شد بسته به حال و هوای آن موقع ام( که بسیار وابسته به این بود که زوجی که یادآور من و او باشد را دیده باشم یا خیر و یا اینکه در موقعیتی باشم که یادآور خاطره ای شاد یا ناراحت کننده از او باشد) مطالبی مختلف بیان می شد... مطالبی که حتی می شد گفت بعضا آنقدر افراطی بودند که او را گاهی فرشته و کاهی شیطان می نمایاند؛ گاهی او ر در مقام سوءاستفاده گر و گاهی در مقام سوءاستفاده شده؛ گاهی مظلوم و گاهی ظالم.
ولی آنچه که اکنون می بینم او نه فرشته بود و نه شیطان؛ نه کاملا بود و نه کاملا خوب...
اگر بخواهم او را الان توصیف کنم نمی توانم کلماتی را بیان کنم چرا که لغات از بیان حقایق عاجزند... تنها چیزی که می تونم بگویم این است که ماجرای بین من او از یک اتفاق ساده شروع و با یک اشتباه مشترک و تقریبا قابل پیش بینی تموم شد؛ اشتباهی ناشی از 4 سال رابطه نسبتا سالم... اشتباهی که از نظر روانشناسی ناشی از طول مدت رابطه بود.
این اشتباه باعث شد که چشمانمان بر روی یکسری حقایق باز و بر روی یک سری از حقایق بسته شود؛ نتیجه و عامل این اشتباه وابستگی به هم بود که این وابستگی باعث میشد که قیودی بشویم بر دست وپای یکدیگر.
بعد از اون اتفاق بود که به جایی رسیدیم که برای دیدار هم لحظه شماری می کردیم ولی هنگام دیدار می خواستیم از هم زودتر جدا شویم! همدیگر را دوست داشتیم ولی در عین حال از هم متنفر بودیم، انگار در محیط دایره ای روی یک قطر قرار گرفته بودیم و هرچه می دویدیم به هم نمی رسیدیم....
در همچین روزهایی بود که من مجددا از انتهای این رابطه متولد شدم تولدی که دردناک بود ولی در عین حال شیرین؛ تولدی که تصور می کنم هر فردی زمانی به آن می رسد و هر فردی به آن نیاز دارد. تولدی که باعث شد طرز زندگی و دیدگاه زندگی من نسبت به زندگی تغییر کرد...
ددر مدت این رابطه به جرات م یتوانم بگویم که اکثر انتظاراتی که دختری از پسری که همراهش است (و بلعکس) را دارد برای او برآورده کردم (و کرد)... کارهایی که فکر نکنم (حداقل خودم ) بتوانم در رابطه ای جدید (اگر بوجود آید) انجام دهم؛ حتی به جرات می توانم بگویم این کارها را شاید برای همسر آینده ام هم نتوانم انجام دهم! شاید این ذات آدمی ست که پس از تولد مجددش نمی تواند کارهایی که در آن دوره انجام می داد را تکرار کند، مخصوصا کارهای...
قبل از این 4 سال و بعد از این 4سال خیلی با هم تفاوت می کنند. تفاوتهایی که که اگرچه در ظاهر ممکن است هویدا نباشد مطمعنا در باطن موجود است؛ که این تفاوتها این 4 سال از زندگی و تجربهای آن را مجددا تکرار ناپذیر می کنند...
پس من امروز را نیز به مانند تولدم تنها جشن می گیرم نه برای اینکه رابطه ام با او تمام شد بلکه برای اینکه با تمام شدن این رابطه دونفر در دوجای متفاوت با درد های متفاوت متولد شدند، یک یمن جدید و دیگری اوی جدید...


• می دانم احتمال اینکه این مطلب را بخواند خیلی کم است ولی همین جا تولد مجدد او را تبریک می گم، باشد که هر کجا هست زندگی دوستدارش باشد...

۱۳۸۹/۰۹/۱۱

اعدام کردن یا اعدام نکردن مسئله این است!

می خواستم این پست رو دیروز بزارم، ولی تصمیم گرفتم دست نگه دارم که تب این ماجرا فروکش کنه... تبی که چند گروه به آن دامن میزدند... گروهای مخالف اعدام، گروهای طرفدار شهلا، گروهای طرفدار لاله و بالاخره گروهای مخالف ناصر که خواهان اعدام ناصر به جای شهلا بودند و خیلی دیگه که فعلا جاش نیست...
من تو این چند ساله نظرات خیلی از این گروهای رو خواندم و تنها در چند تا از آنها نظر گذاشتم؛ چرا که دوست نداشتم خودم را تا معلوم شدن پایان پرونده ای که هشت سال به طول انجامیده و چندین قاضی(کاری به عدالت و نا عدالتی قضات ندارم چون کلا به من ربطی نداره) و بازپرس و غیره روی آنها کار کرده و چندین بار اجرای حکم قطعی آن به علت های مختلف به تعویق افتاده...
روی سخن من در این مطلب بیشتر به سوی صرفداران مخالف اعدام هستش، استدلال این دوستان خیلی جالب است استدلالی که در هر اعدامی گل میکنه و فریاد وانفسا سر می دهند که این کار غیر انسانی و غیر حقوق بشر و ... است؛ مشکل اینه که این افراد دارن تو جایی زندگی می کنن که اسمش ایرانه و دارای یکسری قانون مشخص و نوشته شده است که یکی از این قوانین قانون اعدام هستش! کاری با درست بودن یا غلط بودن اعدام ندارم منظور من این است که اعدام یک قانون هستش و این قانون مبنای بسیاری از احکام زندگی ما قرار داده میشود و خواهد شد. بسیاری از قوانین رو من هم قبول ندارم وسعی می کنم تا اونجا که بشه کاری با کارشون نداشته باشم ولی این گونه اعتراض کردن و این کارا در حال حاضر بنا به بسیاری از دلایل هیچ گونه فایده ای نداره.
* سوالی دارم از این دوستان چرا وقتی کسی، کسی دیگر رو میکشه و حق زندگی یک نفر دیگر رو از اون می گیره نباید حق زندگیش را گرفت؟ اون فرد (مقتول) مگه چه کاری کرده بود که نباید اجازه زندگی داشته باشه؟ اگر پسری دختر شما را به خاطر اینکه جواب رد به او داده بود بکشد، آیا حاضر هستید که از خون دختر خود بگذرید (یه هزاران دلیلی که می آورید!) و با او به مانند یک فرد عادی برخورد کنید بطوری که اگر به خاستگاری دختر دوم شما آمد به خاطر اینکه دخترتان را کشته است از درب خانه تان نرانید؟(می دانم احتمال کمی وجود دارد ولی این نراندن از درب خانه به معنی گذشت از ته قلب است!)
* بعضی از دوستان هم ازقصاص فرد نتیجه میگیرند که برای هر کاری می شود این نوع حکم را تعمیم داد.
حرف جالبیست ولی از نظر من کمی از عقل دور است مثالی می زنم از مبحثی که اکثرا در ریاضی خوانده شده است مبحث شیرین انتگرال!
برای انتگرال گیری فقط از یک قانون (به عنوان نمونه از قانون جزء به جزء) استفاده کرده و همه انتگرالها را به این روش حل می کنید؟
بسیاری از افرادی که در این پرونده نظر داند می گویند که ناصر، شهلا رو گول زده و ازش سوء استفاده می کرده و ... من خودم به شخصه قبول ندارم که کسی بتونه چندین سال گول بخوره و نفهمه مگر اینکه عاقل نباشه؛ اگر ناصر تونسته شهلا رو گول بزنه و چند سال ازش سوءاستفاده بکنه قدرت ناصر می تونسته باشه و تقصیر بجز اغفال او نداره؛ مقصر اصلی در این داستان شهلا و اطرافیان او می شوند که اجازه این اغفال رو به ناصر دادند... بعد ناصر از شهلا سوءاستفاده می کرده؛ آن وقت چرا شهلا زن سوءاستفاده گر را آن هم به آن صورت کشته؟
کسانی می گویند که در کالبد شکافی بدن لیلا اسپرمی از فردی دیگر پیدا شده، این موضوع چند مشکل داره که سوال بر انگیزترین آن از نظر من این است:
یعنی می خواهید بگویید شهلا، لیلا رو کشته چون به ناصر خیانت می کرده؟
یا اینکه
ماجرای پرونده در مورد لیللاست و شهلا این وسط بیگناه است؟

در یک طرف دیگر از ماجرا ناصر را داریم فردی که به قولی زیرکانه به قولی با رشوه و ... از مجازات فرار کرد تو آخرین نظرم هم قاطعانه گفتم عقیده شخصی من این است که
"کلا از کشتن آدمها خوشم نمیاد ولی بعضی از آدمها رو اگه بکشن لطف بزرگی بهشون کردن..."
در اینجا کشتن آقا ناصر خیلی لطف بزرگی بود به ایشون... (اونهایی که من رو میشناسن می دونن منظورم چیه؟!)

این آقا ناصر هم از زیر مجازات در اینجا در رفته ولی بنا به عقیده دینی اون دنیا جوابش رو می بینه یا به قول کارما نتیجه کارش بهش بر می گرده و ... "چيزهاي خوب به نتيجه خوب و چیزهای بد به نتیجه بد ختم مي شوند"
• من خودم جز افرادی هستم که با حکم اعدام مخالفم ولی نه با هر حکم اعدامی به نظر من اون قاچاقچی مواد رو باید اعدام کرد. به نظر من اون فردی که به خودش اجازه می ده به هر دلیلی حق حیات فرد دیگری را بگیرد نباید اجازه زندگی داد. به نظر من ...
------------
بعدا نوشت: بعضی از دوستان مخالف اعدام هم می گویند اگر به جای اعدام باید حبس ابد داد! آیا این افراد می توانند تضمین دهند که این فرد در زندان باقی می ماند و فرار نمی کند؟ یا در بهترین شرایط حکم عفو نمی گیرد؟ یا حتما در زندان روزگار سختی را می گذراند؟ (من همین جا اعلام می کنم که از دیوارهای زندان این شهر به راحتی می توان فرار کرد و کسی هم نیست که بتواند آن را درست کند. قوه قضاییه فاسد داریم و با رشوه حکم عفو می دهد و سازمان زندانها به زندانیان کاری ندارد... اصلا کلا هیچ کس کار درست را انجام نمی دهد. وسلام!)

خودکار

می دونین چرا وقتی بزرگ میشیم با خودکار می نویسیم ؟؟؟؟
به خاطر
اینکه یاد بگیریم هر اشتباهی پاک شدنی نیست

۱۳۸۹/۰۹/۱۰

اميد

بزرگترين اميد آن است كه اميد را به قصد كشت، كتك بزنيم.
جان اشتاين بك

چرا مرگ برف؟!

سلام،
یه دو سه روزی بود که کلا نا امید و دپرس و ... و در گیر روزمرگی شدید، روز مرگی ای که شاید از اینجا ناشی می شه که با یه دست م یخوام چند تا هنودنه رو بردارم...
این چیز ها به علاوه یکسری مسایلی مربوط به روابطم با اطرافیان و تنهایی و ... من رو وارد یک دوره ای کرد که بهش اسم "پریود مغزی" رو می دم... دوره ای که مغزم کلا قفل کرده بود و تصمیمات عجیب غریب م یگرفت در عین حال هم باید یک سری کارهای رو به صورت درست انجام می داد...
این شد که اسمم رو تو این وبلاگ عوض کردم، اون یکی وبلاگم رو کلا ول کردم...
الان که به این چند روزه نگاه می کنم می بیم که کمی الکی به خودم فشار آوردم...
دلایل که من رو از این دوره ناجور کشید بیرون یکیش وبلاگ ویولت عزیز بود... و این مطلبش...
و دیگر اینکه یکسری اتفاقاتی که فکر می کردم افتاده بودند و من رو آماده کرده بودند که برم توی این دوره نه بی حال و نه باحال که دیروز کاشف به عمل اومد که نه این اتفاقات پیش نیومده و افداه یکسری از آدمایی بوده که...

دیگه مهم نیست چی شده و چی نشده، فقط الان برام مهمه که این ماجرا ها تموم شده و اینکه به قول آن اشعر گران مایه"
"همان که هستم هستم"
و کاری هم ندارم دیگران ازم می خوان چی باشم من خودمم به قول دیالوگی خاص تو هامون که خیلی هم دوستش دارم" تو می خوای من اونی باشم که تو می خوای من باشم، اگه من اونی باشم که تو می خوای که دیگه اون من نیست." پس من می خوام من باشم...

• کسی می دونه که چطور می شه یه مانور برای اتفاقات خاص طراحی کرد... تا شبنه وقت دارم که تحویل بدهم...
•• این سوال هم از خوانندهای وبلاگم که از کامپیوتر سر در میارن..." آیا می شه جمله رو حال کن) برنامه ای با C یا C++ نوشت که بر مبنای منطق فازی عمل کنه؟"
••• اینم برای دوستاران ریاضی(که مثل خودم هستند) قوانین و روابط بین گنگ و گویا رو بخونین خیلی باحالن...(جدی می گم مثلا دوتاش این رو میگه: تفاضل هر دو عدد گنگ یا گوای متوالی صفر می شود. بین هر دوعدد گنگ متوالی بینهایت عدد گویا و بین هر دو عدد گویای متوالی هم بینهایت عدد گنگ وجود دارد!)
•••• کسی می دونه چرا سرور آپلود عکس blogger فیلتره؟!؟!؟